ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سیزده :
از سوی دیگر؛ رامدخت پناه برده به خلوت خویش بهآرامی لبهی تخت نشست، پتو را در دستانش فشرد و نگاهش را از روی زمینی که با نور آباژور روی عسلی کنار تخت روشن بود به سمت پنجرهی مقابلش بالا کشید. از طرفی دلش میخواست سرش را در بالش فرو کند و بغضش را آزاد سازد؛ اما از طرف دیگر مایل نبود صدای گریهاش در اتاق بپیچد و حتی به گوش خودش برسد. نگاهش به هلال ماه که از پشت پنجره و پردهی حریر سپید به
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Fatemeh
2وایییی امیدوارممم زودتر جلاد چشم آبی بیاددددددد
۶ ماه پیشآذر
1اینطور که می بینم اینجا همه دلباخته ی جلادمه🙄
۸ ماه پیشاکرم بانو
2این مجرمی ک مادیدیم اگه برگرده فک کردی فرصت پیدامیکنی چاقو رو برداری🫣😉
۹ ماه پیشفیونا
6ولی راستش من امیدوارم دوباره مجرم به صحنه ی جرم برگرده😁❤️
۱ سال پیشموافق فیونا
0منم همینطور فیونا منم همینطور🤫🤭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
4رامی:امیدوارم مجرم به صحنه جرم برنگرده کامنتا:امیدوارم زودتر جلاد چشم آبی پیداش بشهههه🤣🤣