ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت شانزده :
نگاهی که توان نداشت از رخ رامی دور کند با شنیدن صدای نالهی نامفهوم او از آزار کابوس، تیز شد و عوض اینکه مضطرب شود و هرچه زودتر برود، به شدت یافتن ضربانهای قلبش دقیق شد و حینیکه سردرنمیآورد چه اتفاقی در وجودش رخ داده که خونسردی همیشگیاش را برهم زده بود، لبان باریکش خارج از کنترلش لرزیدند و انگار که آن حس غریب مخدری آرامشبخش باشد، لبخند محوی به تکاپو افتاد تا کنج لبانش بنشیند. مØ
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
3خوبه وقتی که بالای سرش بود بیدارنشد،وگرنه قطعاسکته میکرد.. اماحالابه چه جرئتی دنبالش میدوه....