پارت دویست و شصت و هشتم :

هوای بعد از ظهر خنک‌تر بود، هوای موردعلاقه‌ی نیکو ماندگار؛ او که با پیاده شدن از ماشین با لبخندی کمرنگ دستی به شومیز سفیدی که طرح گل‌های رنگی داشت و رویش کت جین نازک و کوتاهی پوشیده بود، کشید و پس از برداشتن سبد از روی صندلی عقب در ماشین را قفل کرد و با دور زدن آن کنار بامداد که چین میان ابروها و گوشه‌ی چشمانش نشسته و با تعجبی کمرنگ و قدری درهم فضای سرسبز اطراف را می‌نگریست، ایستاد. با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    اخی...به همدیگه میان نیکو و بامدادم...

    ۴ ماه پیش
کپی شد!