پارت دوم :
پرتو شماره صفحهی کتاب را حفظ کرد تا بعدا آن را بخواند. بعد از بستن آن خودش را اندکی جلوتر کشید تا به سینی نزدیکتر شود. با تشکر اندکی از کیک خانگی را برداشت و همراه با چای زعفران که حسابی دوست داشت نوشید. به فرش کهنهی اتاق خیره بود و چای مینوشید که حواسش جمع مادرش شد. اینکه معصوم او را تنها نمیگذاشت و انگشتهای دستش را به بازی گرفته بود یعنی حرفی داشت و پرتو به خوبی این اخلاق مادرش را میدانست؛ کیک را با کمک جرعهای از چای قورت داد و سعی کرد خودش حرف بزند تا مادرش راحتتر سخن بگوید.
- امروز رفتم کتابفروشی یه کتاب جدید گرفتم. در مورد روانشناسی خواب صحبت میکنه.
جرعهای دیگر از چایش را نوشید و همزمان با اوهوم گفتن مادرش ادامه داد:
- نویسنده معتقده رویاهایی که میبینیم یکجورایی نیاز روحی ماست که بدنمون غیر مستقیم بهمون القا میکنه. جالب نیست؟
مادرش سرش را آهسته تکان داد اما نگاهش به جای صورت پرتو، به دیوار رو به رو دوخته شده بود. پس واقعا حرفی داشت! پرتو لبخند کمرنگی زد، مادر دوست داشتنی سادهاش همیشه نمیتوانست فکر درگیرش را از پرتو پنهان کند. پس لیوان چایش را درون سینی گذاشت و مهربان به موهای سفیدخرمایی مادرش نگاه کرد. پرسید:
- چیزی شده مامان؟
معصوم با این سوال دخترش ابروهای نازکش به بالا جهید و همانطور که سعی داشت طبیعی رفتار کند به پرتو نگاه کرد و تندتند پلک زد. سریع گفت:
- نه مادر چه چیزی باید شده باشه مثلا؟ نه اتفاقی نیوفتاده که! وا این چه سوالیه؟ مگه منتظر بودی طوری بشه؟
پرتو که دیگر مطمئن شده بود خبریست چشم ریز کرد و در حالی که سعی داشت نگاه نکته بینش را از مادرش نگیرد با زیرکی سخن گفت:
- اگه چیزی نشده که اینطور اینجا نمیموندی. بگو مامان، آخرش که باید بگی.
لحن دستوری آخر پرتو که آمیخته به مهر دخترانه و صمیمیت بود باعث شد معصوم لب باز کند و به راحتی سخن بگوید. زیرا به خوبی میدانست باید پرتو در جریان باشد.
- میگم مادر، یه ساعت دیگه قراره با همسایههای روضهخونی بریم دیدن یکی از همسایهها که جدیدا به محله اومده...
پرتو کنجکاو نگاه خود را به چشمهای مشکی رنگ مادرش که از او به ارث گرفته بود داد و اندکی متعجب سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و گفت:
- به سلامتی. خب؟ الان این چه ربطی به من داره؟
معصوم دودل بود، لبهای فرسودهاش را گزید و کمی دستدست کرد اما بعد از کمی مکث، بالاخره دل به دریا زد و به دخترک شیرینش نگاه کرد. محتاط گفت:
- میگن این همسایهی جدید یه پسر داره. راضی خانم میگفت ماشاالله پسره نه از چهره کم داره نه از وجنات یه پارچهی آقا...
پرتو با لبخندی خشک شده روی صورتش چشمهایش را بست و فقط به تعریفهای هیجانانگیز مادرش گوش سپرد. دیگر نیازی به ادامهی بحث نبود، پرتو تا ته داستانی که مادرش در حال تعریف آن بود را میدانست؛ اما نفهمید چرا مادرش از این رفتارش دست برنمیدارد و هرگاه که اعتراضی از بابت این ماجرا میکرد؛ با شکوه و شیون مادرش تسلیم میشد؛ نمیخواست مادرش را بخاطر همچون مسئلهی پیشپا افتادهای ناراحت کند. پس امروز هم مثل همیشه ترجیح داد سکوت کند و اینبار هم با مادرش دعوا نکند. پنج دقیقه بعد وقتی صدای ذوقزدهی مادرش از آن پسرک همسایه قطع شد پرتو سرش را کلافه تکان داد و چشم بسته گفت:
- باشه مامان میام. لازم نیست بیشتر از این ازش تعریف کنی.
چشمهای متعجب معصوم حیرتش را هویدا کرد. باورش نمیشد دختری که اینقدر سفت و سخت بود به همین راحتی بدون چون و چرا کنار آمده و قصد آمدن به خانهی همسایه را دارد. نکند درون آن کتاب چیزی در مورد ازدواج هم نوشته بود که روی این دخترک تاثیر نهاده است؟ هرچه که بود معصوم خدایش را شکر گفت و از پایین تخت برخاست. همانطور که ذوق عجیبی در تکتک سلولهایش موج میزد و در لحنش مشهود بود گفت:
- پس زود باش، حاضر شو بریم الان همه زودتر میرن. بدو!
این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۴ ماه پیشبصیرا
0عاااااالی البته تازه شروع کردم و احساسم میگی مایان قشنگی داره
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قطعا همین طوره
۱۱ ماه پیشماه بانو
0فوق العاده بود تا اینجا😘 خسته نباشید🔥💖
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
سلامت باشی
۱۲ ماه پیشرها
0عالیی بود..
۱ سال پیشنازنین
0نمره100میدم
۱ سال پیشAsal,asadi
0دوست داشتم خوبه
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخرش همراهمون باشی
۱ سال پیشنازنین
0رمان جالبی هستش
۱ سال پیشbatzan
0خوب بود دوست داشتم
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر امیدوارم تا آخرش همراهمون باشی
۱ سال پیشترکفر هستم
0خوبه کامل بخوانم نظر بدهم
۱ سال پیششهرزاد
0تمام شودرمان
۱ سال پیشTata
0بسیار عالی نگارش شده مرحبا
۱ سال پیشباران
0تااینجاکه خوندم، خوب بوده، ممنون، نویسنده های عزیز❤️
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر
۱ سال پیشدستور
1رمان عالی بود
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر
۱ سال پیشماهنامه
1تا اینجا که جالب و خوبه
۱ سال پیشهاله
1زیبایی داستان جذب کننده است
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
مرسی نظر لطفته
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2وای دقیقا من وقتی میخوام مامانم ولم کنه _باشه مامان میام😂