ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سوم :
قدمهای سست و مرددش را در راه باریکهای که به موازات در اتاقش بود، برداشت و سرانگشتان بیرنگ دست منجمدش را به در کوتاه و سفید مقابل چسباند و هلش داد و حین فرو فرستادن آب دهان مقابل نردهی کوتاه، چوبی و سفید ایستاد. نگاه نمدارش را به افراد حاضر در سالن طبقهی پایین که زیر پایش بود، دوخت و بیاختیار دستش را به یقهی ایستادهی بافت آبیرنگش رساند مبادا رد کمرنگ دستی که شب قبل گلویش را هدف قرار داده بود، نمایان شده باشد.
بیتوجه به درد و تیر کشیدن قلب ترسیدهاش، لبان خشکش را روی هم فشرد و به دختر جوانی که چشمان سبز، درشت و وحشیاش را به مردی خوشپوش که پشت پنجرهی سراسری با دستان فرو رفته در جیب محوطهی بیرون را زیر نظر گرفته، دوخته بود، خیره شد و حینیکه شانهاش بابت نفس زدن نامحسوس و ملایمش هر چند لحظه یکبار بالا میپرید، به کلام پر خشم دختر گوش سپرد.
- یه نفر تونسته وارد عمارت بشه، سعی کرده رامی رو نابود کنه و الان این خونسردی شما چه معنایی داره بابا؟
مردمکهای لرزان رامدخت سوی مرد که با آرامش دستش را میان موهای جوگندمی و کوتاهش کشید، بازگشتند و منتظر دستانش را کنار تنش مشت کرد تا صدای بم و خونسردش را بشنود؛ اما برخلاف آنچه انتظارش را میکشید، صدای پاشنههای بلند کفشهای زنانهای به گوشش رسید و پس از لحظاتی زنی لاغر اندام که به لطف پاشنههای بلند کفشهای مشکی و براقش قدبلند دیده میشد، خود را مقابل دخترک عصبی روی مبل تکنفرهی سلطنتی سمت راست سالن رها کرد. سپس ناخن بلند انگشت ظریف اشارهاش را به انتهای دستهی طلایی مبل کشید و خونسرد تکابرویی از ابروان باریک و کوتاهش را بالا انداخت و جایگاه پاسخگویی مرد را تصاحب کرد.
- اشتباه نکن رازان!
شانهی چپش را با ظرافتی خاص بالا برد، نگاه مشکی و مرموزش را به چشمان وحشی دختر مقابلش دوخت و پس از نشاندن لبخندی محو بر لبان باریک و سرخش اشتباه او را توضیح داد.
- هیچکس به قصد نابودی رامی وارد عمارت نمیشه، زمانیکه خشمت فروکش کنه متوجه میشی که درواقع... قصد اون شخص نابودی تو بوده.
آرنج دست چپش را به دستهی مبل تکیه داد، مشتش را به آرامی باز کرد و حین افزودن به کلامش نگاه سمت مرد کشید.
- خیلی خوششانسی که دیشب اینجا نبودی.
رازان ناباور پوزخندی زد، دستی میان موهای و خرماییرنگش کشید انگار از شدت خشم مایل بود تار به تار گیسوانش را چون ریشههای درد در خاک پوست سرش، درآورد. سپس لب برجستهی زیرینش را گزید و با حس هجوم ناگهانی خون به صورتش، بلند و حیران غرید:
- خوششانس؟ فکر میکنی اگه دیشب کار رامی رو تموم میکرد چه بلایی سرمون میومد بانو؟
پیش از این که بانو فرصت کند پاسخ دهد، صدای مرموز و خونسرد مرد که نگاه سبزش روی حوض لبالب پر شدهی وسط محوطه میچرخید، در سالن پیچید و نگاه هرسه شخص حاضر را متوجه خود کرد.
- بهتره بگیم رامی خوششانس بوده!
پس از این کلام یقهی پیراهن خاکستری که زیر کت مشکی ماتش پوشیده بود را صاف کرد، آرام به عقب چرخید و بدون نگاهی به چشمان خیرهی بانو و رازان، مستقیم چشم به چشمان نمدار رامی دوخت و باعث شد بانو و رازان متوجه حضور او شوند. سپس چشمانش ریز شد و بدون اینکه لبخندی بر لب بنشاند، کنج حدقههایش چین افتاد و همانطور مرموز و خونسرد رو به رامی ادامه داد:
- زبری تهریشش رو حس کردی پس جلاد یه مرد بوده و اون مرد هرکسی که میخواد باشه... باید بگم انقدر ماهر بوده که اگه الان زندهای از خوششانسیته دختر؛ قاتل میتونست فقط با یک لحظهی دیگه ادامه دادن خفگی جونت رو بگیره، خوششانسی که از خونت گذشته.
نگاه رامی تنها خیره به چشمان مرد ماند، از زنده شدن دلهره در جانش پشت ساق پاهایش سفت شد و با یاد زبری تهریش عزرائیلش و صوت نفس عمیقی که کنار شقیقهاش کشید، نفسش به شماره افتاد و سینهاش به سرعت بالا و پایین رفت؛ گویا اضطراب آن لحظه که با مرگ مواجه شد ناگاه برای سلول به سلول تن هراسیدهاش تکرار گشت.
رازان سر چرخاند به سمت مرد و خیره به او که نگاه مستقیمش را به رامی دوخته بود، لب باز کرد و با تردید و شک پرسید:
- به کسی شک داری بابا؟
مرد پاسخی به سوال رازان نداد، لبخند محو و مرموزی بر لب نشاند و گونهی بیریش و تهریشش را از داخل گزید که اینبار بانو نگاه از رامی گرفت، چشم به چشمان سبز و براق مرد دوخت و محکم نامش را بر زبان راند.
- ایرج!
با صدای بانو، ایرج به خود آمد و بالاخره نگاه از رامی گرفت سپس بدون توجهی به بانو نگاهش را به چشمان منتظر و مشکوک رازان دوخت و حینیکه با خونسردی به عقب بازمیگشت، پاسخش را با تک کلامی داد.
- ندارم!
رازان دستی به پهلویی که بابت حرص و خشم از درون میسوخت گرفت و چون قصد ابراز درد این سوزش را نداشت محکم پهلویش را فشرد. سپس عصبی روی برگرداند، آبدهان قورت داد و با قفل کردن چانهاش، زیرلب غرید:
- بخاطر من میخواستن به رامی آسیب برسونن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سوفیا
0یکم گیج شدمممم چرا انقد خونسردن؟ از عکسش حس می کنم ایرج یکم آدم چرکیه😔🤣
۵ ماه پیشمرضیه
1واسه گول زدن ماهم شده یه محبت نشون ندادن🤣
۶ ماه پیشسما
2به نظر شمام اینطور اومد که پدرش قراره در اینده نقش خیلی پر رنگی و بازی کنه یا فقط من؟ به هر حال جالب بود اما توی این خانواده من ذره ای محبت به رامی ندیدم مگه نگرانی های رازان عجیبه واسم پدری نسبت به سو قصد به جان دخترش بی تفاوت باشه و اما اون زن حس میکنم زن بابای رامی باشه
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یه علتی پشت این بیتوجهی و محبت نکردنه که اگه از داستان خوشت بیاد جلوتر میفهمی
۷ ماه پیشFatemeh
1باباش چرا انقدددد بیخیالهههههه؟
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
همین بیخیالی و خونسردیش آدمو دیوونه میکنه
۹ ماه پیشگربه شونم
1یه جوری میگی انگار قرار نیست خودت بدبختمون کنی و نویسنده این رمان تو نیستی🤣🤣🤣
۸ ماه پیشنفس
1این باباش چقدر خونسرد و بی تفاوت مادرش هم از نظرمن عروس مردگان
۹ ماه پیشلیلا-
0چه توصیف قشنگی😂
۸ ماه پیشFatemeh
2وایییی گیج شدممم ولی در کل رمان عالیهههههه
۹ ماه پیشاکرم بانو
0چقد پیچیده ست... بانو مادرشونه؟
۱۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فقط مادر رازانه
۱۲ ماه پیشاکرم بانو
2تااینجافهمیدم ک یه نفر باید رازان رو میکشت اما اشتباهی داشت رامی رو خفه میکرد
۱۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0پارت خیلی قشنگی بود..
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2اخی چقدر خواهر خوبیه رازان،نگران خواهرشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سوفیا
0بانو خیلی خوشکلهههههه🥹