لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 181
- ترانه! من که نمیتونم چیزی رو عوض کنم که دست خودم نبوده. نهایت کاری که از دستم بربیاد اینه که شبیه اون یارویی که تخم من رو تو دل افروز کاشت نشم. تا محرم من نشدی، دست از پا خطا نکنم. دنیارو بریزم به هم که آب تو دل تو تکون نخوره. ولی اگه برات مهمه تخم و ترکهم به کی وصله و چه مدلی وصله، همین ج...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 182
لحن ترانه شاکی، اما آرامتر بود. این تماس یعنی ترانه، ترانهی بیست روز پیش نبود. ترانهی عاشق بیست و یک روز قبل بود. همان دختری که شبها با حرفهای عطا سرخ و سفید میشد اما دلش نمیآمد تماس را قطع کند و آخر ماه قبضهای سنگین روی دست عطا میگذاشت. - ترانه! اگه هستی بسم اله. من همین روزا یه بزرگتر...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 183
* در خانهی عباد تکاپویی برپا بود. انگار زمان روی دور تند افتاده بود و همیشه وقت کم میآمد. همه از الان درگیر آماده شدن برای اردیبهشت بودند که هر چه زودتر مراسم عقد علی و سلاله را برگزار کنند. در این میان فرحناز بیشتر از همه استرس داشت. برخلاف میلش دیگر وقت این را نداشت که هر روز عطا را به یک بها...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 184
نگاهی به اطرافش انداخت. به عادت همیشه خداحافظی کرد و هنگام خروج از خانه یک لامپ کوچک را در سالن روشن گذاشت. تا خود فخرآباد را یکسره راند. حوالی ده صبح بود که به فخرآباد رسید. سردار گفته بود اول پیش فریدون برود. دلش نمیخواست عطا به تنهایی با نگین رو دررو شود. شک نداشت نگین دیدن او را بهانه میکرد...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 185
عطا حرفهایشان را میفهمید اما سختش بود به ترکی جوابشان را بدهد. حرفهای از ته دل فریدون، عجیب به جانش مینشست. ناخودآگاه به این فکر میکرد که در این سالها چه چیزهایی را که زیر سایهی عباد از دست نداده بود! به جای همهی این حمایتها و محبتها، تنهایی را تحمل کرده بود. - از کجا شناختین منو؟ من ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 186
دست روی شانهی خواهرزادهاش گذاشت. - از سردار خوشم نمیاد، ولی خیلی واسه اینجا زحمت کشیده. دنبال کارای باغت باش. عطا نفس بلندی کشید تا درد را مهار کند. نمیشد به عباد لعنت نفرستد. به سمت ماشین برگشت. یک آن از دلش گذشت: "عمرا اگه حتی به یه سیب از این باغ دست بزنم." اگر یک فکر میتوانست در مورد ا...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 187
استخوان بندی صورتش بیشباهت به افروز و افسانه نبود. به راحتی میشد خویشاوند بودنشان را فهمید. اندام ظریف اما قد نسبتا بلندی داشت. پیراهن بلند سیاه رنگی از جنس مخمل پوشیده و پانچوی بافتی از رویش به تن کرده بود. کلاه پانچو را به نیت شال روی سرش کشیده و صورت ظریف و کشیدهاش را با آن قاب گرفته بود....
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 188
این اتاق تنها یک حسن داشت؛ اینکه زمانی افروز و صراف را در دل خودش پناه داده بود. چشم بست و دم عمیقی از هوای اتاق گرفت. مهران صدایش زد. - جز لحاف تشک عالمه هیچی تو این اتاق نذاشتن بمونه. بعدا که فریدون و افسانه رفتن، مریم خانم گفت این خونه رو کلا خالی کنن. دیگه قابل زندگی کردن نبود. هر روز یه گو...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 189
- خود عالمه از ده نمیره. بعدم قهر که نیست. همهی خرج عالمه رو خودش میده به این همسایه پشتیه، نگهش میدارن. میگه وقتی تونست بعد سعید، شکورو تو خونه راه نده، یعنی قبلش هم میتونسته. فکر میکنه اگه عالمه اولش ضعف نشون نمیداد و جلوی شکور وایمیستاد هیچ کدوم این اتفاقا نمیافتاد. مخصوصا واسه خاطر سع...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 190
- فریدون بالا! افروز دوغا ایستیردی. سحر عصمت بیبیندن آیران آلیب گتیررسن. آماندی مریم بیلمهسین ها! (فریدون پسرم! افروز آش دوغ میخواست. فردا از عمه عصمتت اینا دوغ میگیری میاری. حواست باشه مریم نفهمه ها!) زمزمهوار "باشه" گفت. عالمه بدون اینکه نگاهش را از روی او بردارد، غذایش را میخورد و بغض ...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 191
عطا چشمانش را محکم بست تا اشکش جلوی بقیه سرازیر نشود. دست عالمه را گرفت و روی صورتش قرار داد. - منو ببین. من همون عطام که افروز به دندون گرفت و فرار کرد. عالمه برای دقایقی مات و توخالی نگاهش میکرد. به یک باره مانند دیوانهها شروع به فریاد کشیدن کرد. با ناخنهایش روی گونههایش را چنگ زد و سعی کر...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 192
* خانهاش به بزرگی خانهی شکور در مشکینشهر نبود. اما سرش به کار خودش گرم بود و دلش به نوههایی که حتی یک روز هم تنهایش نمیگذاشتند. یک پسر و چهار دختر، حاصل زندگی بیست سالهی آتامعلی با همسر مرحومش بود. بعد از آن به رغم اصرارهای اطرافیان تجدید فراش نکرده و عمرش را وقف بچههایش کرده بود. بچههای...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 193
لبخند محوی که عطا روی صورتش داشت به آنی خشک شد. عالمه زنی جوان و خوش سیما بود که هیچ ربطی به پیرزن امروز نداشت. در عکس یک بچه را در آغوش گرفته بود و گوشهی چادر گلدارش را با دست دیگر چسبیده بود تا از روی سرش سر نخورد. چشمان درشت و ابروهای کشیدهی عالمه با آن بینی قلمی و نوک تیزش، خیلی به صورت گر...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 194
یاشار پسرانش را صدا زد تا سفره را بچینند. هر دو در جا بلند شدند و به آشپزخانه رفتند. بوی کباب خانه را پر کرده بود. تا پسرها سفره را بچینند، عالمه و افسانه هم با موهایی حوله پیچ از اتاق بیرون آمدند. افسانه به آشپزخانه، کنار یاشار رفت تا کنترل کند کم و کسری نباشد. عالمه که سردش شده بود با قدمهایی ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 195
* با عباد جلوی دفترخانه قرار داشت. با اینکه هنوز وقت داشت و حتی صاحبخانه هم نیامده بود، با اینکه میدانست ترافیک روزهای آخر سال، تردد را در شهر سخت کرده و عباد قطعا خیلی در ترافیک مانده است، اما حداقل هشت بار به او زنگ زده بود تا عصبیاش کند. میدانست فشاری که به او وارد میکند عاصیاش خواهد کرد...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 196
عطا با نگاهی مستقیم در چشمان رنگ پریدهی عباد نیشخندی زد. - داره ازت خوشم میاد. معلومه پشتکارمم به تو رفته. هر دومون گیر که میدیم به یکی، تا به خاک سیاه ننشونیمش ول کن نیستیم. عباد حرف زدن با او را بیفایده دید. به پشت چرخید و از ساختمان خارج شد. منتظر ماند تا عطا هم بیرون بیاید و روبرویش بایست...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 197
هفت سینش را شاید برای آخرین بار در خانهی افروز پهن کرده بود. این سفره، تنها خوشیای بود که افروز از خودش دریغ نمیکرد. همیشه عدسش را از دو هفته قبل میخیساند و سیب سرخ را برای گذاشتن در سفره انتخاب میکرد. بعد از دو سال ترک عادت، امسال باز سفره را مانند خود افروز چیده بود؛ با سبزهی عدس که از ...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 198
فرانک کمی از سفره فاصله گرفت تا پایش را با خیال راحت دراز کند. کمر و استخوان رانش درد میکرد و چهارزانو نشستن برایش سخت بود. پیشدستی را هم همراه خودش از سفره بیرون کشید. عطا نگاهی به او و موهای تراشیده شدهاش انداخت. حرف بهمن در سرش زنگ زد که گفته بود: "این دختره با مو خیلی قشنگه. ترسید شبیه دخت...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 199
* یادش رفته بود دستان یک زن چطور میتواند یک زندگی را به جریان بیاندازد و به آن عطر و بو ببخشد. بوی غذاهایی که آغشته به عطر دستان افسانه در خانهاش میپیچید، این را به یادش آورد. وگرنه دل مشغولیهای این مدت باعث شده بود روزهایی را که همراه افروز در مقابل همهی کمبودها سینه سپر میکردند فراموش ک...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 200
به کوچه که رسیدند، بوی قورمه سبزی تا دم در میآمد. فکرش را هم نمیکرد از چنین چیز سادهای اینقدر خوشحال شود. تازه میفهمید نبودن افروز چقدر سقف آرزوهایش را پایین آورده است. بعد از شام کت و شلوارش را پوشید. از اتاق که بیرون آمد عالمه شروع کرد به کل کشیدن و افسانه با دستانی که به حالت بغل، بازشان ک...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
