از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و دوم :
عطا بیتوجه به شوخی او، در گوشی دنبال چیزی میگشت. انگار پیدایش کرد که لبخند محوی زد.
- این عکسو تلگرام کردم برات، بپر تو شهر ببین کجا عکاسی پیدا میکنی. اینو بده چاپش کنن، بزرگ بزنن رو شاسی. جلدی برگردیا.
بهمن تلگرامش را باز کرد. عکسی از عطا و افروز بود. عکس را در آتلیه انداخته بودند. افروز روسری فیروزهای رنگ ساتنی به سر داشت و کت و دامنی سورمهای رنگ پوشیده بود. روی صندلی ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅🙈🙈
۱۰ ماه پیشزهرا z
1❤️❤️❤️❤️💚💚💚💚💚💚💗💗💗💕💕💕💕💕💕
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهربان❤️❤️
۱۰ ماه پیشپرنیا
1حاجی ترسیده حاج خانوم پیر نشده
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱۰ ماه پیشمریم
0عزیزم چه قدر دیر این پارتو گذاشتی به خدا تند تند سرمیزدم میدیدم خبری نیست ناراحت میشدم. خسته نباشید وممنونم 🌹🌹
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزممم. این روزا خیلی مشعولم ولی پارتها سر جاشونن. شاید فقط ساعتش عقب جلو بشه.❤️❤️
۱۰ ماه پیشفخری
1فاطمه جان خوش قلم ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمت❤️💋
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0حاجی ریده تو خودش فرحناز جون باید خودشو بشوره