پارت دویست و نود و هشتم :

روز بعد با آرامشی غریب از راه رسید و شد حال، خورشید مانند هر روز زندگی نور جان بخش خود را سراغ نوازش اهالی زمین فرستاد. راه گشوده به‌روی این نور درخشان دختری به نام مهدخت که در ویلای کوهستانی خارج از شهر، پرده‌های نقره‌ای براق را با دو حریر آبی رویش که اول صبح برای بیدار نشدن هومن کشیده بود، به دوطرف هل داد. آفتاب برای هومن مهربان نبود، او که با تابش ناگهانی نور بر رخش به سرعت پلک‌هایش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اصلا قانع نشدم،مهم نیست که دیوونه ش کی کرده و چرا کردن مهم اینههه درمانن یکک روانیههه روانییی یاابهصمبهبقخصنعقهصخصنس

    ۴ ماه پیش
کپی شد!