لیست کلیه پارتهای رمان به خاطر مادرم : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 81
چشمهای پرتو از این سخن آوید که بیمحابا و بدون مکثی گفته شد، گشاد و بزرگ گشت، باورش نمیشد همچین جملهای را بشنود، آن هم همینقدر بی پرده و بی شرمانه! خجالت هم عالمی داشت به خدا! عصبانی لبش را گزید. قطعا گونههایش سرخ شده بود. این را از داغی صورتش احساس میکرد. آوید که صورت گُر گرفتهی پرتو و خشم...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 82
مردد مکث کرد. نگاهش را نامطمئن بالا آورد و پرتو را دید، خیره به لب های دخترک که سفید شده بود زمزمه کرد: - نباید به هیچی شک کنن پرتو! اینکه من و تو رابطه نداریم، میفهمی که چی میگم؟ پرتو با شنیدن نام رابطه بیشتر سرخ شد اما آوید سریعتر ادامه داد: - باید جوری به نظر برسه که انگار از همون شب اقد...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 83
آیا توان اعتراض داشت؟ مطمئناً نه. در ازای پولی که برای درمان مادرش دریافت کرده بود، بیش از حد از خود مایه گذاشته بود. اما در دلش طوفانی از احساسات متضاد میغلتید؛ حس ناامیدی و سرخوردگی، همچون امواج دریا که به ساحل میخوردند و برمیگشتند. او میدانست اگر اعتراض کند، باز هم از آوید سرکوفت میشنود؛ ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 84
آوید به خوبی میدانست که رفتارش با پرتو اشتباه بود و نباید فریاد میکشید. اما خب دستش خودش نبود! پرتو نیز از روی حرص برای آنکه آوید را اذیت کند بدون فکر سمت در حمام قدم برداشت، دستگیرهی آن را گرفت و خم کرد. به امید آنکه در قفل است میخواست آوید را مسخره کند اما در برخلاف انتظار ناگهان گشوده شد. ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 85
سپس در حالی که لیوان خالی شده از چای را روی میز گذاشت، بیتوجه به صدای تق آن از روی صندلی بلند شد گفت: - خستگی، درد سینه و خواب زیاد اینا علائم اولیهاس، از دو هفتهی دیگه باید کم کم نشون بدی به یک سری چیزا ویار داری. کمی فکر کرد و بعد در حالی که دنبال سوییچ ماشین میگشت که روی مبل رهایش کرده...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 86
آوید که متوجهی رفتار عمدی خالهاش بود، خندید و دستش را دور شانه های پرتو گذاشت. مستانه گفت: - به هر حال خاله ازدواج کردم، معلومه که بزرگ شدم! سپس نگاه عاشقانهاش را به پرتو دوخت و گفت: - خاله بذار خورشید زندگیم رو بهت معرفی کنم. پرتوی عزیزم، همسر بنده. نارگل که داشت از حرص توجه آوید به پرتو ...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 87
زمان گذشت و مردی از در عمارت وارد شد. منصور پدر نارگل که تازه هواپیمایش نشسته و مستقیم از فرودگاه آمده بود. با آوید روبوسی کرد و صمیمانه به پرتو ازدواجشان را تبریک گفت. این مرد برخلاف مادر و دختر از شعور کافی برخوردار بود. مرد میانسال که صورت گرد و تپلی داشت رفت تا لباس هایش را عوض کند و وقتی ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 88
پرتو ناخواسته خندهی ریزی کرد که آوید راضی از شادی پرتو، سرد با خاله و شوهر خالهاش وداع نمود و بیتوجه به نارگلی که جیغ کشان حرف های زشت میزد و گریه میکرد از خانه خارج شدند و سوار ماشین گشتند. با نشستن درون ماشین، آوید در سکوت از باغ عمارت خالهاش خارج شد و دید که چطور خاله و شوهر خاله تا آخر...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 89
فصل بیست و چهار همچنان که خستگی ناشی از وقایع تلخ دیشب، روانش را پریشان و بدنش را بیحال کرده بود، بازهم باید میآمد و اینجا بر روی صندلی انتظار مینشست تا کمی از استرس بدنش کم شود. اکنون او در راهروی سفید و سبز بیمارستان نشسته و دعاهایش را به سوی آسمان میفرستاد؛ دعاهایی که با هر کلمه، سنگینی ...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 90
دلش پر از غم و اندوهی سنگین بود که هر لحظه بیشتر بر دوشش فشار میآورد. ترجیح داد شام را زودتر درست کند، تا وقتی ناهار را تموم کردند به آوید بگوید که شب را برای راحت شدن خیال خودش به اینجا باز گردد. نیم ساعت انتظار، مانند یک قرن بر او گذشت و استرس گفتن تصمیمش، او را نگران میکرد که ممکن بود آوید چ...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 91
معصوم اندوه درون نگاه پرتو را دید و دستش را روی دست های دخترک که برهم سابیده میشدند گذاشت. سرد بودند. لبخند زد و گفت: - همراه شوهرت برو مادر، خوبیت نداره زن متاهل شب جایی جز پیش شوهرش بخوابه. من خوبم، آبگوشتت هم میخورم. دستت درد نکنه عزیزم. زحمت کشیدی. خونم حسابی برق میزنه، انشاالله خدا پشت ...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 92
پرتو آهی کشید، لبخند غمگینی زد و خیره به قابلمههای سوخته که هنوز جلز و ولز میکردند گفت: - البته، نیمرو! آوید سرش را متفکر تکان داد و در حالی که بلند میشد، کنترل تلویزیون را روی میز رها کرد. سوی پرتو آمد و گفت: - تلویزیون هم این روز ها برنامهی درست و حسابی نداره. وارد آشپزخانه شد و از ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 93
فصل بیست و شش آوید با تمام ادب و منشی که میتوانست در خود پیدا کند، در ماشین را برای معصوم خانم گشود و سپس به او کمک کرد تا با آن حال ناخوش و بدن نامتعادل از ماشین پایین بیاید. پرتو کیف لباسهای مادرش را برداشت و در سمت دیگر معصوم قرار گرفت و هر دو آرامآرام معصوم را راهی عمارت کردند. در حالی ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 94
عطیه سعی داشت رابطهاش را با خواهرش خوب نگه دارد اما انگار کار از کار گذشته بود. زیرا نارگل که انگار دید دیگر آب از سرش گذشته است، با خشم و نفرت فراوان از روی زمین برخاست، بدون تکاندن مانتویش و عدم توجه به درد که در باسنش پخش میشد، به خالهاش نگاه کرد. خیره در چشمهای نگران عطیه با پررویی، دستش ر...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 95
سپس با تغییر چهرهاش به حالتی خوش، سمت معصوم آمد و او را به اتاق قبلی نارگل که در عمارت اصلی بود، دعوت کرد. عطیه خیلی خوشحال بود که معصوم به عمارت آنها آمده است، زیرا حداقل از تنهایی بیرون آمده و اینچنین پرتو نیز خیالش راحت بود که مادرش تنها نیست. فاصلهی دو عمارت نیز تنها سیمتر بود و اینچنین...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 96
آوید به چهرهی پرتو نگریست و در آن لبخند، نور امید و عشق را مشاهده کرد. هر خط چهرهاش، حکایت از آرامشی میکرد که تنها در آغوش یک دوست واقعی میتوان یافت. او احساس کرد که زندگیاش در این لحظه، چون گلی تازه شکفته، جان گرفته است. پرتو، همچون نوری در تاریکی، دلش را روشن کرده بود و او را به دنیای جدید...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 97
پرتو آب دهانش را بغضآلود قورت داد. با صدایی که مانند زمزمهای در باد گم میشد، ناباور بخاطر این رفتار آوید ابروانش را در همدیگر گره زد و با ترش رویی سرش را بالا گرفت. درست در چشمهای سیاه آوید خیره شد و گفت: - آره، راست میگی! فراموش کردم من مهمون چند ماهی این خونهم و نباید وسایلش رو تغییر بد...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 98
سینا تپ تپ از پله ها بالا آمد و وقتی پرتو را با آن صورت پف کرده جلوی پلکان دید، فهمید که برادرش باز گندی زده است. آن هم به نظر گند کوچکی نمیآمد که خودش محو شد و سینا را برای پرتو فرستاده بود! با خود گفت مگر واجب است ابتدا دعوا کنی و بعد برای دلجویی کسی را بفرستی! میدانست برادرش انسان طبیعی و نر...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 99
پرتو با این سخن سینا، لبخند کمرنگی بر لب آورد و زمزمه کرد: - اینکه اینقدر خودت رو دست بالا میگیری برام جالبه! آهی کشید. کاش او نیز میتوانست اینچنین حرف بزند. سپس مردد نگاهش را به سینا داد، به کتاب پشت سرش که مجموعهی پادشاه پریان بود دوخت و زمزمه کرد: - میتونم بعضی وقتا بیام اینجا؟ خونهی خ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 100
پرتو نگاهی به اطراف اتاق انداخت، دیوار های قهوهای با دکور سفید قفسهها که هر چهار طرف دیوارهای اتاق را در برگرفته بودند، واقعا فضا را همچون دوران کلاسیک که عصر مطالعه بود، تداعی می کرد. بر روی صندلی راحتی پشت میز نشست و خیره به سینا گفت: - جالب بود اما نه اونقدری که معروف شد. انتظار یه شاهکار ب...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
