از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه :
قلب سردار از این تصور تیر کشید. زمانی عاشق سیاهی آن موها بود که کنار سفیدی پوستش، صورت او را شبیه ماه میکرد. احساس کرد معدهاش در حال مچاله شدن و پس دادن غذاییست که خورده. نفسی عمیق کشید که جلوی این رفلاکس را بگیرد. جان کند تا یک جمله را سر هم کند.
- خودش بهت گفت چی شده؟
روسری را دوباره پایین آورد و باز تار و پودش را به بازی گرفت. سرش را به تایید تکان ریزی داد. صورت پر اخم و جدیاش،
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢
۸ ماه پیشصدف
1😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹🥹
۱۰ ماه پیشbi bi
2بیچاره افروز سیاه بختم چقد بدبختی کشید 😥💔سردار هم کمتر از افروز بدبختی نکشیده دل ادم خون میشه 🥲
۱۰ ماه پیشالی
3الهی بمیرم دلم واسه سردار هم کباب شد
۱۰ ماه پیشپرنیا
3بغضی که واس این مرد کردم قابل هضم نیست گناه دارن طفلیا
۱۰ ماه پیشپری مامان دخی
5از وقتی فهمیدم افروز مرده رمان برام عذاب اور شده همش غمه .نویسناه عزیز لطفا زوددتر برسون به جایی که انتقامها گرفته بشن .
۱۰ ماه پیشزهراz
3خسته نباشی فاطمه بانو خوشقلم،🙏💯👌❤️😘
۱۰ ماه پیشفخری
4ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی خوش قلم خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۱۰ ماه پیشراز
4چقد سختی کشیدن عالی بود بانو
۱۰ ماه پیشم.ر
4حیف همه آدم هایی اسیر یه مشت آدم عوضی میشن😭😭😥
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
1چقدر غم انگیز 😭😭😭😭 افروز آخ سردار