ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و هفتاد و چهارم :
ساعت خوابرفتهی دنیا تکانی به عقربههایش داد و از این وقتی که قرار از دل اهالی ربوده بود، گذشت. با گذر دقایق ایرج برای اولینبار بدون آن خونسردی همیشگی با دستان فرو رفته در جیب حینیکه اعصابش تحریک شده بود، در سالن قدم زدن در مسیری رفت و برگشتی را آغاز کرد که آخر هم طاقت نیاورد و پس از خبر به یاوری با خروج از خانه همراه او به دنبال رازان راه افتاد. بانو نشسته روی راهپله با پا روی زمیÙ
لطفا صبر کنید...

نظرده
0چرا تکه پارچه را به دست رامی نمیرسونه؟