ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و هشتاد و یک :
هومن نشسته روی راهپله که پشت سرش در اتاق بامداد، هیلا روی پهلو خوابیده و دستی را جمع زیر سر گذاشته و خجالتش مانع از رفتن پیش هومن، در خلوت حبس سایهی اتاق از دور فقط نظارهگر او بود. در فکر هومن فقط هیلا بود و اوضاع زندگی خود. اوضاعی که دیگر کشش نه، حوصلهی ادامه دادنش را نداشت چراکه تمامش سختی بود و نچرخیدن چرخ زندگی برای او که پایین گردون روزگار مانده بود. خیره به نقطهای نامعلوم موØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فیونا
1وایب خانواده ی اوستا هم جالبه:)) که کار دفتری، آره؟😂 گول این پسره ی جلب رو نخور مهدخت... داداشت می پیچونه میره جنایی بازی🌝🔫🔫
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دارم به لو دادنش فکر میکنم😂
۹ ماه پیشفیونا
1وایب دختر عاشقی که کل بیمارستان و به امید دیدن عشقش می دوه خیلی قشنگ و دردناکه🥺🤍 ولی من به شدت این عشق بین مهره ی مرکزی ناجوری و فرمانده ی نابودی ناجوری رو می پسندم🫠🤌🏻✨
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هیچکس نمیتونه حدس بزنه عشقی که توی دوری و فاصله به این اوج رسیده.. چه قدرتی میتونه توی سیاهی ناجوری داشته باشه:)
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1مهدیار میخواد چکار کنه دوبارهههه