پارت دویست و هشتاد و هشتم :

نیکو اما بار دیگر سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و قدمی نزدیک هومن شد سپس با سرعت گرفتن ضربان‌های قلبش مطمئن گفت:

- من این کار رو نکردم هومن، بهش پول دادم آره؛ اما فقط واسه اینکه کاری کنه دخترم رو ببینم، من نمی‌دونستم هیلا معتاد شده وگرنه بهش پول نمی‌دادم، وقتی تو و اون جوابم کردید رفتم سراغ خود بامداد دیگه کاری باهاتون نداشتم.

هومن رو به پهلو مقابل نیکو ایستاد و ابرو که به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    1

    وای چیشد چرا این هیلای نکبت لالمونی گرفت خوب یک کلمه حرف میزدی میگفتی کار نیکو نبود چرا این دختر اینقدر ... وای خدا اعصاب برام نموند

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آرامشت و حفظ کن🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    هووف خدایا،بچه هومن خیلی گناه داره...نیکو هم گناه داره ولی هومن بیشتر

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    هیلا چرا لال شد خوب میگفتی چی شد ،نوچ 😢💔

    ۷ ماه پیش
  • رعنا

    2

    از هیلا متنفرم 😒😒

    ۸ ماه پیش
  • فیونا

    1

    هومن حسابی قاطی کرده! بامداد چرا بچه رو می زنی آخه؟ اصلا هیلا چرا خفه خون گرفته بود اون وسط و هیچی نمی گفت؟:) وای نصفه شبی اعصابم خط خطی شد

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همه‌چیز دست به دست هم داده تا من یه برادری بیست‌ساله رو بهم بزنم-ـ-

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️