پارت دویست و هفتاد و چهارم :

ساعت خواب‌رفته‌ی دنیا تکانی به عقربه‌هایش داد و از این وقتی که قرار از دل اهالی ربوده بود، گذشت. با گذر دقایق ایرج برای اولین‌بار بدون آن خونسردی همیشگی با دستان فرو رفته در جیب حینی‌که اعصابش تحریک شده بود، در سالن قدم زدن در مسیری رفت و برگشتی را آغاز کرد که آخر هم طاقت نیاورد و پس از خبر به یاوری با خروج از خانه همراه او به دنبال رازان راه افتاد. بانو نشسته روی راه‌پله با پا روی زمیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نظرده

    0

    چرا تکه پارچه را به دست رامی نمیرسونه؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این حال دوتاشون ناراحت کننده ست...

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    چقدر سخت بوده این لحظات براشون🥲💜

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️