پارت دویست و هشتاد و هفتم :

ورقِ برگشته جلو رفت و اشتیاق ناجوری جای پای قصه را در خانه‌ای در آن محله‌ی قدیمی محکم کرد.

زیر آسمان گرفته‌ی عصر، هومن تکیه زده به دیوار کنار در نیمه‌باز اتاق هیلا، نگاه گرفته از او که کنج اتاق کز کرده و خیره به نقطه‌ای نامعلوم حواسش تنها به درد خویش معطوف بود سپس موبایلش را روشن کرد که سمانه با خروج از اتاق عظیمه همراه تکه کیکی در دستش، قدم سمت هومن برداشت و او را در آن پیراهن د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    دلم واسه نیکو هم میسوزه..

    ۷ ماه پیش
  • ایوای

    1

    دلم واسه نیکو میسوزه از همین میترسیدم😑

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نترس چون حدس میزنم جلوتر باهاش به مشکل بخوری🫣😂

    ۸ ماه پیش
  • فیونا

    1

    عجب ناجوری ای! بچم هومن این دفعه دیگه نمی کشه... خدا لعنت کنه اون شهرام و یاسر رو!

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️