ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و شصت و چهارم :
صبح و نم بارانی که ردپای خیسش از شبی که گذشت روی زمین مانده بود، با روشنایی دور از نگاه تیز آفتاب و زیر نوازش ابرهای سنگین که سایهی دستشان اعتدال هوا را رو به خنکی لذتبخشی برده بود، آغاز شد. خبری از آوازخوانی پرندگان نبود؛ اما سکوتی هم جریان نداشت، ریتم چکهی قطرات باران که با فاصله از هم روی زمین سقوط میکردند به همراهی رقصپای برگهایی که همپای رقص نسیمی خنک شده بودند، سکوت عمارØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نسبت نه، یه دلیل دیگه داره
۷ ماه پیشسرو
0آخه پارتهای قبلی هم مهدیار وقتی دیدش هنگ کرد
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
1اهههه ایش رازان به توو ایششش...اههه خب شما هم بگین چتونهههینصماینسننسستست
۷ ماه پیشتیسراتیل
3اون پسری که شبیه هومنه چه اتفاقی واسش افتاده یا حداقل چه نسبتی با خانواده اوستا داره که اینقد داغونشون کرده؟ مثلا پسرشون
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چون دردشون خانوادگیه آره مثلا، میتونه باشه
۸ ماه پیشفاطمه ❤️
3چه اتفاقی توی گذشته افتاده ؟؟ چرا من هر چی میخونم متوجه ماجرای خانواده اوستا نمیشم 🥴
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
میگم.. واسه اون عجله نکن
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
0مهدیه جون خانواده ی اوستا با هومن نسبتی دارن