پارت بیست :

رامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بی‌توجه به صدای بمش که وسط آشفته‌بازار مرور شب قبل در سرش می‌چرخید و «فدای سرت» را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهره‌ی پدر او یعنی حنیف که مثل هر روز به‌عنوان باغبان عمارت مشغول رسیدگی به باغ بود، خیره شد. قدم سمت حوض برداشت و سعی کرد به هومن توجهی نکند اما سنگینی نگاه او باعث شد برای لحظه‌ای حین گذر از کنار ماشین نگاهی نثارش کند و چون او را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سلما

    1

    هومن چقدر شاعر شده😂🤭لبخندم گفتن هاش ما رو کشت😂

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حق این بچه رو خوردن وگرنه خوب شاعری میشده😂

    ۹ ماه پیش
  • نفس

    1

    حداقل تواین خونه دونفر به فکر رامی هستند

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    چراانقدکه رازان رامی رو دوست داره،علاقه ای ازطرف رامی نمیبینم؟

    ۱۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بروز نمیده؛ طرز محبت کردنشون باهم فرق داره وگرنه رازان هم برای رامی خیلی عزیزه.

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️