ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت بیست :
رامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بیتوجه به صدای بمش که وسط آشفتهبازار مرور شب قبل در سرش میچرخید و «فدای سرت» را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهرهی پدر او یعنی حنیف که مثل هر روز بهعنوان باغبان عمارت مشغول رسیدگی به باغ بود، خیره شد. قدم سمت حوض برداشت و سعی کرد به هومن توجهی نکند اما سنگینی نگاه او باعث شد برای لحظهای حین گذر از کنار ماشین نگاهی نثارش کند و چون او را
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حق این بچه رو خوردن وگرنه خوب شاعری میشده😂
۶ ماه پیشنفس
1حداقل تواین خونه دونفر به فکر رامی هستند
۷ ماه پیشاکرم بانو
4چراانقدکه رازان رامی رو دوست داره،علاقه ای ازطرف رامی نمیبینم؟
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بروز نمیده؛ طرز محبت کردنشون باهم فرق داره وگرنه رازان هم برای رامی خیلی عزیزه.
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سلما
1هومن چقدر شاعر شده😂🤭لبخندم گفتن هاش ما رو کشت😂