ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و هشتاد و ششم :
خورشید ناجوری در صبح تازهای دیگر از این قصه دیرتر از طلوع چشم گشود و انتظار اهالی را به پایان رساند.
اشتیاق امروز ناجوری حوالی خانهای در محلهی جنوب و قدیمی شهر پرسه میزد، حوالی بامداد برزگر که بعد از ظهر برای رفتن از روستا به شهر آماده شد، حوالی هومن که از باشگاه خارج شده و خانه را مقصد قرار داده بود و حوالی نیکو ماندگار که هنوز منتظر خبری از بامداد برای دیدار با نشاط بود و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0عجبا بهش نمیخوره مامور باشه...دامیار و مهدیار دو شخصیت متفاوت دارن..شاید رامی عاشق خود مهدیار بشه؟