پارت دویست و هفتاد :

از مهدیار و رامدخت گذشته، داستان روی نام بامداد و نیکو قفل شد و به سراغ آن دو بال زد؛ بامداد که روی صندلی شاگرد چشم بسته و از نفس‌هایش مشخص بود به خوابی سبک رفته و نیکو که پشت فرمان درحال رانندگی بود. صدای موسیقی ملایمی ضعیف به گوش نیکو رسیده و سکوت فضا را شکسته بود. موسیقی بی‌کلام و ملایمی که آوای عاشقانه‌ای داشت با دخالت غم. در همراهی این موسیقی بود که به محله رسید و گوشه‌ای از کوچه به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    مهدیه جون پارتها عالیه هستن مرسی گلم قلمت مانا

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی🤍

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چرا نمیگه کاپیتان هترو رو دیده؟وای امان از روزی که مزدک بفهمه دشمنشو بخاطر رامی نجات داده...

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فکر کن.. همین بسه که مزدک از زندگی انصراف بده

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️