از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و هشتم :
تلخی الکل تا ته حلقش را سوزاند. احساس کرد حرارتی ضعیف خیلی سریع به مغزش رسید. به تقلید از علی، او هم یک تکه پرتقال برداشت و خورد تا این مزه را از دهانش ببرد. علی یک بار دیگر استکانها را تا نیمه پر کرد. این بار در نوشیدن تعلل کرد. همین دور کافی بود تا تنها نوشیدن علی شروع شود. علی خیلی سریع از بحث تعارف بیرون آمد و از دور بعد نقش ساقی را به عطا سپرد. نیم ساعت بعد با چشمانی سرخ و خمار روبرویش ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅😅
۹ ماه پیشهدی
2آشغال عوضی چجوری دلت اومد با یه دختر پاک و دست نخورده اینجوری بازی کنی الحق که پسر همین پدری😡
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
علی هم کم نامردی نکرده. با این تفاوت که سحر خودش راه اومده، به افروز دست درازی شده.
۹ ماه پیشالی
1آی حال کردم دستت درد نکنه عطا خان
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به به.😇
۹ ماه پیشپرنیا
2موقع خاستگاری از دختر شریفی سحرو بفرسته بگه علی شوهرمه آاااای لذت میبرم 😌😌
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😁😉
۹ ماه پیشپرنیا
0فک نمیکردم علی انقد زود وا بده 😂😂مغز عطا هم خوب کار میکنه آ
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به خیالش صمیمیتر از عطا نیست. حقم داره خوب. هرچی باشه برادرشه😁
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
1اینم از اعترافات آق علی مدقالچی کارش تمومه👻👻😁
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🤪🤪🤪
۹ ماه پیشراز
1عطا ناقلا عجب آتویی ازشون گرفت
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۹ ماه پیشصدف
3فرانک وحاج عباد چطوری هم دیگرو میبین به روی هم نمیارن
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد یه عمر تو چشمای فرحناز نگاه کرده و به روی خودش نیاورده. این بشر که خجالت براش معنی نداره. قهرفرانک هم براش مهم نیست.
۹ ماه پیشمریم
1عزیزدلم بی نظیری 🌹😘⚘خسته نباشید مرسی از این رمان زیبا. اصلن نمیفهمم عطا دنبال چیه میخواد چیکار کنه
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بینظیر که شمایی مهربان جان.🥰 عطا میخواد جلوی بدبخت شدن یه دختر دیگه رو بگیره و همزمان بعضیارو ادب کنه.
۹ ماه پیشمعصومه
2خداقوت بانو جان عطا خوب نقشه ای کشید کاش اززبان فهیمه هم چیزی میفهمیدیم
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فهیمه هم میفهمه. به وقتش.😇😇
۹ ماه پیشفخری
2عطا یدونه ای به خدا.ممنون از رمان خوبت حتما این رمان زیبا و جذاب رو بخونید که ضرر میکنید.فاطمه بانوی خوش قلم خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 🙏🏻🌹❤
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از این همه انرژی خوب و مثبت عزیزم. قربون محبتت🥰
۹ ماه پیشپری مامان دخی
5پس با این تفاسیر ابن غصه سر دراز داره. عطا میخاد یه روزی بره دنبال سحر و بیاره تو بازی
۱۰ ماه پیشزهرا
5اره دیگه ببینی عطا چه نقشه هایی برای عبادگوربه گوری پسر اشغالش دیده
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
پسر آشغال رو خوب اومدی.
۹ ماه پیشbi bi
3اره خب بیشتر ضربه ها رو میتونه با کمک سحر بزنه همه کاراش حساب شدس
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اگه این دختر راه بیاد. اونوقت یکی دیگه هم نجات پیدا میکنه.
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کاش سحر هم راه بیاد. ترسو بذاره کنار.
۹ ماه پیشbi bi
4و فرانکی که میدونه عطا نقشه داره واسه خانوادش و فقط میتونه نگاه کنه😂😂
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلک فرانک.
۹ ماه پیشbi bi
3🙊😂به این میگن نقشه واقعا خوب همه چیزو مدیریت میکنه
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۹ ماه پیشزهرا
5این فکراازکجابه ذهن عطا میرسه اخ که من عاشق این پسرشدم 😍چقدرشخصیتشو دوست دارم 😍ممنون ازت فاطمه جون توروخدا زودزود پارت بده منتظرپارت جدیدم🥰
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزی شما. پارتای تپل در راهه😇🥰
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2واقعا عالی بودی گلم ،، دست عطا هم درد نکنه با این حرفهای عای که رو کرد عباد ببینه فیلمو سکته رو زده 😂