ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و شصت و هشتم :
هوای بعد از ظهر خنکتر بود، هوای موردعلاقهی نیکو ماندگار؛ او که با پیاده شدن از ماشین با لبخندی کمرنگ دستی به شومیز سفیدی که طرح گلهای رنگی داشت و رویش کت جین نازک و کوتاهی پوشیده بود، کشید و پس از برداشتن سبد از روی صندلی عقب در ماشین را قفل کرد و با دور زدن آن کنار بامداد که چین میان ابروها و گوشهی چشمانش نشسته و با تعجبی کمرنگ و قدری درهم فضای سرسبز اطراف را مینگریست، ایستاد. با
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1اخی...به همدیگه میان نیکو و بامدادم...