پارت دویست و هفتاد و نهم :

در میان اهالی ناجوری، روایتگر سری زد به زنی با ابریشم طلای گیسوانی کوتاه و موج‌دار که دریای نگاهش را حین پایین رفتن از پله‌ها به چهره‌ی مهتابی پسرش دوخت و لبان بی‌رنگش را برهم فشرده از دیدن رنگ صورت او که چنگی به دل نمی‌زد سپس ابروان باریکش را محو درهم کشید و در آن شومیز مشکی با آستین حریر و شلوار سفید، کنار کاناپه‌ای که مزدک رویش به خواب رفته بود ایستاد. نگاه از چشمان بسته‌ی او که در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    بمیرم واسه مزدک آخه این چه طرز فکری که بعضی از آدما دارن که خودشون نتونستن حقشون رو بگیرن وبچشون رو جوری باحس انتقام بزرگ میکنن که حق انتخابی برای بچه نمیذارن و با کلی عقده اون بچه رو بزرگ میکنن دلم حسابی برای مزدک کباب شد گناه داره

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا این کار مستانه و امثالش جز ظلم به بچشون نیست..

    ۳ ماه پیش
  • Sisi

    0

    توروخدا بگو که مزدک پایان خوشی داره😭 مردم واسش چقد این بچه مظلومه💔

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بگردم دیدی؟ قلب آدم واسش درد میاد💔

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    از غمی که بابت دیالوگای مزدک بهم وارد شد چطور برات بگم مهدیه؟😭😭

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تک‌تک جملاتش قلبو میشکنه، خودم هربار این پارتو تکرار میکنم اشکم درمیاد

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    تنها پارتی از ناجوری که چشمام رو به اشک الوده کرد:)))

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خیلی مزدکو دوستش دارم...خیلی غمش برام غم داره💔با این اهنگه روشم بغضم هنوز نرفته..((:

    ۴ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    فک میکردم مستانه ادم مهربون و مظلومیه ولی چه مادر خودخواهیه که از پسرش هیولا ساخته! امیدوارم یه روزی برسه که مزدک به آرامش برسه 💕🌱.

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مثل اینه‌که از مزدک وسیله‌ی انتقامش رو ساخته.. دردناکه💔

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    الان ایرج پدر مزدکه ینی؟؟ رازان هم خواهرش؟ شت

    ۵ ماه پیش
  • هعی

    0

    یه پارت غمگین با آهنگی ک وادار به بغضم کرد😑

    ۵ ماه پیش
  • رعنا

    0

    آخ که مهدیه بااین نوشته و آهنگ آتیش انداختی به جونم لعنت به ایرج ومستانه یادیه رمان افتادم که پسره قبل مرگش می گفت کاش یه آدم معمولی با خانواده معمولی وشغل معمولی بودم کاش که فکر و ذکرم بیرون پول اجاره خونه و خورد و خوراک بود تو خونه داشتمت ومیگشتم دورت وباهم بچه هامون رو بزرگ میکردیم بگردمت مزدک

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک مثل یه روح معصوم توی تن یه هیولاست..

    ۵ ماه پیش
  • فیونا

    1

    مزدک خیلی گناه داره.. قلبم بد جور سوخت براش:) کاش این پسر یه پایان خوب داشته باشه

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عشق چه به روزش آورد...!

    ۷ ماه پیش
کپی شد!