لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 361 تا 380
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 361
نیمهشب از راه رسید، نیمهشبی امیدوار که بگذرد این شب و به فردا برسند؛ اما چه میگذشت تا این نیمهشب بگذرد؟ بماند! امشب برای خانوادهی ورهرام شبی عجیب بود، حالشان به هم پیوند خورده و بانی این حال عجیبشان هم میانشان بود؛ ایرج، او که تماسش با رازان بیپاسخ ماند و بیخبر از او که دل کنده از شهر و س...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 362
لحظات مرده، زنده شدند با نشستن دستی روی دستگیره و در زمانی کوتاه که دستگیره با فشار آرام دستی مردانه پایین کشیده میشد، نگاه مستانه لغزیده تا پایین در یکآن گذر سایهای را از پشت شاخهها در کوچه حس کرد؛ اما چه نگاهش را به سرعت رو به آنسو چرخاند، چه سکوت مطلق را صوت تیک باز شدن در خانه شکست. فرامو...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 363
زندگی آدمکها پایان مییافت؛ اما دوباره صبحی میآمد، صبحی دیگر از زندگی بازماندگان. ابرهای سنگین شب گذشته آسمان را ترک کرده بودند، خبری از خورشید نبود؛ اما آسمان صاف و آبی روشنایی نوازشگری به زمین تقدیم کرده بود. سایهای محو در روزی روشن با گرمایی که از زمین برخاسته و ترکیب با هوای خنک صبح برای ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 364
سوی دیگر این ناجوری که صبح جریان داشت، عمارتی بود که مهدیار ایستاده کنار مرز خردهشیشههایی که فرصت نشده بود جمع کنند، به لطف رقص ملایم پردههای حریر و سفید به راه خاکی آنسوی در بستهی عمارت که اثری از هیچکس درونش پیدا نبود، زل زد. گرهی اخمی پیدا بین ابروانش، موبایلش را از جیب شلوار بیرون کشید و...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 365
خورشید برای گذر از دروازهی غروب و سپردن حکومت به شب حکمی نیاز داشت که دست یکی از اهالی ناجوری بود. این حکم مخفی لابهلای لحظاتی که مایل بودند پیش دختری بگذرند با موهای فری که تا نزدیکی میانهی کمر بلند شده بودند و پای برهنه از پلهها پایین میآمد. نقش رخش را نور کمجان خورشید که از در سراسری حیا...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 366
خورشید به فاصلهی پلک زدنی از دروازهی طلوع گذشت و در عمارتی باشکوه از روستایی سرسبز که تکهای بهشت بود، نورانی به اهالی آن عمارت خیره گشت. آفتاب همانند ذراتی از طلا پراکنده در هوا، خنکایی ملایم پیچیده لای حرارت نوازشگر آفتاب، آرامش خاصی را تقدیم هوا کرده بود. نور سایهای درخشان کشیده بر عمارت، گ...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 367
در محوطهای با زمینی که از لابهلای سبزهها و برگهای خشکش خاک نما داشت و دایرهای شکل بود و نسبتاً وسیع با انباری مستطیلی و بزرگ با دو دیوار فلزی و یک سقف زنگزده که به آن ردیفی از چراغها وصل بود و درون انبار روی هم بستههای کاه تلنبار شده بود، بستههایی که تعدادیشان پوششی بودند برای مخفی ماندن...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 368
شب به تقلید از روزی که گذشت، آرام به پایان رسید و گذر ساعت از نیمهشب، اهالی را خواباند. هلال درخشندهی ماه که در میان ستارگان باشکوه نما داشت، آمد لبخندی نثار بامداد کند که نشسته روی صندلی درون راهرو به لطف گذر ساعات طولانی ناخواسته خوابش برده بود؛ اما مهتاب با رسیدن به رخ نیکو از طریق پنجرهی ا...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 369
روزی که آغاز شد با پلک زدنی به شب رسید، شب که اهالی خاموش شدند به طلوعی دوباره و گذر این روزها که در آرامش میگذشتند؛ اما برای اهالی ناجوری که با آسودگی غریب بودند، شد هفتهای که در هفت روزش هریک از اهالی در دنیای خویش اسارت کشید تا برسد به غوغای دوبارهی ناجوری. یک هفته گذشت؛ یک هفتهای که رامد...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 370
قدمی عقب رفتن درمان و چرخیدنش برای پنهان شدن پشت درخت همزمان با بلند شدن ناگهانی سر بامداد که حس کرد تپش سخت قلبش از شنیدن کلام نشاط حیران سینهاش را شکست. رامی با کشیدن دست نشاط او را به آغوش کشید و نگاهش رفته دنبال درمان، بامداد دخترش را به او سپرد و خود به سرعت گذشته از کنارشان، میان درختان دو...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 371
پیش چشمان مات کسری، شیرین حدقه تنگ کرد و نگاهش را نافذ چرخانده میان چشمان عسلی هومن و رفته در عمق نگاه او، با شناختی که این مدت از او بدست آورده بود حینیکه مرموز سر تکان میداد، با لحنی وسوسهانگیز گفت: - آدمی با سادهدلی تو که نسبت به جنس مخالف یه ریزه خجالتی داره که خودش هم خبر نداره و زیادی ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 372
زیر آسمان شب گوشهای دور از شلوغی شهر، کنج پیادهرویی از فضایی سبز با آبشاری کوچک که نورهای رنگی بر آن افتاده بود، هومن نشسته کنار مهدخت بر لبهی دیوار سنگی کنج فضایی کوچک و مربعی از چمن که متصل بود به راهآب، پاهایشان آویزان و نگاهشان به آبی بود که با فاصله از زیر پاهایشان در راهآب متصل به آبشا...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 373
طلوع خورشید روزهی سکوت گرفت و روزی را آغاز کرد که یک غوغا میطلبید برای شکست خاموشی. آفتاب از میان شاخهها گذشت و با ملایمت به کلبهای تابید که بر سقفش پرندگانی نشسته و آواز سر داده بودند. ردی از نور گذشته از شفافیت محو کنج پنجرهی کلبه که شمعی بر لبهاش آب شده بود، خنکای هوای جنگل گذشته از زیر...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 374
فصل چهارم (پایانی): «بالشکستهای به پرواز درآمده» چه صبح آرامشبخشی، چه لذت پایداری! نفس گرفتن از نسیم خنک با رویی بالا گرفته برای سپردن صورت به نوازش گرم آفتاب لذتی بود که بامداد حین قدم زدن در کوچهای منتهی به خانهی قدیمی پذیرفت. نان بربری در یک دستش و قدمهایش که سرعت باختند، رو بالا گرفته...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 375
تیزی آفتاب ظهر را درمان که خود را به روستا رسانده بود تا با چشمان خود آنچه خبرش را شنید ببیند، سخت حس کرد و سیاهی لباسهای تنش که گرمای آفتاب را بیشتر جذب کرد، کلافه با ذهنی شلوغ گذشته از میان درختان که گاه نوازش سایه تقدیمش میکردند و گاه تیزی آفتاب، خود را به درختی رساند که عقبتر از چندین درخت...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 376
راه قدمهای رامی و رازان که هردو سکوت را برگزیده بودند تا دقایقی را کنار هم به آرامش سپری کنند به عمارتی ختم میشد که درون اتاقی از آن بانو نشسته لبهی تخت و در قفل دستانش سرآستینهای اکلیلی بلوز همرنگ سیاهی شلوارش را چنگ زده و همچون عزاگرفتهای برای زندگی خود خیره به نقطهای نامعلوم غرق در مرور ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 377
شب آرامشبخشی گذشت تا نیمههای خاموشی که نگاه خمار ماه قفل دیدگان خمار مهدخت شد. او که بیخواب شده با چشمبندی که تا پیشانی بالا برده بود در آن پیراهن و شلوار راحتی به رنگ نیلی پاهایش را پوشیده از پاپوشهای پشمی خاکستری در تاریکی اتاقش پیش گذاشت تا خود را به در رساند سپس نچی کلافه بر زبان جاری کر...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 378
پشت فرمان ماشین که نشست، پیش از راه افتادن برای رفتن دست برد موبایلش را از روی داشبورد برداشت و نور صفحهاش را که بر چهرهی خشن خود انداخت، با حرکت سریع سرانگشت شستش روی اعداد شمارهای آشنا را گرفت بعد موبایل را رسانده به گوش منتظر اتصال تماس شد. موبایل مخاطب او همانوقت افتاده روی میزی فلزی و دو...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 379
به وقت ورق خوردن قصهی ناجوری، زمان گریزان شد تا سلطنت ماه سقوط کرد و خورشید به حاکمیتی تابناک رسید. اما کجا بود نور درخشندهی خورشید که برسد به چهرهی محبوسان سلولی تاریک؟ نهایتِ قدرت خورشید روشنایی بخشیدن به باغی بود پر درخت و علفهای هرز قدبلند، توانی نداشت برای گذشتن از فضای تنگ و تاریک راهپ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 380
به شهادت آسمان آبی و زمینی که ردپای آدمیان را از حفظ بود، در بعدازظهری که دمی آفتاب بود دمی سایه، بامداد اسیر آفتاب بود و نیکو غرق سایه. بامداد پشت در میلهای باغ عمارت باشکوه ماندگار به انتظار ایستاده بلکه در قفسِ عمارت زندانی شود کنار اسیر سایهای که برای همسلولِ او شدن حاضر بود به آفتاب هم پش...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
