پارت دویست و هشتاد و یک :

هومن نشسته روی راه‌پله که پشت سرش در اتاق بامداد، هیلا روی پهلو خوابیده و دستی را جمع زیر سر گذاشته و خجالتش مانع از رفتن پیش هومن، در خلوت حبس سایه‌ی اتاق از دور فقط نظاره‌گر او بود. در فکر هومن فقط هیلا بود و اوضاع زندگی خود. اوضاعی که دیگر کشش نه، حوصله‌ی ادامه دادنش را نداشت چراکه تمامش سختی بود و نچرخیدن چرخ زندگی برای او که پایین گردون روزگار مانده بود. خیره به نقطه‌ای نامعلوم موØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    مهدیار میخواد چکار کنه دوبارهههه

    ۷ ماه پیش
  • فیونا

    1

    وایب خانواده ی اوستا هم جالبه:)) که کار دفتری، آره؟😂 گول این پسره ی جلب رو نخور مهدخت... داداشت می پیچونه میره جنایی بازی🌝🔫🔫

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دارم به لو دادنش فکر میکنم😂

    ۹ ماه پیش
  • فیونا

    1

    وایب دختر عاشقی که کل بیمارستان و به امید دیدن عشقش می دوه خیلی قشنگ و دردناکه🥺🤍 ولی من به شدت این عشق بین مهره ی مرکزی ناجوری و فرمانده ی نابودی ناجوری رو می پسندم🫠🤌🏻✨

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هیچکس نمیتونه حدس بزنه عشقی که توی دوری و فاصله به این اوج رسیده.. چه قدرتی میتونه توی سیاهی ناجوری داشته باشه:)

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️