پارت دویست و هشتاد و هشتم :

نیکو اما بار دیگر سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و قدمی نزدیک هومن شد سپس با سرعت گرفتن ضربان‌های قلبش مطمئن گفت:

- من این کار رو نکردم هومن، بهش پول دادم آره؛ اما فقط واسه اینکه کاری کنه دخترم رو ببینم، من نمی‌دونستم هیلا معتاد شده وگرنه بهش پول نمی‌دادم، وقتی تو و اون جوابم کردید رفتم سراغ خود بامداد دیگه کاری باهاتون نداشتم.

هومن رو به پهلو مقابل نیکو ایستاد و ابرو که به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    1

    وای چیشد چرا این هیلای نکبت لالمونی گرفت خوب یک کلمه حرف میزدی میگفتی کار نیکو نبود چرا این دختر اینقدر ... وای خدا اعصاب برام نموند

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آرامشت و حفظ کن🫣😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    هووف خدایا،بچه هومن خیلی گناه داره...نیکو هم گناه داره ولی هومن بیشتر

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    هیلا چرا لال شد خوب میگفتی چی شد ،نوچ 😢💔

    ۵ ماه پیش
  • رعنا

    2

    از هیلا متنفرم 😒😒

    ۵ ماه پیش
  • فیونا

    1

    هومن حسابی قاطی کرده! بامداد چرا بچه رو می زنی آخه؟ اصلا هیلا چرا خفه خون گرفته بود اون وسط و هیچی نمی گفت؟:) وای نصفه شبی اعصابم خط خطی شد

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همه‌چیز دست به دست هم داده تا من یه برادری بیست‌ساله رو بهم بزنم-ـ-

    ۶ ماه پیش
کپی شد!