پارت سوم :
پرتو سری به نشانهی باشه تکان داد و با چشم بیرون رفتن مادرش از اتاق را دنبال نمود، با رفتن معصوم پرتو آهی از سر ناچاری کشید. برخاست و به سمت کمد رنگ و رو رفتهی روبرویش رفت. آن را باز کرد و مانتوی مشکی و نسبتا مجلسی را همراه شلوار همرنگش بیرون کشید، در انتخاب رنگ شال مردد بود اما سر آخر شال کرم رنگی را انتخاب کرده و روی سرش انداخت. جلوی آینهی اتاقش که ایستاد تا شالش را مرتب کند عکس پدرش را دید. غمگین به مرد به عکس نگاه کرد، از ته دلش میخندید و پرتو را در آغوش گرفته بود. گلهوار سخن گفت:
- بابا میبینی چی کار میکنه؟ مطمئنم اگه تو بودی الان من توی این وضعیت قرار نداشتم که هر دفعه بخوام همچین کاری کنم. ولی چه میشه کرد اونم نگران منه.
رژلب نارنجی رنگ ماتی را بر روی لبانش زد و بعد از انداختن ساعت و انگشتر نقرهاش از اتاق بیرون آمد. معصوم زودتر از پرتو حاضر شده بود و جلوی در منتظرش بود. با مادرش از خانه خارج شدند و بعد از خرید گلدانی از گلفروشی سر کوچه، برای تبریک و خانه نویی همسایهی نو، به سمت خانهی همسایه بازگشتند. البته که تا رسیدن به خانهی همسایه زمزمههای معصوم کنار گوش پرتو تمامی نداشت، مدام تعریف پسری را میکرد که خودش هم هنوز ندیده بود. واقعا خندهدار نیست؟
به در ورودی که رسیدند معصوم مقابل پرتو ایستاد، موهای خرمایی رنگش را که بخاطر وزش باد اندکی بهم ریخته بود مرتب کرد و بعد از لبخند پررنگی که روی صورتش نشاند زنگ در را فشرد. هر دو منتظر بودند تا در باز شود اما همان لحظه که صدای زنگ به گوش رسید در توسط شخصی گشوده شد. چهرهی پسری که صورت گرد و موهای ارتشیاش زیادی تو چشم میزد از پشت در بیرون آمد. معصوم احوال پرسی با پسر که نامش را از همسایهی فضول محله یعنی راضی خانم فهمیده بود، شروع کرد و سعی کرد بهترین تاثیر را در برخود اول روی پسرک بیچاره بگذارد.
- سلام فرشید جان خوبی؟ خیلی خوش اومدین؛ ماشاالله چه جوون رعنایی، خوشا به حال...
با سرفهی مصلحتی پرتو که به معنای مامان تو رو جون جدت نکن بود معصوم به خودش آمد و همین موضوع باعث شد تا فرشید نگاهاش به سمت پرتو کشیده شود؛ نگاه فرشید و پرتو بهم گره خورد و همین باعث لبخند رضایت معصوم خانم شد. انگار به هدفش رسیده است که آنقدر ذوقزده به دختر و پسر مجرد روبهرویش نگاه میکند.
پرتو بدون آن که بخواهد زیاد بر چهرهی پسر روبرویش که در دههی آخر بیست سالگی عمرش به سر میبرد تمرکز کند با صدای خانمی که از داخل خانه به گوش رسید رو گرفت و خودش را از مسیر فرشید کنار کشید.
- معصوم خانم؟ چرا دم در؟ بفرمایید داخل!
با این سخن عطیه خانم فرشید هم کنار کشید و با لبخند ملیحی که بر روی لبانش نقش بسته بود سخن گفت:
- بفرمایید داخل!
پرتو سرش را به نشانهی تشکر تکان داد و پشت سر مادرش وارد خانه شد و از جلوی سینهی آن پسرک گذشت. به محض ورود چیزی که نظر پرتو را جلب کرد، خانهی پر گل و گیاهشان بود، هر جای خانه که میشد گلدانهای یک رنگ اما در اندازه و گلهای متفاوت دیده میشد. این نشان میداد که عطیه خانم حسابی طرفدار گیاهان بود و همین باعث شد مهرش به دل پرتو بنشیند.
این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزم خیلی هم عالی امیدوارم تا آخرش همراهمون باشی
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود دوست عزیز انشاالله که دوستش خواهید داشت. خوش اومدید.
۱۰ ماه پیشماه بانو
0عالی بود🫠❤️
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم
۱۲ ماه پیشرها
0نویسنده جان قلم خیلی خوبی داری ✨
۱ سال پیشنازنین
0بله 26و27بتزنمیشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود باید اشتراک بخرید و از طریق اپلیکیشن مطالعه کنید.
۱ سال پیشTata
0عالی بود محشره
۱ سال پیشماهنامه
0تا اینجا که خوبه و جالبه
۱ سال پیشفاطمه ❤️
3ممنون از خانم های نویسنده بابت رمان💜🌟💜🌟
۱ سال پیشزهرا
1ممنون زارمانت خوب بود
۱ سال پیشابوالفضل
0خیلیخوب بود
۱ سال پیشلیلا احمدی
0عالی خوب زیبا
۱ سال پیشفاطمه
2خیلی تمیز و خوانا
۱ سال پیشمصطفی
0باید ادامش روبخونمتا بفهمم
۱ سال پیشفاطمه
0عالی بود دوست دارم ادامه بدم
۱ سال پیشوفا
0تا اینجا داستلن قشنگی❤
۱ سال پیشزیباامانی
0خوببقیه اش رادوست دارم مطالعه بکنم بود
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Alireza
0سلام ب نویسنده عزیز، من خانم هستم فقط آیدی اسم پسرمه تازه عضو رمان شدم انشاالله که تا آخر همینجوری نظرمو جلب کنه، معلومه رمان قشنگ وجذابیه