ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و شصت و دوم :
وقت خواب اهالی ناجوری از راه رسیده بود، گذشته از همه آنهایی که به خواب تن داده بودند؛ در مقصد راه بامداد، حتی هیلایی که پس از مصرف مواد به آرامش رسیده بود هم درحال تجربهی خوابی شیرین بود اما آن مقصد یک بیدار داشت، آن هم هومن که پس از بالا رفتن از راهپلهی فلزی به اتاق بامداد رسید و با ورود به اتاق توانست در کمترین زمان جعبهای حاوی تعدادی ورق قرص پیدا کند. او که روی پاهایش نشست و نفس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدک کنار رامی همون آدمیه که فرصت زندگی روشنش رو ازش گرفتن...
۴ ماه پیشصدف
1مزدک چه راحت می ره تو اتاق رامی یو میاد
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
1آخی بچم هومن 🥺خیلی سخته که برای همه احساس مسئولیت کنی واز جون دل براشون مایه بزاری وکسی تلاشت رو نبینه💔 مزدک بیچاره واقعاً گناه دار وعشق یکطرفه سخت ترش می کنه😭
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هومن طفلکم..
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای...چقدر دیالوگ اول هومن خوب بود:)) مزدک پیش رامی یه مزدک دیگه ست...مزدکی که انگار این ملایمتو فقط پیش رامی میشه دید یا شایدم مستانه..