لیست کلیه پارتهای رمان به خاطر مادرم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 21
در این طرف دیوار های بخش زنان، پرتو روی صندلی راهروی مشترک بخشهای بیمارستان نشسته و با خودش کلنجار میرفت. مادرش این را گفت و او را مصممتر کرد. باید تصمیمش را میگرفت. نگاهی به ساعت انداخت، اعداد دیجیتالی یازده و سی دقیقه را نشان میدادند. تنها نیم ساعت دیگر وقت داشت و اگر تصمیم درست را نمیگر...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 22
فصل یازده پرتو که با این حرف آوید دلش لرزید، بغض کرد و چشم بست. ناگهان تمام معادلاتش بهم ریخته بود. باید چه میکرد؟ لبش را خیس کرد و نالید: - ولی بعد از اینکه ارثت رو گرفتی من چی میشم؟ آبروم رفته و به عنوان یه مطلقه باید با مردای زندار ازدواج کنم. من... فکر میکردم که... آوید اخم کرد و لبخند...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 23
فصل دوازده پرتو با استرس بسیار، در حالی که چندینبار از اتاق خارج و دوباره به آن وارد شده بود دستی بر روی لباسش کشید، طبق قرار دیشبشان سر و کلهی آوید دیگر باید پیدا میشد ولی هنوز سایهاش هم این اطراف دیده نشده است. نکند پشیمان شده باشد؟ لبش را گزید و برای بار دهم، در راهروی بخش زنان سرک کشید...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 24
پرتو هاج و واج با دهانی باز مانده شاهد اعتماد به سقف فرشید بود. خداوندا، چطور میتوانست آنقدر پررو باشد و حتی با مادرش خش و بش کند؟ چه گفت؟ کمکم از رز هم خوشت میآید؟ چه حرفها! معصوم با دیدن فرشید داماد آیندهاش، گل از گلش شکفت و با شادی گرم صحبت با او شد. پرتو با استرس دوباره به راهرو نگاه ک...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 25
مطمئنا باید جواب این سوال را خودش میداد و این از سکوت آوید و انتظارش مشخص بود. پرتو آب دهانش را مستاصل قورت داد و به معصوم نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: - تو... تو کافه کتاب نزدیک به محل کار آوید هم رو دیدیم. آخه... آخه... آوید ناخواسته با این حرف پرتو خندید، از آخرینباری که کتاب به دست گرفته ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 26
فرشید گیج به آوید و چشمهای گردوییاش نگاه کرد، داشت جدی میگفت؟ آنشب بازیچه بود؟ اما رفتار پرتو... این را نمیگفت! لبش را حریص گزید و خودش را نباخت، مصمم قدمی جلو آمد توجهی به دست دراز شدهی آوید نکرد. با کنایه و لحنی محتاط گفت: - بله، پارسال دوست امسال آشنا! ماشاالله زور زیادی هم دارید آقا آ...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 27
اخم کمی میان ابروانش نشست و شاکی زمزمه کرد: - هنوز دیرم شده! پرتو مضطرب سرش را پایین انداخت و با انگشتهایش بازی کرد، در دلش طوفانی از تردید و نگرانی میگذشت. لرزش مردمک چشمها و پلکهایش، همچون پرچمی در باد، خبر از آشفتگی درونیاش میداد. اگر خاندان گلپایگانی او را نپسندند، چه بر سر او خواه...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 28
آوید اوهومی گفت و پرتو دستش را سوی دستگیرهی در برد. میدانست که دیگر حرفی برای زدن ندارند. با کشیدن آن به سمت خود، از ماشین غولآسای آوید خارج شد و قبل از آنکه در را ببندد، صدای آوید به گوش رسید: - عمل مادرت که تموم شد بهم خبر بده، حضورم باعث میشه بیشتر بهم اعتماد کنه و بابت تو نگران نباشه. ...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 29
آدرس را سریع گفت و در ماشین را باز کرد. با نشستن درون ماشین معصوم ریز ریز خندید و پرتو شرمگین سرش را در گردنش فرو کرد. واضح بود که به این کار ها عادت ندارد! آوید خندید و با انرژی در راننده را باز کرد و پشت فرمان نشست. خواست راه بیفتد که معصوم به حرف آمد. معترض گفت: - پرتو داری چیکار میکنی؟ پر...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 30
یک ساعت بعد، به لطف ترافیک به خانه رسیدند و آوید مجبور شد کمی جلوتر از در خانه پارک کند تا اگر ماشین دیگری خواست از کوچه عبور کند، مزاحمتی ایجاد نشود. پرتو از ماشین خارج شد و ابتدا در خانه را با کلید باز کرد. پس از کمی کلنجار رفتن، در فلزی باز شد و سوی ماشین بازگشت. آوید قبل از آن که وسایل را از ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 31
پرتو به شدت معذب شد اما سعی کرد عادی رفتار کند. پس توجهی به پسرک غریبه که شاید چهار روز هم از آشنایی با او نمیگذشت، نکرد و مشغول تمیز کردن گوشتها و شستن آنها شد. برایش جالب بود که تمام گوشت ها از قبل تمیز شده بودند. اولینبار بود که مجبور به تمیز کردن دل و رودههای پر آذوقهی مرغها نبود! مشغو...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 32
دستهایش را بالا آورد تا توضیح دهد که کبری با دیدن چیز های سفید و خونی در لا به لای انگشت های پرتو صورتش کبود شد و دخترک را محکم به عقب هل داد. با خشم گوشی اش را از توی کیفش بیرون آورد و در حالی که دوربینش را روشن میکرد، فریادکشان گفت: - کثافت کاری می کنی حداقل آثار جرمت رو پاک میکردی بعد می ا...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 33
هر سه زن که انتظار نداشتند معصوم خانه باشد و گمان میکردند هنوز بیمارستان است، ترسیده بودند که نکند معصوم حرفهایشان را شنیده باشد، اما با دعوت معصوم و خوشروییاش نفس آسودهای کشیدند. عطیه خانم در کمال پرروی زودتر به حرف آمد و دست پیش را گرفت. - معصوم خانم شرمنده دسته خالی اومدیم. میدونی که این...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 34
پرتو مردد سرش را سوی آوید چرخاند و نالید: - زشته! آوید از مقاومت پرتو اخم پررنگی میان ابروانش کاشت که باعث چروک شدن پیشانی و انتهای پلکهایش شد و در حالی که سرش را نزدیکتر میکرد تا آن زن های فضول لبخوانی نکنند، گفت: - پرتو ترسو نباش! ببین اول آبمیوه رو به مادرت تعارف کن بعد چایی رو بریز روی...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 35
هر سه زن با ترس و حرص نیشی کردند و سرسری باشهای گفتند، سپس سریع از پله ها پایین رفتند. آوید خوشحال و راضی از واکنش آن زن های غد، در را بست و به پرتو که در حال جمع کردن لیوانها بود کمک کرد، معصوم حسابی اخم کرده و در سکوت به پرتو خیره بود. طوفانی در راه است! به محض ورود به آشپزخانه آوید دستش را ب...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 36
پرتو با قلبی تپبنده کبک را درون آبکش گذاشت و کبک دیگری از نایلون خونی برداشت. در حالی که مشغول تمیز کردن خونهای آن حیوان بود کمی فکر کرد. تمرکز نداشت اما به سختی افکارش را سامان داد و گفت: - از گربه پرشین خیلی خوشم میاد. رنگ خاصی هم مد نظرم نیست. همشون قشنگن. آوید همانطور که نگاهش روی پرتو م...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 37
پرتو مضطرب سوی معصوم چرخید و خیره به مادرش که در سالن به دیوار تکیه داده بود و از درد مینالید گفت: - مطمئنی؟ این... یکم زیادی سادست. اونا خیلی پولدارن. اگر... معصوم دستش را بیخیال در هوا تکان داد و مطمئن گفت: - بهم اعتماد کن دختر، این پالتو خیلی بهت میاد. مطمئنم توی نگاه اول به دلشون میشینی....
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 38
پرتو نفسش را تند بیرون داد و با آرامشی که انگار درون رگهایش تزریق شده بود گفت: - عطیه جون خیلی از صحبت کردن باهاتون خوشحال شدم. مردد به مادرش نگاه کرد و با اشاره گفت که دیگر باید چه بگوید. نمیدانست باید با مادر شوهر آیندهاش در مورد چه حرف بزند. معصوم با ایما و اشاره پرسید که باید چه ساعتی بر...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 39
پرتو لبش را گزید و خندهاش گرفت. عجب مادری بود، گزارش کل حرفها را به آوید داده است. به روبرویش نگاه کرد و با کنایه گفت: - بهش گفتی من ژلهی توت فرنگی دوست دارم. من اصلا ژله نمیخورم! آوید خشمگین ترمز گرفت و پشت چراغ قرمز ایستاد، سرش را سوی پرتو چرخاند و غضبناک گفت: - یهویی شد، مجبوری امشب...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 40
وقتی فروشنده قیمت را گفت پرتو تکانی خورد. میدانست اگر بگوید خودش پول را پرداخت میکند با تشر آوید روبرو خواهد شد پس هیچی نگفت و تنها به درخت و گلهایی که زیر آن کشت شده بودند نگاه کرد. البته اینکه قیمتی نبود که بتواند از پس آن بربیاید هم بی تاثیر نبود. انصافا ده ملیون برای یک دسته گلی که مطمئنا ...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
