لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 201
فریدون که با دو صندلی فاصله از یاشار نشسته بود، دستی به سیبیلش کشید و به کمکش آمد. - شما هم این غلظتو قبول کنی، به امید خدا ته قصهش قشنگه آقا اسماعیلی. توحید کف هر دو پایش را روی زمین گذاشت و با لحنی جدیتر رو به یاشار و فریدون پرسید: - مهمونین و احترامتون واجب! ولی شما دختر دارین؟ دخترتونو م...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 202
* زیرانداز رنگی کوچکش را زیر بغل گرفته بود. دبهی چهار لیتری پر از آب در یک دستش بود، دسته گلی از گلایلهای سفید و داودیهای زرد در دست دیگرش. تنها یک بار این مسیر را آمده بود، اما این بار طوری راحت خودش را به این آدرس رساند، گویی سالهاست این مسیر را رفته و آمده. نزدیک سنگ سیاه رنگ افروز که رس...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 203
صدای زنگ تلفنش بلند شد. گوشی را از جیبش درآورد و با دیدن اسم نگین، آن را کنار سنگ گذاشت. از روزی که احضاریه به دستش رسیده بود تا به الان، بار هزارمی بود که نگین تماس میگرفت و تماسش بیپاسخ میماند. قصد داشت به خانه برگردد ولی سردار صریحا گفته بود چنین حقی ندارد. میخواست با سردار حرف بزند شاید ر...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 204
کلافه دست در جیبش کرد. یک اسکناس ده تومانی در آورد و آن را به زن داد. نه به نیت صدقه، فقط برای اینکه رهایش کند. زیر انداز را تا زد. نگاه عمیقی به سنگ انداخت. انگار لبخند افروز را حس میکرد. او هم از این دیدار خوشحال شده بود. از پس سبیل پرپشتش لبخندی رو به افروز زد و چشمهایش را با مکث باز و بسته ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 205
اگر امشب هم این عروس خانم را نمیدید هیچ اتفاقی نمیافتاد. اشتیاقی هم به دیدن یک نسخهی جدید از فهیمه نداشت. دخترانه بودن اندام برهنهاش زیادی در چشم بود. لباس زیرش را هم درآورد و وارد حمام شد. تنش را آنقدر لیف کشید که سرخ شد. انگار با لیف کشیدن، اندیشههایی که این روزها در سرش جان گرفته بود خامو...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 206
دهانش هنوز از طعم الکل تلخ بود. به جلو خم شد. از ظرف میوهی پر و پیمانی که مادرش چیده و روی میز گذاشته بود یک موز برداشت و شروع به پوست کندن آن شد. - جدی؟ حاج خانوم ناپرهیزی کرده وگرنه من مغضوب درگاهشم! فکر و ذکر فرح جون علیه و بس. دیگه چی گفته از من؟ سلاله با صدایی ضعیف تنها یک کلمه گفت: "همین!...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 207
چند ساعتی در خیابانها چرخیدند و حرف زدند. از اوضاع و احوال خانهشان برای بهمن تعریف کرد و او هم در سکوت مطلق، شنونده شد؛ دقیقا چیزی که فرانک به آن نیاز داشت. عصر که شد یک ساندویچ زاپاتا خریدند و با هم نصف کردند تا هم جای ناهار و هم جای عصرانه را بگیرد. هیچ ادعایی نداشت. آنقدر خاکی بود که گاهی به...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 208
- بنگاهیه میگفت ملک ورثهایه. چند سال قبل یه پیرمرد، پیرزن اینجا زندگی میکردن. از وقتی مردن خونه خالی مونده. الان بچههاشون به اختلاف خوردن، عجله دارن اینجا رو نقدش کنن سهمشونو بگیرن. توحید دستش را به ستون کنار دیوار کوبید تا استحکامش را بررسی کند. - خونهی استخونداریه. قدیمی هم باشه، محکم ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 209
عطا با گفتن این حرف، خودش یک بازوی فرانک را چسبید و بهمن، زیر بازوی راستش را که آسیب دیده بود گرفت. بلافاصله صدای آخ فرانک بلند شد و دوباره اشکش راه افتاد. بهمن یک آن دستش را عقب کشید. نمیدانست به کجای دست فرانک دست زده که دردش گرفته. با احتیاط دوباره دستش را جلو آورد و زیر ساعد کبود شدهی او گر...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 210
* همان اول کار، شست عباد خبردار شد که این برگه با مهری که عکس ترازو بالای آن نشسته، از دادسرا آمده و کسی از اهالی این خانه را فراخوانده است. فقط نمیدانست درونش چه نوشته شده است؛ برگه از طرف عطاست یا فرانک. هرچند سر هر دو شکایت باز به عطا میرسید. اگر ذرهای شک داشت، حالا به یقین بدل شده بود؛ پ...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 211
خودش را روی لبهی صندلی جلو کشید و لبش را با زبان تر کرد. جسارتش را نداشت در صورت کسی نگاه کند. همین چند جملهی ساده را هم از گلایههای خود فرانک قرض گرفته و گلچین کرده بود. انگشتانش را در هم پیچاند و بدون اینکه در صورت کسی خیره شود، حرفهایی را که خارشان را چیده بود با صدایی ضعیف زمزمه کرد. - ز...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 212
سرش را به سمتی چرخاند که نه علی در تیررس نگاهش باشد، نه فرحنازی که باز زنجموره را از سر گرفته بود. - یه عمر سرمونو انداختیم پایین، آسته برو، آسته بیا. این همه کار خیر کن. این همه دست نیازمند بگیر که تهش بشه این؟ خدایا حکمتتو شکر... با یادآوری چیزی، دوباره صدایش را به حالت زاری بالا برد. - جو...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 213
* خط و نشان علی، فقط در ظاهر امر کارساز بود. فهیمه هر روز به خانهی پدری میآمد و هر بار بخشی از لوازم شخصی فرانک را برمیداشت. مدارک شناساییاش، کارتهای اعتباریاش و آخرین تابلویی که کشیده بود را هم برداشته و همه را در صندوق ماشینش پنهان کرده بود. دو سه دست از لباسهای خودش را هم برای او آورد...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 214
بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا بهمن خودش را برساند. موتورش را گوشهی حیاط گذاشت و بالا آمد. دم در فرانک به انتظارش ایستاده بود. با دیدن او، گل از گلش شکفت و صورتی که اصلاح نشده بود غرق لبخند شد. جعبهی کوچک شیرینی را به دست فرانک داد. - علیک سلام خانم خونهدار. مبارکت باشه! سلام کرد و از جلوی در...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 215
فرانک جعبهی شیرینی را روی کانتر گذاشت و یک شیرینی را هم خودش برداشت. گازی به گوشهی آن زد. مشغول جویدنش بود که بهمن سرش را ناغافل جلو آورد و از همان جایی که فرانک خورده بود، گاز بزرگی به شیرینیای که در دست او بود زد. فرانک حتی فرصت اعتراض پیدا نکرد. گوشهی چشمان بهمن چین افتاد. با لذتی وصف ناشد...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 216
* پشت میز چوبی و بزرگش نشسته بود و دانههای تسبیحش را یکی یکی از داخل نخ رد میکرد. با هر دانهی تسبیح فکری مانند حباب در سرش جان میگرفت و دانهی بعدی، حکم سوزنی را داشت که این حباب را میترکاند. خطر را از رگ گردن به خودش نزدیکتر میدید و خودش را مثال طعمهای که به دام افتاده باشد. مستاصل بود. ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 217
صلابت کلامش رعشه به تن عباد انداخت. در دل لعنتی به افروز فرستاد که انگار نحسیاش از آن شب به دامان او چسبیده و تا به امروز کش آمده بود. قرار نبود کابوس این زن به آخر برسد؟ مگر چند بار به او دست درازی کرده بود که باید این همه تاوان پس میداد؟! به زور نفس بلندی کشید. سخت بود بر خودش مسلط شود اما تم...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 218
سردار سنگین و بدون عجله از جایش بلند شد. پایش را بالا آورد و خاکی را که روی زانوی شلوارش نشسته بود تکاند. اما فایدهای نداشت. کل ساق شلوارش خاکی شده بود. بعد رو به شکور چرخید. نگاه تیز و کینهجویش را به نگاه یشمی عباد گره زد. عمیق و طولانی نگاهش کرد. با خودش فکر میکرد این مرد در خودش چه دید که ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 219
- شریک جرم داشتم. واسه من صداتو ننداز تو سرت. برو یقهی اون باباتو بگیر. یقهی مادرتو بگیر. از لحظهی اول راه اومدن. فکر کردی وقتی من رفتم تنورخونه مادرت ندید؟ فکر کردی نفهمید؟ خودش صداشو درنیاورد. حالا ببین یقهی کیو باید بچسبی. انگشت اشارهاش را به سمت سنگ نشانه رفت. - این دخترو به من فرو...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 220
* هم آمبولانس و هم ماشین پلیس خیلی سریع رسیده بودند. ضربانش پایین بود و هوشیاریاش هم داشت پایین میرفت. نه تنها آن چند مرد، چند ماشین دیگر هم کنارش توقف کرده بودند تا اگر کمکی از دستشان برمیآید انجام بدهند. بودن آن چند نفری که شاهد تصادف بودند، به داد سردار رسیده بود تا جانش نجات پیدا کند. قدر...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
