لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 221 تا 240
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 221
بدون تعارف بالای سه پلهی منتهی به خانه کفشهایش را درآورد و وارد شد. نگاهش را در خانه چرخاند. بوی غذا در خانه پیچیده بود. هر بار که به این خانه میآمد همین بساط بود. غذای فرحناز سر وقتش به راه بود و خانه و زندگیاش برق میزد. حتی این چند ماهی که مادر سحر برای کار به اینجا نمیآمد و فرحناز کارگر ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 222
با لحن مهربانتر و حالتی شرمنده ادامه داد. - من تو رو اندازهی بچهی خودم دوست دارم. خیلی دلم میخواست دامادم بشی. ولی وقتی فرانک نمیخواد که دیگه... سرش را چرخاند و با کلافگی نگاهی به ساعت دیواری سالن انداخت. عقربهها هفت را رد کرده بودند اما هنوز خبری از عباد نشده بود. آنقدر عصبی بود که زیر چ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 223
* عطا بر خلاف میلش فرصتی نداشت که در چیدمان خانهی فرانک سهیم شود. کار خاصی هم نبود. فقط تکان دادن وسایل برای فرانک با آن دست شکسته سخت بود و کسی باید کارتن وسایل را تا میزد و به انباری منتقل میکرد؛ وگرنه هیچ خرده ریزی میان اثاثش نبود که جا به جا کردنشان وقت گیر باشد. بهمن زودتر آمده و وس...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 224
در این چند روز رفتارش به وضوح عوض شده و راحتتر شده بود. اما هنوز هم گاردی داشت که اگر اجازه نمیداد، بهمن پشت دیوارش میماند. از دیروز هم استرس و اضطرابش باعث شده بود رفتارش دچار نوسان شود. تند و تند اسکاچ را روی سطح بشقابها میکشید و بهمن آنها را آبکشی میکرد. نه تعداد ظرفها زیاد بود و نه ...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 225
- از صبح نبود و دو سه بعدازظهر بود. کارامو کردم که اومدم پیشت. بعدشم شما تاج سرمی نه وبال گردنم. عطا هم دوستت داره. سرتقه، نمیگه. ولی خیلی دوستت داره. فرانک با لبخندی کم جان سرش را بالا و پایین کرد. در این خصوصیت با عطا مشترک بودند. از آغوش بهمن بلند شد و روبرویش نشست. برای گفتن چیزی که در این د...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 226
* کل بن بست کوتاه منتهی به خانهی شریفی با ریسههای رنگی آذین بسته شده بود. لامپهای سبز و قرمز و زرد رنگی که در عرض کوچه کشیده شده بودند، زیر نور لامپهای بزرگی که همه جا را روشن کرده بود، رنگ باخته و بیشتر به توپهای رنگی میماندند که اندک نوری هم ازشان میتابد. گلدانهای بزرگ پایهدار سیمانی ک...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 227
اشک در چشمان درشت سحر که از بعداز ظهر چندین بار پر و خالی شده بود، دوباره حلقه زد. سرش را پایین انداخت و گوشهی لبش را زیر دندان گرفت. - علی منو نمیبخشه. اگه یه ذره امید به برگشتش باشه با دیدن من اونم از بین میره. ابرو در هم کشید. این بار حق با فرانک بود. سحر بیمارگونه وابستهی علی بود. ساعد ...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 228
عطا نگاه جدی دیگری به او انداخت و سرش را دوباره به سمت صحنهای که متعلق به گروه موسیقی بود چرخاند. - لازم نیست چیزی بگه. وقتی جای تیشرت مردونه، یه پیرهن دخترونه میپوشه، خودش گویای همه چیزه. ظاهر فرانک ممکن بود بهار و توحید را به اشتباه بیاندازد و آنها را که به تازگی، شوکی چون گذشتهی عطا را رد...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 229
- رو پیشونی من چیزی نوشته حاجی؟ اونی که همه چیو خراب کرده تویی. یه سال بهت فرصت دادم. تو چی کار کردی تو این یه سال؟ یا منو انداختی زیر پای حمید، یا دروغ گفتی، یا رفتی سر وقت افروز که اگه پیداش کردی اونو بترسونی. یا اینکه خواستی سردارو بکشی... یعنی عادتته تپهی نریده نذاری؟ چی فکر کردی با خودت؟ ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 230
دستانش را به طرفین باز کرد. قد و قامتی کشیده داشت و شبیه جوانیهای خود عباد شده بود. اگر کسی در جزئیات صورتشان دقت میکرد میتوانست پی به شباهت چشم و ابرو و استخوان بندیشان ببرد. همانطور که علی مبهوت این شباهتی بود که تا به حال به آن دقت نکرده بود. نفس عباد اما در حال بریده شدن بود. تا چند دقیق...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 231
درستترش این بود که از خود بپرسد، خودش با خودش چه کرده بود؛ با افروز؛ با بچه یتیمی که معصومیت چشمانش توانسته بود او را به زانو دربیاورد. آن هم زمانی که خودش قدرت جنگیدن با هیچ کس دیگر را نداشت. آن شب شیطان در سیاهی چشمان تبدار افروز لانه کرده و او را به بزم امروز دعوت کرده بود. احساس میکرد سر...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 232
اردبیل- شهریور 1368 ساعت هشت بود که سوار فیات آبی رنگی که عازم اردبیل بود شد. سرش را به صندلی نه چندان تمیز مینیبوس تکیه داده و کل راه، نگاهش را از مسیر سرسبز اطرافش نگرفته بود. دیشب را تا صبح در دژبانی سرپا ایستاده بود. بعد از آن هم فرصتی برای استراحت پیدا نکرده بود؛ دو سه ساعتی که تا قبل از آم...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 233
راننده دستگیرهی در را کشید تا باز شود. با خوشرویی گفت. - به! اوندا دنن مسیریمیز بی دی. مین داداش. مین گدک. (به. پس بگو هم مسیریم. سوار شو داداش. سوار شو بریم.) سردار با خوشحالی ساک را از روی دوشش پایین آورد و سوار وانت شد. فضا کمی برایش کوچک بود اما از ماندن در سرما خیلی بهتر بود. راننده هم ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 234
- یاریم بیوفا چیخدی. ایکی آیلیغ گلین ایدی. بی سویوخ دئیمهنن سینهسی عفونتدن دولدی، فوت ائلدی. (یارم بیوفا از آب دراومد. دو ماه بود عروس شده بود. با یه سرماخوردگی سینهش عفونت کرد و فوت کرد.) یک آن پشت سردار از تصور از دست دادن افروز لرزید. زیر لب به زبان خودش "خدا دور کنه" گفت و رو به مر...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 235
* تهران- اردیبهشت 1397 در حد فاصل ساعت سه تا چهار بعد از ظهر، راهروی بیمارستان پر از ملاقات کننده بود. اتاق سردار بیش از باقی اتاقهای بخش مهمان داشت؛ دو دسته آدم که مدام برای هم پشت چشم نازک میکردند و گاهی طرف مقابل را به نیش و کنایهای ظریف مهمان میکردند. جنگ اصلی میان نگین و افسانه بود که ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 236
نفس بلندی میکشد و به اتاق شلوغ و دو تختهی بیمارستان برمیگردد. ستایش با دستانی که روی سینه گره زده، کنار شوهرش ایستاده و نگاه خصمانهاش را به او دوخته است. بدون تعارف همان نگاه را تحویل او میدهد. فریدون برای آرام شدن جو سنگینی که در اتاق حاکم است، نزدیک تخت سردار میآید و دست عالمه را میگیرد....
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 237
آرام آرام از بیمارستان خارج شده و به خانه رفتند. عطا، سریعتر رفت تا ترانه را به خانهشان برساند و خودش به خانه برگردد تا در را به روی مهمانانش باز کند. هنوز اثرات کبودی روی سر و صورتش مشخص بود و پهلویش از چند لگد محکمی که در عروسی خورده بود درد میکرد. قرار بود فردا که نیمهی شعبان است عقد کنند....
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 238
* نگاهش پیش از خودش وارد خانه شد. در و دیوار سادهای به او خوش آمد گفتند که تنها آذینشان یک تابلوی نقاشی بدون قاب بود و گچ سفید رنگ تازهای که جای جایی از آن، ترکهای ریزی خورده بود؛ بدون رنگ یا کاغذ دیواری. خالی بودن سالن آنقدر در چشم بود که از همان ورودی خانه دلش گرفت. کفشش را از پا درآورد و و...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 239
فرحناز با حالتی میان هق زدن و تعجب جلو آمد. دل فرانک پر میکشید برای اینکه فرحناز یک لحظه بغلش کند. انتظارش خیلی طول نکشید. فرحناز او را محکم به بغل گرفت و به خودش فشرد. فرانک دستش را بالا آورد تا مادرش را بغل کند. اما نگاهش که به ساعد راستش افتاد پشیمان شد. دلتنگی نتوانسته بود دلگیری را شکست بد...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 240
تنها یک دست استکان داشت که هم برای آب خوردن و هم برای چایی از همانها استفاده میکرد. چهارتا از استکانها را از داخل کابینت بیرون کشید. یک چایی ساده کاری نبود که دو نفر بخواهند به خاطرش سر پا بمانند. اما آمده بود تا فهیمه مجبور به گشتن همهی کابینتها و دیدن جاهای خالی نشود. از طرفی با این کار از...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
