ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و نود :
آسمان برای غروبی آماده شد که با گرفتگی حال و احوالش، غم تصویر تارش دو چندان حس میشد. هوا هنوز روشنی عصر را داشت و خنکای این هوا رو به عمق گرفتن رفته، از خنکی هوای شب خبر آورده بود. در این وقت که گوشهای دیگر از ناجوری، مهدیار ساعت گرد و مشکی و بزرگ وصل به دیوار سالن اصلی اداره را نگریست سپس پروندهی مقابلش روی میز وسط سالن را با نگاهی دقیق و اخمی کمرنگ بررسی کرد. در آخرین مرحله از پروندهØ

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0مهدیار تو میتونی رابطه ی خودتو درست کن😂😔ولی من مهدیار و سیما رو شیپ میکردم💔سیما شخصیت خیلی باحالی دارههه