پارت دویست و هشتاد و ششم :

خورشید ناجوری در صبح تازه‌ای دیگر از این قصه دیرتر از طلوع چشم گشود و انتظار اهالی را به پایان رساند.

اشتیاق امروز ناجوری حوالی خانه‌ای در محله‌ی جنوب و قدیمی شهر پرسه می‌زد، حوالی بامداد برزگر که بعد از ظهر برای رفتن از روستا به شهر آماده شد، حوالی هومن که از باشگاه خارج شده و خانه را مقصد قرار داده بود و حوالی نیکو ماندگار که هنوز منتظر خبری از بامداد برای دیدار با نشاط بود و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    عجبا بهش نمیخوره مامور باشه...دامیار و مهدیار دو شخصیت متفاوت دارن..شاید رامی عاشق خود مهدیار بشه؟

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اون نقش بود البته بجز قسمتای مشترکش با رامی و کمک بهش، این خود خودشه تا ببینیم رامی خودشم میخواد یا نه

    ۴ ماه پیش
  • فیونا

    0

    چه قشنگ... مهدیار عجب هنرمندیه🤍✨

    ۶ ماه پیش
کپی شد!