پارت دویست و هفتاد و ششم :

تیک‌تاک ساعت عمارت ورهرام که پس از خروج بانو با ماشین آژانسی که در آن وقت از شب با چند آژانس زنگ زدن پیدا کرده بود، خالی شد و ساعت خانه‌ی خاموش حنیف و خانه‌ای در محله‌ای قدیمی که در یکی از اتاق‌هایش هیلا و هومن به خواب رفته بودند، ساعت خانه‌ی اوستا که با خبر سرهنگ خاطرشان بابت مهدیار آسوده شده بود، کلبه‌ی پایدار و خانه‌ی مستانه‌ی تنها و درمان که به خواب سبکی تن داده بود، هماهنگ شد تØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی...چه دیدار قشنگ و دردناکی...ای مزدکمممم😭😭

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    واقعاً دلم برای مزدک میسوزه 💔 تا حالا چند بار گفتم ولی هر بار که حس و حالش رو میخونم با تمام وجودم ناراحت میشم براش😭

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بگردم.. مزدک هی که پیش میره انگار وضعش ترحم‌برانگیزتر میشه..

    ۸ ماه پیش
  • فیونا

    1

    رامی بدون این که هوش و حواس درست و حسابی داشته باشه، حضور شکارچی رو حس می کنه🥺✨ مهدیار بچه ام تازه می خواست گونه ی رامی رو لمس کنه... مزدک جونم یه ذره بیشتر لفتش می دادی خب!:)) مزدک.. وای از این مزدک عاشق و مجنون! «غریب تر از همه مزدک بود که فصل عاشقی رامدخت و مهدیار، فصل پریشانی او بود»🥀

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک انگار با عشق تاوان پس میده، روزگارش عجیب سیاه شده💔

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️