پارت دویست و شصت و سوم :

باران شاهد این احوال مرد در این شب بود که فاصله‌ی رخ کم کرده با رخ رامی محض نوازش پوستش با نفس‌های او و خیره به چشمان بسته‌اش گیر کرده در تله‌ای که زیبایی او برای نگاهش جا گذاشته بود، همانجا در آن نقطه‌ی پر آرامشی که از تافته‌ی دنیا برایش جدا بافته بودند، خشکی گردنش را برای ساعت‌ها خیرگی به رامی به جان خرید و لب که برهم زد، جای صدا را هم احساس پر کرد و اجازه داد حرف دلش رو به رامدخت ابر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی کسی که نخوندش نمیدونه این "هوم" چه داستان قشنگی داره😭💋قدرت نویسنده🛐🛐🛐

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من مزدک پایدار،تا ابد لشکر تک نفره تم:))))

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخ چقدر سخته این زندگی 😔😔💔

    ۵ ماه پیش
کپی شد!