پارت صد و چهل و چهارم :


با همین تک کلمه‌ی بهمن، آقا توحید دستمال کثیف را داخل سطل پرت کرد و نزدیک بهمن ایستاد.
- کس دیگه‌ای پاشو گذاشته تو این خونه که ما جای داماد گذاشته باشیمش؟ نامحرم دیگه‌ای اومده اینجا که ما نشونده باشیمش سر سفره؟
با غیض پشت دستش را در سینه‌ی بهمن کوبید و صدایش کمی بالا رفت.
- همه‌ی چیزایی که ترانه گفت‌و می‌دونستی و گذاشتی این آدم بیاد اینجا و بره؟ گذاشتی بیاد سر سفره‌م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهیی

    0

    ترانه اگر واقعا عاشق بود با تمام دلخوری ها و ناراحتی هایی که از پنهون کاری های عطا داشت بازهم پشتش میموند نه اینکه اینقدر زود و راحت به عطایی که هر چند حرا.زاده باشه ولی شرف و مردونگیش از صدتا حلال زاده بیشتره، پشت کنه و بهش تهمت و ناروا ببنده... بیچاره عطای افروز..💔💔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. ترانه نشون داد عشق عطا خیلی پررنگتر و قوی‌ت. از عشق اونه‌. با اینکه حق داشت شوکه بشه ولی شاید اینقدر زود جا زدنش درست نبود.

    ۵ ماه پیش
  • وفا

    3

    ترانه رو دوست ندارم کاش شخصیت دیگه ای وارد داستان بشه (چرا همش ذهنم میره سمت منشی عباد؟ یعنی همون *** علی🫣 آیا اجازه دارم عطا و اون رو شیپ بزنم؟ یا با ترانه ادامه میدین؟😂) و با عطا رابطه داشته باشه و روال رمان موفقیت عطا و پشیمونی ترانه رو نشون بده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅چه زود خواهر. بذارین حالا ترانه روشو اونور کنه، بعد یکی رو واسه عطا لقمه بگیرین خوب.

    ۱۰ ماه پیش
  • امنه

    1

    خدالعنت کنه ادم هایی ک *** نمیدونن چیه.امشب واقعا بدجور دلم گرفت.منم شوهرم چن ساله باما زندگی نمیکنه پی خوشی خودش رفته با زنای خراب رابطه داره.منم حرفی بزنم از خونه بیرونم میکنه نه پدری دارم نه مادری ک کمکم کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    2

    خدا خودش کمکت کنه 🤲🤲

    ۱۰ ماه پیش
  • امنه

    1

    پناه برخدا فقط برام دعا کنید

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    تمام انرژی مثبتم همراه شماست امنه جان.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نمیدونم واقعا چی بگم. از خدا میخوام خودش یه در بسته‌ای رو به روتون باز کنه و گره از کارتون باز کنه.🌺🌺🌺😢

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    3

    بهمن خوب پشت عطا در اومد ولی به گفته بهمن عشق عطا هم تو زرد از آب در اومد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢باز گلی به گوشه‌ی جمال بهمن.

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    4

    بانو واقعا عطا گناه نکرده زمانی آدم قبول نمیشه که خود مادر با پای خودش وبرای خوش گذرانی باعث آوردن بچه بشه البته گناه بچه نیست گناه رو مادر کرده ولی اینجا افروز گناهکار نیست پارت عالی اینجا بهمن عاقل تر از همه هست

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید.🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    3

    ترانه خیلی اشتباه کرد که راز عطا رو پیش خانوادش باز گو کرد اگه واقعا عطا رو دوس داشت نباید به خانوادش میگفت ولی خوب یازم ما حای ترانه نیستیم پس نمیتونیم قضاوتش کنیم فقط میتونم بگم دلم برا عطا کبابه😭😭😭🙏💯

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی عطای تنهای من.😢

    ۱۰ ماه پیش
  • زینب

    2

    فقط میتونم بغضم رو آزاد کنم و گریه کنم براش😭😭😭😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😢😢😢🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😢😢😢🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    4

    خدالعنت کنه امثال عباداکه تاقیام قیامت همه راحت شن ازشربی شرفیه همچین آدمایی گناه عطاچیه این وسط 😡😡ترانه دهن لقم که همه چیایه جاگفته،ولی حتمابراماهم همچین اتفاقی میفتادبه خانواده می گفتیم😔😔...

    ۱۰ ماه پیش
  • نرگس

    5

    ترانه اگه واقعا عطارو دوست داشت حاضربود رازشو پیش خودش نگه داره تا به هم برسن این نشون میده ترانه عاشق واقعی نبودبیچاره عطا عشقشم توزرد از آب دراومد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر میشد این راز رو حفظ کرد؟ از دید ترانه و خانواده‌ش به این قضبه نگاه کنین. نه تولد عطا از گناه عباد. به پنهانکاری عطا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله حتما می‌گفتیم. امان از عباد که جز خرابی هیچی همراه خودش نداره.

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    ترانه خانم شماهم؟؟؟ صاف رفتی همه رو گفتی؟؟کم دوست داشت ؟؟عطای طفلی بقول بهمن بشینیم واس عشقی که تو زرد درومد هم گریه کنیم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حق بدین به ترانه. عشق و عاشقی یه ور، بحث یک عمر زندگیه.

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    عالی بود ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی خوش قلم 🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیز خوش نگاه🥰🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    2

    دلم برای عطا برای نمیدونم چند بار شده سوخته آخه گناه او ومادرش چی بوده 😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️