ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و شصت و هفتم :
نیکو ماندگار شناخت خوبی از بامداد برزگر بدست آورده بود؛ او که سمانه پس از گذر از کنارش و پایین رفتن از راهپله با چرخیدن به سمتش نیمنگاهی به هومن که کنج اتاق به دیوار تکیه زده و نگاهش به غذایی که سمانه برده بود نه و به چرخش موبایل در دستش خیره بود، انداخت سپس نگاه چرخانده بین چشمان بامداد که روی اولین پله نشسته بود، لبی تر کرد و پرسید:
- غذات رو بیارم همین اتاق پیش هومن یا میای پا

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1الهی...چقدر عشق یک طرفه وجود داره...شیرینم گناه داره ها