پارت یک :
به نام خدا
به او گفتم زندگی همچون هزارتوی بزرگی میماند که تو از هر مسیری بروی، هر چقدر هم به بن بست بخوری آخر از این هزارتو خارج میشوی. به او گفتم که سختتر از عاشق شدن نگه داشتن آن است، اما هرگز فکر نمیکردم او تمام وجودش را برای این عشق بگذارد. از آرامش و آسایش خود بزند تا احساسی را زنده نگه دارد که تنها در دل خودش ریشه دوانده و رشد نموده است؛ برایش تنها یک امید دارم که این عشق بیرحم به او رحم کند.
مقدمه:
به گمانم تو بیشتر عاشق بقیه بودی تا خودت؛ بیشتر از اینکه به خودت محبت کنی، به بقیه محبت کردی. بله فقط به آنها اهمیت میدادی اکنون برای همین است که امروز آشفته شدهای، ضعیف شدهای و شکستهای؛ میدانم که دیگر توان ایستادن نداری اما صبر کن ازت میخواهم بمانی. بمانی که احساس بیپناهی نکند، بمانی که بینیاز باشد. از آغوشت از محبت عشق و از رابطهی عذابآور؛ از همهچیز!
فصل یک
(سوم شخص)
کتابهای سنگین و عریض درون دستش را محکمتر گرفت و سعی کرد با کمترین صدا در فلزی خانه را که زنگ زده بود باز کند، احتمال میداد در این موقع از روز مادرش در خواب عمیقی فرو رفته باشد و از اینرو نمیخواست با ایجاد سروصدا مادرش را بد خواب کند، زیرا میدانست که او خیلی سخت به خواب میرفت.
کلید را بر روی جاکفشی چوبی رنگرو رفته رها کرد و با گامهای آرام از راهرو گذشت تا وارد اتاقش شود، تنها خوشی این چند روزش خواندن کتاب و غرق شدن در آنها میان اتاق کوچک و دنجش بود. با وارد شدن به اتاق سه در چهارش، نگاهش را به گوشهای از اتاق داد که خروارها از کتاب با انواع ژانرها روی هم قرار گرفته بودند. با بیرون آوردن شالش کتابهای جدیدی که خریده بود را روی تخت آهنی و تک نفرهاش گذاشت. لباسهایش را سریع همچون بتمن بیرون آورد و بعد از گذشت چند دقیقه روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید. سرش را چرخاند و کتاب روانشناسی جدیدی که جلد سفید رنگ آن زیادی تو ذوق میزد را برداشت. شاد به دیوار کنار تختش تکیه داد و با گذاشتن یک بالشت پشت کمرش، مشغول خواندن اولین صفحه از کتاب روانشناسی خواب شد.
تکتک واژگان را جوری آهسته زیر لب زمزمه میکرد که انگار قصد حفظ کردنشان را داشت. صدایش در اتاق طنینانداز شده بود و همچون لالایی میمانست. زیستن در میان لغاتی که پرتو را اینگونه از خود بیخود میکرد تنها نشان از علاقهی شدید او به مطالعه و ژانر روانشناسی میداد. به نظرم هرکس دیگری جای او بود تا کنون به خواب رفته بود.
او از ته دلش لذت میبرد و از محتوای غنی کتاب کیف میکرد، آنقدری محو مطالعهی آن کتاب خواب بود که نفهمید چند ساعت در آن صفحات بینهایت کاغذی غرق شده است. تنها زمانی به خود آمد که با صدای نسبتا گوش خراش لولای در به اجبار چشم از کتاب گرفت و اتصال خود با جهان شیرین کتاب را قطع کرد. با دیدن روی خندان و تپل مادرش که میان در و دیوار ایستاده بود، او هم ناخواسته تبسمی کمرنگ بر روی لبهای نسبتا درشتش پدیدار شد؛ معصوم با سینی حاوی چای و کیک پرتقالی وارد اتاق شد و همانطور که پایین تخت مینشست و سینی را روی ملافه بنفش تخت میگذاشت، آرام گفت:
- قربونت برم مادر، بیا چایی بخور یکم خستگیت رفع بشه.
این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخرش همراهمون باشی
۱۲ ماه پیشرها
0عالی بود دم نویسنده گرم
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۱ سال پیشسارلی
0اگر ب زبان همان شخص نوشته میشد بهتر بود
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
من دیگه حرفی ندارم باشه برای بعدا 🙂
۱ سال پیشنازنین
0خوب بود 100
۱ سال پیشنازنین
0خوب هست عالی باید بخونم
۱ سال پیشزهرا
0خوب عالی راضی هستم
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر امیدوارم تا آخرش همراهمون باشی
۱ سال پیشنازنین
0هنوز کل رمان نخوانده ام
۱ سال پیشام البنیت
0خوبه لطفا از این رمان ها بیشتر بزارید
۱ سال پیشصدف
0تا اینجا خوب بود
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون که مطالعه کردید.
۱ سال پیشترکفر هستم
1پارت ۲۷ را میخواهم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یعنی چی؟ متوجه منظورتون نشدم.
۱ سال پیششهرزاد
0هنوزپارت اولم
۱ سال پیشZahra
0عالیه بهترین
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.
۱ سال پیشنفیسا
0مقدمه رمانت منو تفسیر کرد.اشک از چشام اومد با این مقدمه زیبا.نمیدونم چه رمانی هست.ولی از الان عاشقش شدم.
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی ماست که دوستش داشتید. امیدوارم از خوندش لذت ببرید.
۱ سال پیشMaryam
0سلام ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود منم وقتی غرق کتاب میشم اصلا گذر زمانو احساس نمیکنم چقد با شخصیت پرتو همزاد پندازی میکنم🥲
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست عزیز دلم. منم همینطورم.
۱ سال پیشستایش
0عالی خیلی زیباست
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماه بانو
0مقدمه رمان واقعا عالی بود خیلی خوب بود...🫠 البته پارت اول خیلی خوب بود