از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و نهم :
سردار منظورش را فهمید. با حرص قاشقش را از غذا پر کرد و به دهان برد. با یک قاشق کارش راه نیفتاد. همینطور پشت سر سه چهار قاشق دیگر خورد و بدون جویدن فقط بلعید. خیلی زود کم آورد. لیوان نیم خوردهی آب را از جلوی عطا برداشت و باقی آب را سر کشید.
- اگه دوستش داری برو دنبالش. ولی دیدی دوستت نداره، یه ثانیهی دیگهرو حرومش نکن.
قاشق را رها و با دو دست به خودش اشاره کرد.
- منو ببین! خوب
لطفا صبر کنید...

زهراz
0خسته نباشی بانو جانم