پارت دویست و نود و هشتم :

روز بعد با آرامشی غریب از راه رسید و شد حال، خورشید مانند هر روز زندگی نور جان بخش خود را سراغ نوازش اهالی زمین فرستاد. راه گشوده به‌روی این نور درخشان دختری به نام مهدخت که در ویلای کوهستانی خارج از شهر، پرده‌های نقره‌ای براق را با دو حریر آبی رویش که اول صبح برای بیدار نشدن هومن کشیده بود، به دوطرف هل داد. آفتاب برای هومن مهربان نبود، او که با تابش ناگهانی نور بر رخش به سرعت پلک‌هایش Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اصلا قانع نشدم،مهم نیست که دیوونه ش کی کرده و چرا کردن مهم اینههه درمانن یکک روانیههه روانییی یاابهصمبهبقخصنعقهصخصنس

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️