پارت دویست و شصت و چهارم :

صبح و نم بارانی که ردپای خیسش از شبی که گذشت روی زمین مانده بود، با روشنایی دور از نگاه تیز آفتاب و زیر نوازش ابرهای سنگین که سایه‌ی دستشان اعتدال هوا را رو به خنکی لذت‌بخشی برده بود، آغاز شد. خبری از آوازخوانی پرندگان نبود؛ اما سکوتی هم جریان نداشت، ریتم چکه‌ی قطرات باران که با فاصله از هم روی زمین سقوط می‌کردند به همراهی رقص‌پای برگ‌هایی که همپای رقص نسیمی خنک شده بودند، سکوت عمارØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    مهدیه جون خانواده ی اوستا با هومن نسبتی دارن

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نسبت نه، یه دلیل دیگه داره

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    0

    آخه پارتهای قبلی هم مهدیار وقتی دیدش هنگ کرد

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    اهههه ایش رازان به توو ایششش...اههه خب شما هم بگین چتونهههینصماینسننسستست

    ۷ ماه پیش
  • تیسراتیل

    3

    اون پسری که شبیه هومنه چه اتفاقی واسش افتاده یا حداقل چه نسبتی با خانواده اوستا داره که اینقد داغونشون کرده؟ مثلا پسرشون

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چون دردشون خانوادگیه آره مثلا، میتونه باشه

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    چه اتفاقی توی گذشته افتاده ؟؟ چرا من هر چی میخونم متوجه ماجرای خانواده اوستا نمیشم 🥴

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میگم.. واسه اون عجله نکن

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️