پارت بیست :

رامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بی‌توجه به صدای بمش که وسط آشفته‌بازار مرور شب قبل در سرش می‌چرخید و «فدای سرت» را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهره‌ی پدر او یعنی حنیف که مثل هر روز به‌عنوان باغبان عمارت مشغول رسیدگی به باغ بود، خیره شد. قدم سمت حوض برداشت و سعی کرد به هومن توجهی نکند اما سنگینی نگاه او باعث شد برای لحظه‌ای حین گذر از کنار ماشین نگاهی نثارش کند و چون او را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلما

    1

    هومن چقدر شاعر شده😂🤭لبخندم گفتن هاش ما رو کشت😂

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حق این بچه رو خوردن وگرنه خوب شاعری میشده😂

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    1

    حداقل تواین خونه دونفر به فکر رامی هستند

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    چراانقدکه رازان رامی رو دوست داره،علاقه ای ازطرف رامی نمیبینم؟

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بروز نمیده؛ طرز محبت کردنشون باهم فرق داره وگرنه رازان هم برای رامی خیلی عزیزه.

    ۹ ماه پیش
کپی شد!