لیست کلیه پارتهای رمان به خاطر مادرم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 1
به نام خدا به او گفتم زندگی همچون هزارتوی بزرگی میماند که تو از هر مسیری بروی، هر چقدر هم به بن بست بخوری آخر از این هزارتو خارج میشوی. به او گفتم که سختتر از عاشق شدن نگه داشتن آن است، اما هرگز فکر نمیکردم او تمام وجودش را برای این عشق بگذارد. از آرامش و آسایش خود بزند تا احساسی را زنده...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 2
پرتو شماره صفحهی کتاب را حفظ کرد تا بعدا آن را بخواند. بعد از بستن آن خودش را اندکی جلوتر کشید تا به سینی نزدیکتر شود. با تشکر اندکی از کیک خانگی را برداشت و همراه با چای زعفران که حسابی دوست داشت نوشید. به فرش کهنهی اتاق خیره بود و چای مینوشید که حواسش جمع مادرش شد. اینکه معصوم او را تنها نم...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 3
پرتو سری به نشانهی باشه تکان داد و با چشم بیرون رفتن مادرش از اتاق را دنبال نمود، با رفتن معصوم پرتو آهی از سر ناچاری کشید. برخاست و به سمت کمد رنگ و رو رفتهی روبرویش رفت. آن را باز کرد و مانتوی مشکی و نسبتا مجلسی را همراه شلوار همرنگش بیرون کشید، در انتخاب رنگ شال مردد بود اما سر آخر شال کرم ر...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 4
راضیه خانم با دیدن پرتو و معصوم از جایش بلند شد و بعد از احوال پرسی زنانه که انگار ساعتها طول کشید دوباره همه بر روی مبل نشستند، پرتو قبل از نشستن گل را به سمت عطیه خانم گرفت و همانطور که سعی داشت مانند همیشه خوش برخورد به نظر برسد با لبخند کمرنگی گل را تقدیم آن زن مهربان کرد و باعث خوشحالی عطی...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 5
خوشبختانه خانهی همسایهی جدید همان نزدیک خانهی خودشان بود. به محض بسته شدن در خانه و دور شدنشان، پرتو به قدمهایش سرعت بخشید تنها برای آن که حرمت نگه دارد و چیزی نگوید و قلب مادرش را جلوی دیگران نشکند؛ اما با صدای مادرش که مورد خطابش قرار گرفت از حرکت ایستاد. - چقدر تند میری! صبر کن با هم بری...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 6
فصل سه به محض رسیدن از سرکار به اصرار مادرش به حمام رفت که بوی الکل و اتانول بر بدنش نماند و سریع آماده شود. مشغول پوشیدن لباسهایش بود که با صدای ذوقزدهی معصوم یک تای ابرویش به بالا جهید. - پرتو! فرشید پایین منتظرته. بدو سریع حاضر شو. لحن هول و حالَت چهرهای که از آن استرس میبارید باعث ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 7
پرتو راحت توانست آن لهجهی اصفهانی فرشید که بیشتر در اواخر جملهاش کاملا هویدا بود را حس کند. به یاد آورد که مادرش معصوم گفته بود خانوادهی صدر از اصفهان به تهران آمده بودند پس چیز عجیبی نبود. البته که او نیز حساسیتی روی لهجه نداشت. سرش را راضی تکان داد و منتظر ماند تا فرشید هم دربارهی علایق او...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 8
فصل چهار پرتو بیحوصله دوباره از همهی همکارانش خداحافظی کرد، دیشب زمانی به خانه رسید که مادرش خواب بود و صبح هم زودتر بیدار شد تا با مادرش همکلام نشود؛ اما آخر که چه؟ کلافه دستی بر روی پیشانیاش کشید و تا رسیدن به خانه در تاکسی عمیقا در افکارش غرق شد. باید چه میگفت؟ چگونه مادرش را راضی میک...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 9
فصل پنج از خانه بیرون آمد و شروع به قدم زدن در آن هوای نسبتا سرد کرد. از کوچه خارج شد و در خیابان پهن و شلوغ قدم برداشت، همچون پرندهای آزاد میمانست که بیمقصد در آسمان پرواز میکرد. خیابانها برایش آشنا بودند، اما او در دلش گم شده بود و گویی پاهایش او را به مسیر همیشگی میبردند. برای همان وقتی...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 10
پرتو با خشمی که باعث برافروختن صورت و چشمان درشت مشکی رنگش شده بود به چشمان پسرک خیره شد، اعصابش بخاطر بحث با مادرش بهم ریخته بود حالا هم این پسرک تنش میخارید! پس دست دیگرش را هم بالا آورد و کتاب را محکمتر گرفت. با هر دو دستش کتاب را به سمت خودش کشید و جدی گفت: - مثل بچه میمونی! برو یه جای دی...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 11
فصل شش با افکاری درهم کنار خیابان ایستاد و دستش را به سمت خیابان شلوغ دراز کرد، نفهمید چقدر گذشت تا یک تاکسی زرد رنگ جلویش نگه داشت، افکارش آنقدر درهم بودند که حتی نفهمید چطور پول تاکسی را حساب کرد و به سمت ورودی بیمارستان پر کشید. تنها زمانی به خود آمد که جلوی ایستگاه پرستاری اورژانس ایستاد...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 12
پرتو با توضیح فرشید دست لرزانش را جلوی دهانش گرفت و اشک ریخت؛ مادرش از پلهها افتاده بود؟ نکند سر و دستش شکسته باشد؟ فرشید که فهمید در ذهن پرتو چه میگذرد سریع با لحن مطمئنی ادامه داد: - از نظر جسمانی بدنشون مشکل نداشته، خیالت راحت! پرتو نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد و سرش را تکان داد، خداروشک...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 13
اخم روی صورت پرتو، فرشید را متوجهی حرف اشتباهاش نکرد و باز حق به جانب ادامه داد: - این همه درس خونده که آخرش بشه این؟ باید باز جای پزشک عمومی کار کنه؟ خب تخصصش رو نمیگرفت. گفتم معصوم خانم کسی نداره براش چیزی بیاره نگهبان دلش سوخت راهم داد. پرتو با خشم لبش را گزید. نتنها به نگهبان دروغ گفته ...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 14
پرتو با سرگیجه نگاه از دکتر گرفت و به فرشید داد؛ بهتزده گفت: - آقا فرشید ایشون چی میگن؟ چطور ممکنه؟ فرشید سرش را به سمت در چرخاند تا چهرهی شکستهی پرتو را نبیند و سکوت اختیار کرد. دکتر ناراحت به پرتو خیره شد، برایش مهم نبود که این دختر چرا برادرش را آقا صدا میزد، بلکه متاسف بود که چرا این دخ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 15
فصل هشت در میان حیاط نسبتا خلوت اورژانس صدایشان آنقدر واضح بود که دو مرد در آنطرفتر کنار اتاقک نگهبان و یک زن در کنار ماشینی که برای شوهرش بود، صدایشان را شنیدند و به آنها نگاه کردند. پسری نشسته بر روی پلههای اورژانس که درست پشت سر پرتو بود نیز صدایش را شنید. پسرک با چهرهای جدی و چشمهای ...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 16
شانههایش از فشار زیاد درد گرفته بودند پس با بغض بیخیال پاک کرن تف ها شد و گفت: - ولم کن، شونههام درد گرفت، ولم کن میگم. فرشید اما انگار نمیفهمید یا شاید در آن لحظه خودش را به نفهمی زده بود؛ پس بیشتر شانههای پرتو را فشرد و با خشم و حرص که علنا سعی داشت قدرتش را به دخترک تحمیل کند گفت: - چی ...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 17
پسر اما بدون توجه به حرفهای پرتو دستش را درون جیب شلوارش فرو برد و یک کارت عابربانک بیرون کشید. به سمت سینهی فرشید پرت کرد و جدیتر از قبل گفت: - موجودیش ده میلیونه در صورتی که جوابم رو بدی همهش برای خودت. فرشید همان که مقدار موجودی کارت را شنید سریع به حرف آمد و بدون لحظهای تردید، بدون آن...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 18
فصل نه در این بیست دقیقه مدام با خودش کلنجار میرفت، مانند کشتیای که در طوفان افکارش غرق شده بود و نمیتوانست ساحل آرامش را پیدا کند. چندینبار تلفن همراهش را روشن کرد و بر روی اسم عمویش خیره ماند، اما هر بار مانند پرندهای که از قفس میگریزد، پشیمان شد و انگشتش را عقب کشید. تنها کسی که در آن...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 19
پرتو با صراحت کلام پسرک دوباره چشمانش به اشک نشست، نمیدانست چرا در مقابل این پسر همیشه آن روی بازندهاش به نمایش گذاشته میشد، آن رویی که همه میتوانند آن را به سخره بگیرند و مسخره کنند. شکسته از خورد شدن غرورش دوباره روی صندلی نشست و وا رفت خیلی سعی داشت گریه نکند، که بغضش نشکند. با صدای پسر، س...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 20
پرتو دستی بر روی موهای بیرون آمده از شالش کشید و بیدرنگ سرش را بالا آورد. مردد گفت: - باید فکر کنم، بهم وقت بده. من... سرش را شرمنده پایین انداخت، چرا سریع رد نکرد؟ چرا نگفت هرگز این کار را نمیکند؟ آوید به او حق داد، این که یک نفر از ناکجا آباد به یکباره به دختری درخواست ازدواج دهد بدون آن...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
