پارت دویست و نود :

آسمان برای غروبی آماده شد که با گرفتگی حال و احوالش، غم تصویر تارش دو چندان حس می‌شد. هوا هنوز روشنی عصر را داشت و خنکای این هوا رو به عمق گرفتن رفته، از خنکی هوای شب خبر آورده بود. در این وقت که گوشه‌ای دیگر از ناجوری، مهدیار ساعت گرد و مشکی و بزرگ وصل به دیوار سالن اصلی اداره را نگریست سپس پرونده‌ی مقابلش روی میز وسط سالن را با نگاهی دقیق و اخمی کمرنگ بررسی کرد. در آخرین مرحله از پروندهØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیار تو میتونی رابطه ی خودتو درست کن😂😔ولی من مهدیار و سیما رو شیپ میکردم💔سیما شخصیت خیلی باحالی دارههه

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    درس زندگی به سبک مهدیار طوری😁🤭 یه دوره کلاس بریم پیشش احتمالا تأثیر مثبتی خواهد داشت 😂

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ریسک پیشنهاداتش بالاست ولی حتما تأثیرگذاره😂

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️