پارت صد و چهل و نهم :


سردار منظورش را فهمید. با حرص قاشقش را از غذا پر کرد و به دهان برد. با یک قاشق کارش راه نیفتاد. همینطور پشت سر سه چهار قاشق دیگر خورد و بدون جویدن فقط بلعید. خیلی زود کم آورد. لیوان نیم خورده‌ی آب را از جلوی عطا برداشت و باقی آب را سر کشید.
- اگه دوستش داری برو دنبالش. ولی دیدی دوستت نداره، یه ثانیه‌ی دیگه‌رو حرومش نکن.
قاشق را رها و با دو دست به خودش اشاره کرد.
- منو ببین! خوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراz

    0

    خسته نباشی بانو جانم

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون فاطمه بانوی عزیز قلمت را باید طلا گرفت عالیه مرسی از زحمتی که میکشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️