پارت هجده :

فصل نه

در این بیست دقیقه مدام با خودش کلنجار می‌رفت، مانند کشتی‌ای که در طوفان افکارش غرق شده بود و نمی‌توانست ساحل آرامش را پیدا کند. چندین‌بار تلفن همراهش را روشن کرد و بر روی اسم عمویش خیره ماند، اما هر بار مانند پرنده‌ای که از قفس می‌گریزد، پشیمان شد و انگشتش را عقب کشید. تنها کسی که در آن لحظه می‌توانست به او کمک کند مردی بود که در مراسم تشییع جنازه‌ی پدرش، به عنوان سایه

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • انا

    1

    تاالان که خوب بوده امیدوارم بهترهم بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    هست مطمئن باش و خوشحال میشیم تا آخرش همراهمون باشی

    ۱۲ ماه پیش
  • Alireza

    1

    تااینجاک فعلا خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب این هم ازعمو🙏

    ۱ سال پیش
  • ترکفر هستم

    1

    چه عموی بی رحمی خدا به فریاد دختر برسه

    ۱ سال پیش
  • بارمان

    0

    نکه عاشق چشم ابروشم 🙄دختره عین کنه یکی بیاد بگه ولم کنه

    ۲ سال پیش
  • ...

    2

    چرا هرکی به پست پرتو میخوره بی شعوره🗿

    ۲ سال پیش
  • F,farahmand

    1

    عالی ترینه

    ۲ سال پیش
  • بارمان

    1

    عموی من خیلی به زنش کار میگیره عمویی که خیلی مارو دوست داشت الان خیلی بی اخمیت تازه برای اینکه سر چیزی به ما کمک کنه شرط گذاشته من با دخترش ازدواج کنم به کی بگی اخه 😐

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ای بابا این چه وضعیه

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    قبول کن داداش شاید مث این رمانا بعد ازدواج کشته مردش شدی😂😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا بعد دختره دو دقیقه میره بیرون میگه کوجا؟ بدون اجازه من کوجا رفتی؟

    ۲ سال پیش
  • مهی

    0

    چه رئیس شرکت باحالی که میاد رمان میخونه 😅😅😅جالب بود برام

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    توی این رمان چیزهایی دیده میشه که هرجا نیست

    ۲ سال پیش
  • دلیار

    0

    کوه اعتماد به سقف دوباره وارد میشود😂😂😂😂ولی چه عموی خودرای و مستبدی 😐

    ۲ سال پیش
  • بارمان

    0

    اره بخدا به نظرتون چیکار کنم خودم رئیس یه شرکتم بعد به این بدبختی رسیدم 🫤هعی خدا🖤

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بدبختی نیست، یک جواب قاطع و تمام. نباید براتون مهم باشه. هیچ چیز اجبارش درست نیست چه برسه به ازدواج

    ۲ سال پیش
  • مهدیه

    2

    رمان خوبی هست با آرزوی موفقیت برای نویسندگان این رمان .نامی که برای شخصیت اصلی انتخاب کردید با اینکه زندگی سختی دارد ولی خود نامش نشانگر امید هست .

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله نباید ناامید بود. ممنونم.

    ۲ سال پیش
  • طنین

    4

    شاید بشه هر نقص جسمی رو درست کرد یا پوشش داد اما زوال عقل وافکار مریض و پوسیده رو هرگز

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه همینطوره

    ۲ سال پیش
  • اسما

    0

    عموش داره دروغ میگه اگه برادرش رو دوست داشت به بچه اش کمک میکرد

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ها طرز فکرشون اینطوره.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    پارت قشنگی بود،مرسی از نویسنده های عزیز❤

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت گلی.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️