از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و چهارم :
منتظر جواب عباد نماند. فقط خواست نگاه او را از گل قالیچهی کوچکی که در فضای بین مبلها پهن شده بود بگیرد و متوجه خودش کند. رو به مهدی ادامه داد.
- مادر یه باغی داشت تو روستاشون. هفتهی پیش فروختم اینجا رو خریدم. یه ملک دیگه هم سمت ساوهست، گذاشتم واسه فروش. به امید خدا با پول اونم خونه رو بخرم و دیگه سر و سامون و... زندگی و... زن و بچه و...
عباد زیر لب چیزی گفت که کسی نش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم.🥰🥰
۱۰ ماه پیشفاطمه ❤️
0واقعاً عالیه ممنون فاطمه جان 🌟💜🌟💜
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمی❤️
۱۰ ماه پیشپرنیا
1علی فقط بلده جانماز آب بکشع پسرحاجی
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر.
۱۰ ماه پیشمریم
2خیلی عالی وبی نظیر خسته نباشید بانو جان فکر میکنم اگه چاپ بشه خیلی پر فروش باشه به جرات میگم حتی از بامداد خمار که فیلم شده هم بهتر
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از این حمایت.🙏🏻🙏🏻❤️❤️❤️
۱۰ ماه پیشفخری
2فاطمه بانوی خوش قلم هر چی از زیبایی رمان بگم کم گفتم واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم پیشنهاد میکنم حتما این رمان زیبا و جذاب رو بخونید.قلم فاطمه جان که دیگه بینظیره 🙏🏻🙏🏻🌹🌹❤❤
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون مهرتون فخری جانم💋💋💋💋💋💋💋
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0خسته نباشی بانو خوش قلم💕❤️💕