از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و هفتم :
*
حال هر دو خراب بود. عطا هنوز درست و حسابی به خودش نیامده بود؛ از مرگ افروز به بعد، هر بار که به یاد آن صبح غمانگیز میافتاد که افروز را صدا زد و پاسخی نشنید، تا آخر روز را با این حال بد میگذراند. داغش هنوز تازه بود. صدیقه اصرار داشت حقیقت را به بقیه بگویند و برای افروز مراسم ختم بگیرند. میگفت همین که ببیند جز خودش کس دیگری هم هست که برای مادرش گریه کند، داغ دلش فرو خواهد نشست. اما
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢سردار مظلوم
۵ ماه پیشنسترن
0بازم مرام عالمه
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالمهی سیاه بخت.
۶ ماه پیشbi bi
2اشک ادم در میاد واسه بدبختیشون بی پناهیشون
۱۰ ماه پیشوفا
2عالمه خبردار بشه افروز دیگه نیست یه بارهم اونموقع قیامت به پا میشه... از بی کسی عطا دلم میسوزع :(
۱۰ ماه پیشمریم
1آخی چقدر غمگین اشکم در میاد برا سردار وعطا هردو شکست خوردن
۱۰ ماه پیشالی
5آخی عزیزم ،سردار هم طفلک دست کمی از این مادر و پسر نداشته.آدم برا مصیبتاشون دوست داره خون گریه کن
۱۰ ماه پیشزهرا
3سردار با بازگرداندن ترانه به عطا شاید بتوند گذشتش راجبران کندباوجود اینکه میدونم ترانه عاشق نبود اگربود بایه حرف پس نمیکشیدعطاالان به ترانه احتیاج داره
۱۰ ماه پیشآمنه
3غم زیاد هست بین این دو ولی از اینکه دوتا مرد کنار هم حرف بزنند واز کمبودها ومشکلات والبته به خاطره از دست دادن یک نفر مشترک برای یک عشق بوده وبرای دومی مادر وزندگی بوده خیلی خوب هست پارت عالی
۱۰ ماه پیشپرنیا
3سردار بیچاره توهم با افروز سوختی
۱۰ ماه پیشپرنیا
2یه جای دلش قرصه به ترانه ،بفهمه اونم نداره این بچه سرپا نمیمونه !! هرچند من میگم براش میجنگه
۱۰ ماه پیشفخری
2خسته نباشی فاطمه بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤
۱۰ ماه پیشراز
1چقد سختی کشیدن همه، عطای بیچاره ترانه رو هم تقریبا از دست داده،خدا لعنت کنه عباد رو زندگی چند نفر رو ب گوه کشید با هوسش
۱۰ ماه پیشم.ر
2وای چقدر سخت بوده 😢😢
۱۰ ماه پیشاریادخت
5چقدر دلم برای تنهایی و معصومیت عطا سوخت حالا ترانه رو هم داره از دست میده ...
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لی لی
0....همیشه دیر کرده بود! وای خدا😭😭😭😭