پارت صد و پنجاه و ششم :

از این کنایه، دانه‌های درشت عرق روی پیشانی عباد نشست. رودست خورده بود. خودش بد بازی‌ای را شروع کرده و او را هار کرده بود. همیشه از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد می‌ترسید و حالا با عطایی طرف بود که ترمز بریده و چیزی برای از دست دادن نداشت. احساس می‌کرد روی لبه‌ی تیغ قرار گرفته است. هر حرکت که می‌کرد و هر حرفی که می‌زد، تهش سقوط بود؛ تهش خودش بازنده بود.
احساس کرد تیری از میان شقی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    0

    بازم میگم مثل همیشه عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما.❤️

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    عطا مثل یه شطرنج باز حرفه ای مهره هاش رو چیده و حالا داره یکی یکی اونا رو حرکت میده تا ببینیم کی عباد رو کیش و مات کنه. ممنون نویسنده جون 🌟💜🌟💜

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون. البته طرفش هم حریف قدریه. عباد هم قواعد بازیو بلده هم از هیچ تقلب و کثیف‌کاری‌ای روگردون نیست.

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بابا زودتر همه چیز بگو دست عباد روز بشه زندگی اشغالش تمام بشه دلمون شاد شه. کی اون روز میرسه حداقل خیال پردازی مسخره ازدواج عطا فرانک تمام بشه.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد هنوز زیادی چاقه. یه کم دیگه گوشت تنشو اب کنیم بعد.😁🤪

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    0

    منتظرم ببینم چی کار میکنه عطا .

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    باید کاری کنه کارستون. چیزهایی رو از عباد بگیزه که براش مهمه.

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    1

    خیلی ممنونم عزیزم 🌹 آدم کلمه پیدا نمیکنه که باهاش زیبایی این رمان وقدرت قلم شمارو توصیف کنه عزیزم 🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون محبتتون مریم جان.😊😊🥰

    ۹ ماه پیش
  • وفا

    0

    نویسنده عزیز لطفا علی و مهدی هم یه جوری زجر بکشن ما دلمون خنک شه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁حیف که به درازا می‌کشه وگرنه واسه اون مهدی مارموز هم داشتم.

    ۹ ماه پیش
  • وفا

    0

    کاش حتی بعد فهمیدن جریان ها فرحناز و فرانک از عطا رو برنگردونن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰کاش

    ۹ ماه پیش
  • نرگس

    0

    همه چراگیردادید به عباد بابا مهدی وعلی از عبادهم بدترن ببین چطور همش فهیمه روکوچیک میکنه خدامیدونه چندنفرومثل افروز بدبخت کردن نامردا طفلک زناشون

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. علی و مهدی هم اب ببینن شناگرای قابلی‌ان.😡😡😡

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    اینجوری جوش حاجی رو نزن فرحناز خانم دوماد آیندت پسر شوهر جانته !!!جور درنمیاد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁😁

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    1

    خوشم میاد عطا میدونه باید چیکار کنه که عباد به غلط کردن و التماس کردن بیوفته حقشه بد تر از اینا هم سرش بیاد زندگی همه رو خراب کرد افروز بخت برگشتمو بیچاره کرد اخ که دلم کبابه واسه افروز کی میشه عباد بدبخت بشه بی کسو کار بشه همه چیزشو از دست بده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد نامرد نه تنها زندگی افروز، که زندگی خیلیای دیگه رو هم‌نابود کرد.

    ۱۰ ماه پیش
  • زینب

    1

    فاطمه جون عباد رو بدبخت کن ما دلمون خنک شه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر این مرد...🤬چی سرش بیاریم که تلافی ظلمش باشه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁😁

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢طفلی افروز. طفلی سردار و صراف. گناه عباد چند نفرو سوزونده.

    ۹ ماه پیش
  • راز

    1

    نمیدونم چرا هر چی عطا حاجی رو میسوزونه من دلم خنک نمیشه آخه همش فک میکنم عطا همه چیزش رو از دست داده حتی ترانه رو.اگه بزنه دوباره دک و پوزش رو بریزه پایین شاید دلم خنک شد

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    0

    من هم هنوز دلم خنک نشده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد خیلی ظلم بزرگی کرده. 🤬

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم. خودمم همینطور.

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چون عباد زندگی چندید نفرو سوزونده. هیچ چی نمی‌تونه کارشو تلافی کنه.😔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آره واقعا. خودمم حس می‌کنم هیچ مجازاتی نمی‌تونه دل کسی رو خنک کنه. آدمایی مثل عباد بار گناهشون خیلی سنگینه.

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    2

    کاش عباد سکته مکته نکنه ، من دلم میخواد همینجوری بمونه و هی عذاب بکشه این عذابها در مقابل زن *** تباه شده افروز هیچه ،، ممنونم ازت عزیزم بابت پارت هدیه ❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا.مرگ واسه عباد کم از جایزه نداره.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آخ که چقدر خوب میشد. مثل شکور ناتوانی رو با گوشت و پوست و خون تجربه می‌کرد. ولی حیف که این مرد پوست کلفت‌تر از این حرفاست.

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخ عطا چه میکنه بااین پیر خرفت🤣🤣

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوز کار داره باهاش. عطا دست پرورده‌‍ی افروزه. تا لحظه‌ی آخر به عباد فرصت جبران و پشیمانی میده. ولی بعدش...

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    0

    اخ چقدر بد سوختش عطلا ناقلا😅

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطای عزیزم😁🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁😏حقش بود.

    ۹ ماه پیش
  • الی

    0

    حقشه نامرد،بیچاره زن ساده اش

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد نامرد...🤬

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نامرد... عباد نامرد...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️