پارت دویست و هشتاد و ششم :

خورشید ناجوری در صبح تازه‌ای دیگر از این قصه دیرتر از طلوع چشم گشود و انتظار اهالی را به پایان رساند.

اشتیاق امروز ناجوری حوالی خانه‌ای در محله‌ی جنوب و قدیمی شهر پرسه می‌زد، حوالی بامداد برزگر که بعد از ظهر برای رفتن از روستا به شهر آماده شد، حوالی هومن که از باشگاه خارج شده و خانه را مقصد قرار داده بود و حوالی نیکو ماندگار که هنوز منتظر خبری از بامداد برای دیدار با نشاط بود و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    عجبا بهش نمیخوره مامور باشه...دامیار و مهدیار دو شخصیت متفاوت دارن..شاید رامی عاشق خود مهدیار بشه؟

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اون نقش بود البته بجز قسمتای مشترکش با رامی و کمک بهش، این خود خودشه تا ببینیم رامی خودشم میخواد یا نه

    ۷ ماه پیش
  • فیونا

    0

    چه قشنگ... مهدیار عجب هنرمندیه🤍✨

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️