از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و یک :
- من اولش عصبانی بودم، چون زن صراف شده بود. بهم گفتن خودش خواسته. بعدش که منتظرش بودم. چرا از من فرار کرد؟ اونی که همه چیو بهت گفته، نگفته چقدر زور زدم نگهش دارم؟
عطا پوزخند خستهای زد. جانش را نداشت که این بار هم بلند شود و بعد از عباد، یقهی سردار را بچسبد. لباس افروز را روی زانو و سرش را روی پیراهن او گذاشت.
- آره گفته. گفته که تهدیدش کردی منو میذاری یتیم خونه.
سردار با اخم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون نگاهت🥰 اخه قولش به افروز چی میشه پس؟ قول داده سگ کشی نکنه.
۱۰ ماه پیشصدف
0🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهربان.❤️
۱۰ ماه پیشزینب
5سردار باید بفهمه مادرش هم تو این قضیه نقش داشته
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اخ از بدجنسی مریم.🤬
۱۰ ماه پیشزینب
4من همیشه نظرمو میدم بعد نظرات بقیه رو میخونم چه جالب که همه درموردفرانک نظر دادن
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بس که این دختر عزیزه.
۱۰ ماه پیشزینب
6اگه بچه های دیگه ی عبادت جای فرانک بودن اینجور رفتار نمیکردن بلکه رفتاری مثل پدرشون انجام می دادند.اما فرانک گله گل تازه شرمنده هم شده.
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
علی که لنگهی خود باباشه...🤬
۱۰ ماه پیشراز
5قربون دل فرانک گل ک چقد بامعرفت هست.خوب سردار خان حالا فهمیدی پیخوای چکار کنی؟بیچاره عطا بیچاره افروز و زجرایی ک کشید و دم بهمن گرم ک رفاقت رو در حق عطا تکمیل کرده. بانو پارت هدیه نمیدین؟
۱۰ ماه پیشبانو
3امروز که یک شنبه است پس باید چند پارت باهم برای امروز داشته باشیم
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دیگه هفتهای پنج روزشو پارت داریم.🥰
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فرانک قراره از این به بعد جبههشو عوض کنه. ❤️
۱۰ ماه پیشبانو
3خسته نباشید پارت خیلی زیبایی بود قلم بسیار توانایی دارید موفق باشید و ممنون بابت رمان زیباتون
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهرتون مانا عزیزم.
۱۰ ماه پیشپرنیا
5والا مردونگی فرانک از اون بابای بیشرفش بیشتره که از ذوق مرگ افروز داشت بال درمیورد
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. عباد بیشرف.
۱۰ ماه پیشپرنیا
3غم افروز چقد زیاد بوده که دق مرگ شده و عبادی که فک کرده با با یه باغ همه چی درس شده
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢زندگی چند نفرو این مرد خراب کرده.
۱۰ ماه پیشآمنه
4باز هم میگم ای کاش افروز زنده بود عروسی پسرش وچندباری حداقل برای تبرئه خودش با سردار حرف بزنه
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کاشکی... اونوقت دل سردار اینطوری نمیشکست.
۱۰ ماه پیشفخری
3ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی خوش قلم خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فدای محبتت عزیزم.
۱۰ ماه پیشم.ر
5😭😭😭ای وای عطا
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پری مامان دخی
0ممنون فاطمه جان عالی بود.کاش سردار عبادا بکشه