پارت دویست و شصت و هشتم :

هوای بعد از ظهر خنک‌تر بود، هوای موردعلاقه‌ی نیکو ماندگار؛ او که با پیاده شدن از ماشین با لبخندی کمرنگ دستی به شومیز سفیدی که طرح گل‌های رنگی داشت و رویش کت جین نازک و کوتاهی پوشیده بود، کشید و پس از برداشتن سبد از روی صندلی عقب در ماشین را قفل کرد و با دور زدن آن کنار بامداد که چین میان ابروها و گوشه‌ی چشمانش نشسته و با تعجبی کمرنگ و قدری درهم فضای سرسبز اطراف را می‌نگریست، ایستاد. باÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    اخی...به همدیگه میان نیکو و بامدادم...

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️