پارت چهارده :

هرچند از اهالی خانه دلگیر بود؛ اما به خود اطمینان داد که با وجود ایرج و رازان و حتی بانو دیگر اتفاق شب قبل نخواهد افتاد. تنها نبود و درعین این‌که مایل به بودن آن‌ها که تنهایی‌اش را از بین برده بودند، نبود؛ چون از ترس تجربه‌ی دوباره‌ی خفه شدن در دستان قدرتمند آن مرد دستانش منجمد و مردمک‌هایش لرزان بودند، خود را با بهانه‌ی وجودشان تا حد زیادی آرام کرد. در نهایت؛ چشمانش را بست و پس از قو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    2

    خیلیم ریلکس و عااالیی اصلا انگار نه انگار. هر لحظه ممکنه بهش شک کنن بعد این عمارت هم چقدر پخمه داره اصلا نه صدایی می شنون نه مراقب دارن این چه وضعیه🤣🤣🤣🤣🤣البته جلاد عزیزم نقشه هاش رو دست نداده ولی خب...

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چون ظاهراً آدمای عادی با یه زندگی عادی‌تر هستن😂

    ۷ ماه پیش
  • Fatemeh

    1

    بلاخرههههه اما چقد ریلکس و خونسرده باحالهههه😭

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    قاتل به این ریلکسی ندیده بودم... چه راحت واسه خودش میره و میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • فیونا

    2

    و بله! مجرم به صحنه ی جرم بر می گرده...🤌🏻✨

    ۱ سال پیش
  • مهدیه.ف | نویسنده رمان

    اونم چه بازگشت شکوهمندی❤️‍🔥

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️