پارت یک :

فصل اول: «شعله‌ای در دل خاکستر»
دستان ظریف، روشن و براقش بابت استفاده از مرطوب‌کننده را پس از کنار زدن پرده‌ی حریر و سفید پنجره‌ی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیره‌های فلزی پنجره برد و هردو را سوی خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر سایه‌ی مژه‌های بلند و مشکی رنگش ربایشی خاص داشتند روی ستارگان پر نور آسمان بالای سرش چرخاند. نسیم خنکی وزید و همین که گیسوان موج‌دار و سیاهش را به بازی گرفت، لبخند کمرنگی گوشه‌ی باریکی لبان باریکش جا خوش کرد. دست چپش را به آرامی بالا برد و خیره به هلال ماه، طره‌ای از موهایش را که به دست نسیم سپرده شده بود دور انگشت اشاره چرخاند و با آرامش شقیقه‌اش را به تیزی دیوار کنار پنجره تکیه داد.
نگاهش را عقب‌تر از آسمان کشید و با دنبال کردن پرده‌ای که کنارش در اتاق تاریک به دست باد سپرده شده بود دوباره به ماه خیره شد. چنان غرق آرامش بود که سنگینی نگاه براق، مرموز و آبی پشت سرش را حس نکرد. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد که حتی متوجه ورود صاحب آن چشمان آبی به اتاقش نشده بود. اما تنها به فاصله‌ی یک پلک زدن از دنیای پر آرامشی که برای خود مهیا کرده بود، خارج شد. رعدی خوفناک در قلبش زده شد، وجودش را به ترس انداخت و آرامش آسمان مشکی چشمانش را با وحشتی تعویض کرد؛ رعدی که با نشستن دستی مردانه، کشیده و پوشیده از دستکش روی دهانش زده شده بود و نفس از او می‌گرفت.
نگاهش از روی هلال ماه زیر افتاد، ضربان قلبش بالا و بالاتر رفت، دستان لرزانش را برای جدا کردن دستی که روی دهانش نشسته بود، بالا برد و صوتی نامفهوم و ناله‌مانند از گلویش منتشر کرد؛ اما او که نگاه آبی و خونسردش را به هلال ماه دوخته بود و با آرامش و بدون عجله نفس دخترک را می‌گرفت، بی‌توجه به تقلای او برای رهایی با لذتی پنهان از بی‌نفس شدن دخترِ حبس شده در دستانش، نوک بینی سر بالا و کشیده‌اش را با سر مدام در حرکتِ دخترک مماس قرار داد و عطر وانیل موهایش را استشمام کرد.
دخترک که برخلاف خونسردی جلاد پشت سرش کم مانده بود خود را ببازد، محکم‌تر از پیش به ساق دستی که در نظرش مردانه بود، چنگ زد و تنش را تکان محکمی داد؛ اما بی‌فایده بود. هر لحظه که بی‌نفس‌تر می‌شد، ضربان‌های قلب بیمار و دردمندش را درعین تند شدن رو به خاموشی می‌دید، انگار کسی که راه رفت و آمد نفس‌هایش را بند کرده بود قصد داشت از جسمش جسد بسازد و روحش را به سوی آسمان بفرستد.
خون به چهره‌ی مهتابی دختر هجوم برد، دست دیگر جلاد گلویش را هدف گرفت و پاهای لرزانش هم که قفل شد، عملاً جز دستانش هیچ حرکتی از دخترک ساخته نبود؛ دستانی که لحظه به لحظه کم‌جان‌تر می‌شدند و اگر از وحشت ناگهانی و شوک نبود، دختر حتی توان حرکت دادن آن‌ها را که به شدت هم می‌لرزیدند، نداشت.
جلاد بی‌رحم که هیچ راه تنفسی برای دخترک باقی نگذاشته بود با لذت سر کج کرد، چشمان ریز شده و سردش را به آرامی بست و نفسی عمیق درست کنار شقیقه‌ی پر نبض او کشید. پلک‌های دخترک لرزید، عرق سرد نشسته روی کمرش، فشار ناخن‌های بی‌رنگش روی ساق دستی که گلویش را هدف قرار داده بود، کم شد؛ اما به سختی خود را کنترل کرد، فشار ناخن‌هایش را بیشتر کرد و سعی کرد صدا بلند کند. کرد؛ اما انگار فراموشِ ذهن ترسیده‌اش شده بود که جز خودش هیچکس در خانه نه و هیچکس هم قرار نبود سر برسد و او را از دست عزرائیلش که اصلاً نمی‌دانست کیست و چه دشمنی‌ای با او داشت، نجات دهد.
به خس‌خس افتاد، صدای ناله‌هایش رو به خاموشی رفت و پلک‌هایش مدام در لرزش قرار گرفت و مانده در یک قدمی مرگ، سرش ناخودآگاه به عقب کشیده شد و شقیقه‌اش از نوک بینی مرد رد شده زبری ته‌ریشی که تنها استخوان فک جلاد را پوشانده بود، حس کرد. تن دختر کم‌حال و رو به بی‌جان شدن بر سینه‌ی ستبر و محکم جلاد رها شد و دستانش درحال جان دادن، لحظه‌ای به ساق دستان نشسته بر دهان، بینی و گلویش چنگ می‌زدند و لحظه‌ی دیگر پوست و گوشت دست عزرائیل را که زیر آستین بلند پالتویی مشکی و نازک پوشیده بود، رها می‌کردند.
و دمی بعد، زیر نگاه سنگین جلاد دستانش از روی دستان مردانه‌ای که نفسش را گرفته بود، زیر افتادند و تنش از حال رفته، چون پری که به خواب رفته باشد در قفس آلوده به عطر مرگ مرد آرام گرفت. لبان باریک و برجسته‌ی جلاد باز مانده از هم، به رفت و آمد نفس‌هایش از راه دهان رضایت داد و با بالا کشیدن نگاه براق و ابروان مشکی‌رنگش، چشم چرخانده روی ستارگان اطراف هلال ماه به صوت کوبش‌های رو به ضعیف شدنِ قلب دخترک گوش سپرد که تنها صوت شکننده‌ی سکوت فضا میان نسیمی که موهای مشکی‌اش را به بازی گرفته، بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سوفیا

    0

    اول پارتی مرددد؟ تا آخرش خدا به خیر بگذرونه🫡

    ۲ ماه پیش
  • eensal

    0

    با توجه به اینکه من اول شروع به خوندن رمان گلگونه رخ نویسنده کردم ، میگم که واااقعا به یه جایی می رسید که آرزو میکنید کاش تعداد پارت ها نامحدود بود🫠 وااقعا قلم نویسنده و همچنین خلق شخصیت های جذاب نابغست😭 حتما بخونید رمان هارو

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم دلم رفت با این پیامت😭🤍

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    فضاسازی عالییی بود و اینکه از اول رمان قتل اتفاق افتاد بدون هیچ پیش زمینه ای خدا به خیر بگذرونه🤣

    ۳ ماه پیش
  • سما

    0

    تا اینجا به خوندش ترغیب نشدم اما با توجه به فضا سازی و شخصیت پردازی که فکر میکنم قوی بوده ادامه میدم داستان رو امیدوارم ایده جالبی داشته باشه چون در ابتدا چیزی ازش نمیدونم و اینکه نمیدونم چطوری این حجم از پارت و بخونم 😂

    ۴ ماه پیش
  • نیا

    2

    اولش شاید برات جالب نباشه و حتی قلمش نامفهوم باشه یا پارتا طولانی باشه.ولی یکم که بگذره دیگه نمیفهمی چند پارت رو خوندی.خیلی جذابه

    ۴ ماه پیش
  • cliche

    0

    واا مُرد که😐

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    3

    خیلی خوبه جزئیات رو خیلی خوب تعریف کردید فقط موندم تا قسمت ۳۰۰ و خورده ای چجوری برم🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای😂 به شماره پارتا نگاه نکن، بیفتی رو دور داستان بری تو عمق ماجراها به خودت میای میبینی رسیدی آخرش😂

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    1

    امیدوارم زود برسم🤣

    ۴ ماه پیش
  • گربه شونم

    0

    بیماری قلبی داره دختر داستان؟

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره

    ۵ ماه پیش
  • صبا

    0

    خیلی خوب به تصویر کشیدین همه چیزو، توجهتون به جزئیات قابل تحسینه اما تا حدی حوصله سر بر بود. می تونستین یه کم خلاصه تر توصیف کنین🤍

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم ممنون از نگاه و نظرت🤍

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    0

    وای چه شروع ترسناک وغم انگیزی داشت😮 💨😮 💨

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم کلی لذت ببری^^

    ۵ ماه پیش
  • لیلا-

    1

    به تصویر کشیدن جنایتی که داشت در حضور ماه اتفاق می افتاد، شاعرانه بود✨👌

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    سلام به همگی دوستان🌸.تازه شروع کردم به خواندن رمان این پارت که هیجان داشت ودوستش داشتم ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم، امیدوارم در ادامه هم به دلت بشینه✨

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    0

    سلام عزیزم تازه شروع کردم بریم جلو ببینیم چی میشه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، عزیزم سلام؛ امیدوارم خوشت بیاد✨

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    چه شروع جالبی

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    تازه شروع کردم به نظرم رمان خوبی باشه حالا بخونیم ببینیم چی پیش میاد ممنون از زحمتی که میکشی مهدیه جان خسته نباشی عزیزم 🙏🏻❤

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم به دلت بشینه عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • Z.k

    0

    فعلا هنوز چیزی دستگیرم نشده 😉

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم موندگار بشی😁🫶🏼

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!