ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دوم :
ریسک نکرد، منتظر لحظهای ماند که بعد از آن دیگر آوای کوبشهای قلب ترسیده و بیمار دخترک در گوشش نپیچد؛ اما درست ثانیههای انتهایی صدای سومی کنار صوت نسیم و تپشهای قلبی که انتظار پایانشان را میکشید در گوشش پیچید و باعث شد تمرکزش را برای شنیدن صدای قلب دردمند و رو به خاموشی دخترک بالا ببرد.
- آخرین تیکهی پازل رازان رو اشتباه جا انداختیم تا دیر نشده بندازش کنار!
فشار دستان جلاد روی گلو و بینی دخترک کم شد، حدقهی چشمان مرموزش کمی درشت شد و خیره به نیمرخ بیرنگ دختری که در قفسش رو به موت بود، به کلام بعدی صدای نسبتاً کلفتی که در گوشش میپیچید، گوش سپرد.
- با تیکههای پازل دختر کوچیکه گمراهمون کردن.
برای لحظاتی کوتاه سکوتی بینشان شکل گرفت سپس صدای شخص پشت خط با حالتی عصبی و غران بلند شد.
- کسی که دست روش گذاشتیم رامدخت ورهرامه.
فرصتی برای ادامهی حرفهایش پیدا نکرد، مردی که تا لحظاتی پیش حکم عزرائیل را برای دخترک داشت، فرشتهی نجات شد و با همان خونسردی و آرامش قبل، هندزفری را از گوش درآورد سپس قفس خویش را برای قربانی اشتباهی مبدل کرده به آغوش، او را از زمین جدا کرد و با چند قدم کوتاه به عقب او را چون پریِ بیجانی که در لباس بلند و سفیدش به خوابی عمیق رفته بود و ضربانهای کند قلب بیمارش خبرهای ناگواری با خود داشتند روی تختی که با پتوی نازک و سپیدی پوشیده بود، گذاشت. سر دخترک را به آرامی روی بالش سفید و بینقش و نگار قرار داد، خیره به چشمان بستهاش سر خم کرد و میان تلاشش برای شنیدن نالهی ضعیف قلب پری کوچک مقابلش، هندزفری را به گوشش رساند و آهسته، خنثی و دستوری لب زد:
- شلوغش کن!
بلافاصله هندزفری را از گوش درآورد، تماس را پایان داد و دستکش راستش را از دست بیرون کشید. رو به دخترک کمی خم شد، صوت ضربانهای ضعیفی به گوشش رسید و با لبانی باز مانده از هم، پشت دستش را به گونهی سرد، سرخ و بینهایت لطیف دخترک کشید و زمزمهوار طوریکه کلامش تنها به گوش خود رسید، صدا زد:
- هی رامی!
گرهی محو و کمرنگی بین ابروهایش نشست، بیش از پیش خم شد و کنار گوش رامدختی که نیاز شدیدی به کسی داشت که به علائم حیاتیاش برسد، نفسی عمیق کشید و افزود:
- سعی کن چشم باز کنی!
بدون از دست دادن لحظهای و بدون اینکه مکثی کند، حرفش را زد و عقب کشید، دستش را در دستکش فرو برد و با قدمهای بلند و به دور از هرگونه عجله و اضطرابی از اتاق بیرون زد. چشم در راهروی تاریک نچرخاند و تنها با نگاهی به باریکهی مسیر کوتاهی که از کنار در اتاق به سمت راست امتداد داشت و انتهایش که چسبیده به زاویهی دیوار اتاق با در چوبی سفید و کوتاهی پوشیده شده بود، از کنار ستون استوانهای گذشت و به راست چرخید و درست از وسط راهپله رو به پایین قدم برداشت.
ده پله را که پایین رفت، مسیر نسبتاً کوتاهی را طی کرد و دستگیرهی در را پایین کشید. نگاهش چرخیده در محوطهی خاموش عمارت، قدم به بیرون گذاشت و پس از اینکه در عمارت را بست، از دو پلهی سفیدی که پنج قدم با ورودی فاصله داشتند، پایین رفت و با گذر از کنار حوض هشت گوشهی وسط محوطه، به سمت در میلهای و سفیدی که سمت چپ عمارت قرار داشت و دو طرفش با گلدانهای سنگی و سفید پر گل تزئین شده بود، قدم برداشت.
نگاهش چرخیده روی مرد قد بلندی که آن سوی در میلهای نگاه منتظرش را به انتهای مسیر جنگلی دوخته بود، در انتهای زمین سنگفرشی محوطه قدم روی زمین خاکی بیرون عمارت گذاشت، در میلهای را بست و بدون نگاهی به عقب، دستانش را در جیب شلوار فرو کرد که لبههای نیمپالتوی تنش با این حرکت عقب رفتند. با حس پخش شدن نور چراغهایی میان درختانی که چند متری با ورودی فاصله داشتند، خونسرد به راست چرخید و قدم برداشته میان درختان بلند روی زمین پوشیده از چمن، صدای عصبی مردی که پشت سرش آمد به گوشش رسید.
- پیداش میکنم.
نگاه آبیرنگش را بالا کشید، بیتوجه به شنیدن صدای بلند افرادی که پشت در میلهای عمارت توقف کرده بودند و برای بیدار شدن باغبان سر و صدا میکردند، به آرامی لب زد:
- نیاز نیست.
دستش را به تنهی سخت درختی چسباند، پای پوشیده از پوتینهای مشکیاش را به تخته سنگ بزرگی تکیه داد و خود را بالا کشید. روی زمین نمناک تپهای قدم زد سپس آهسته به عقب چرخید و چشمان ریز شدهاش را به عمارتی دوخت که از آن دور شده بود. از همان دور روشن شدن تمام چراغهای عمارت را دید که مرد کنارش مسیر نگاهش را با چشمان بادامی، مشکی و نامطمئنش دنبال کرد و با کشیدن دستی به بینی کشیده و انحرافدارش، لبان کوچکش را هشدارگونه لرزاند.
- پیدات میکنن!
چشمان آبی و خونسردش را برای لحظهای به سمت چشمان مشکی مرد کنار دستش کشاند و پس از لحظاتی مسیر دور شدن از عمارت را از سرگرفت و با سردی جنونآمیزی لب زد:
- نمیترسم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیا
0وای اولین بار صداش کرد رامیی
۲ ماه پیشسوفیا
0از حجم رمان میترسم ولی جلاد جذبم کرد آخه چشاشم آبیه😔🤣
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
همونم باعث میشه نفهمی چیشد تمومش کردی نگران نباش^^
۴ ماه پیشدلی
0تا تموم کنی مغز ادم رگ به رگ میشه
۴ ماه پیشسوفیا
0خوشم اومد ازش.ممنون از نویسنده با قلم تواناش🌺
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخر به دلت بشینه🤍
۴ ماه پیشparis
1با این دو پارت واقعاً خوشم اومد👌🏻دمت گرم نویسنده ی عزیز🌺🌺
۵ ماه پیشنانا
1سلامممم بنده تازه رمان شروع کردم فعلا که خوبه
۵ ماه پیشمرضیه
1من عاشق خوندن رمان معمایی ام اما الان باورم نمیشه هیچی نفهمیدم🤣البته چون اولشه و فکر میکنم پسره از نزدیکان دختره است شایدم نه؟؟
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چیزی نیست، اولشه🫣😂
۶ ماه پیشمرضیه
1به خدا من اونقدر باهوش نیستم که بفهمم چی شده ولی رمان جالبیه از اول داستان مرموز ه
۶ ماه پیشسما
0ایده فعلا چشم گیر نبوده اما قلم قوی ات بشدت باعث میشه چشم رو ایده ببندم و اینکه چقدر شخصیت مرد و ظریف تعریف کردی مثل خیلیا ابکی نبود با اینکه شخصیت تقریبا غیر باوریه اما تو باور پذیرش کردی و این جای تشویق داره به هر حال تصمیم گرفتم بعد هر پارت تحلیلش کنم
۷ ماه پیشنیا
1اولش شاید برات جالب نباشه و حتی قلمش نامفهوم باشه یا پارتا طولانی باشه.ولی یکم که بگذره دیگه نمیفهمی چند پارت رو خوندی.خیلی جذابه
۷ ماه پیشFatemeh
2همین اول کاری رو جلاد جذابمون کراش زدمم 😭
۹ ماه پیشآذر
1اهم اهم بله همانطور که میدونید این جلاد جذابم مال منه، تماااام!
۱۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا میخوای یکم صبر کن، شاید دوباره کراش پیدا شد!
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1تنها چیزی که فهمیدم این بود که اینا یه نقشه ای داشتن برای یه کاری،و سراغ دختر اشتباهی اومدن،یعنی باید کار یکی دیگه رو میساختن ولی کار اینو ساختن...شایدم اشتباه میکنم..ولی خب من میگمم شیپ شیپپپپ
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درسته، هدف مزدک اشتباه بود؛ شیپ کن که حق داری🫣😂
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0اسم دختره رامدخته؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیا
0به به بهبه.جلاد نترس خونسرد خفن