دوست داشتی؟
رمان عاشقانه، رمان به خاطر مادرم، زهرا رمضانی و فاطمه هاشمی نسب، دنیای رمان

رمان به خاطر مادرم

  • زبان فارسی
  • 376K 👁
  • 1.5K ❤️
  • 4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پرتو، دختری که به اجبار مادر، راهی قرار اجباری با پسر همسایه می‌شود، در همان دیدار اول، پی به ناسازگاری عمیق با او می‌برد و به دنبال راهی برای رهایی از این وصلت ناخواسته می‌گردد. اما درست زمانی که پرتو در تلاش برای یافتن بهانه‌ای برای رد کردن پسر همسایه است، خبر شوکه کننده‌ای زندگی او و مادرش را دگرگون می‌کند: مادر، قربانی سرطان سینه شده و هزینه‌های سنگین درمان، آن‌ها را در تنگنای مالی شدیدی قرار می‌دهد. در این شرایط بحرانی، پیشنهادی عجیب و غیرمنتظره از پسری عجیب‌تر، سر راه پرتو قرار می‌گیرد. پیشنهادی که سرنوشت او را به چالش می‌کشد. آیا او حاضر به پذیرش این پیشنهاد عجیب می‌شود؟ این رمان عاشقانه، داستانی پر از چالش‌های عاطفی، تصمیم‌های دشوار و لحظه‌های نفس‌گیر است که قلب هر خواننده‌ای را به تپش وا می‌دارد.

پارت اول

به نام خدا
به او گفتم زندگی همچون هزارتوی بزرگی‌ می‌ماند که تو از هر مسیری بروی، هر چقدر هم به بن بست بخوری آخر از این هزارتو خارج می‌شوی. به او گفتم که سخت‌تر از عاشق شدن نگه داشتن آن است، اما هرگز فکر نمی‌کردم او تمام وجودش را برای این عشق بگذارد. از آرامش و آسایش خود بزند تا احساسی را زنده نگه دارد که تنها در دل خودش ریشه دوانده و رشد نموده است؛ برایش تنها یک امید دارم که این عشق بی‌رحم‌ به او رحم کند.
مقدمه:
به گمانم تو بیشتر عاشق بقیه بودی تا خودت؛ بیشتر از اینکه به خودت محبت کنی، به بقیه محبت کردی. بله فقط به آن‌ها اهمیت می‌دادی اکنون برای همین است که امروز آشفته شده‌ای، ضعیف شده‌ای و شکسته‌ای؛ می‌دانم که دیگر توان ایستادن نداری اما صبر کن ازت می‌خواهم بمانی. بمانی که احساس بی‌پناهی نکند، بمانی که بی‌نیاز باشد. از آغوشت از محبت عشق و از رابطه‌ی عذاب‌آور؛ از همه‌چیز!
فصل یک
(سوم شخص)
کتاب‌های سنگین و عریض درون دستش را محکم‌تر گرفت و سعی کرد با کم‌ترین صدا در فلزی خانه را که زنگ زده بود باز کند، احتمال می‌داد در این موقع از روز مادرش در خواب عمیقی فرو رفته باشد و از این‌رو نمی‌خواست با ایجاد سروصدا مادرش را بد خواب کند، زیرا می‌دانست که او خیلی سخت به خواب می‌رفت.
کلید را بر روی جاکفشی چوبی رنگ‌رو رفته رها کرد و با گام‌های آرام از راهرو گذشت تا وارد اتاقش شود، تنها خوشی این چند روزش خواندن کتاب و غرق شدن در آن‌ها میان اتاق کوچک و دنجش بود. با وارد شدن به اتاق سه در چهارش، نگاهش را به گوشه‌ای از اتاق داد که خروارها از کتاب با انواع ژانرها روی هم قرار گرفته بودند. با بیرون آوردن شالش کتاب‌های جدیدی که خریده بود را روی تخت آهنی و تک نفره‌اش گذاشت. لباس‌هایش را سریع همچون بتمن بیرون آورد و بعد از گذشت چند دقیقه روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید. سرش را چرخاند و کتاب روان‌شناسی جدیدی که جلد سفید رنگ آن زیادی تو ذوق می‌زد را برداشت. شاد به دیوار کنار تختش تکیه داد و با گذاشتن یک بالشت پشت کمرش، مشغول خواندن اولین صفحه از کتاب روانشناسی خواب شد.
تک‌تک واژگان را جوری آهسته زیر لب زمزمه ‌می‌کرد که انگار قصد حفظ کردن‌شان را داشت. صدایش در اتاق طنین‌انداز شده بود و همچون لالایی می‌مانست. زیستن در میان لغاتی که پرتو را این‌گونه از خود بی‌خود می‌کرد تنها نشان از علاقه‌ی شدید او به مطالعه و ژانر روانشناسی می‌داد. به نظرم هرکس دیگری جای او بود تا کنون به خواب رفته بود.
او از ته دلش لذت می‌برد و از محتوای غنی کتاب کیف می‌کرد، آن‌قدری محو مطالعه‌ی آن کتاب خواب بود که نفهمید چند ساعت در آن صفحات بی‌نهایت کاغذی غرق شده است. تنها زمانی به خود آمد که با صدای نسبتا گوش خراش لولای در به اجبار چشم از کتاب گرفت و اتصال خود با جهان شیرین کتاب را قطع کرد. با دیدن روی خندان و تپل مادرش که میان در و دیوار ایستاده بود، او هم ناخواسته تبسمی کم‌رنگ بر روی لب‌های نسبتا درشتش پدیدار شد؛ معصوم با سینی حاوی چای و کیک پرتقالی وارد اتاق شد و همان‌طور که پایین تخت می‌نشست و سینی را روی ملافه بنفش تخت می‌گذاشت، آرام گفت:
- قربونت برم مادر، بیا چایی بخور یکم خستگیت رفع بشه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.9 از 5
بر اساس 1,518 رای
5
87%
4
12%
3
1%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان به خاطر مادرم

  • ریحا

    در پارت 590

    اخیی چقدر بهم میان نازنازیا 🎀🎀😭😭✨️✨️✨️✨️

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤭

    ۲ ساعت پیش
  • ریحا

    در پارت 450

    عالی بود خسته نباشید نویسنده های عزیز

    ۱۱ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیز 🌸

    ۱۱ ساعت پیش
  • ریحا

    در پارت 240

    عالیه خسته نباشید 😘🎀❤️

    ۲۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون دوست عزیز

    ۱۹ ساعت پیش
  • ریحا

    در پارت 220

    اخیی چقدر بهم میان

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی♥️

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 730

    اوضاع از اون چیزی که بود بعدتر داره قاراشمیش میشهه کهه🤣🤣 نمی دونم بخندم یا بترسم آخه یکی نیست بیاد به این آقا بشیر بگه که آخه این دیگه چ تصمیم و نتیجه گیریه؟ مخصوصا برای پرتو و آوید که تازه ازدواج کردنن

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه منطقی نداره این مرد

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 720

    بسم الله په چراا تعداد این برادرا تمومیی ندارهه حالا داره میگه رامیار نیومده🤣

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 720

    عهه پس سینا در اصل پسر خاله آوید میشه و برادر خونیه هم نیستن اما خب با این حال خوبه که رابطه شون مثل همون رابطه های برادریه

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 720

    اتفاقاً اینطوری قضیه طبیعی تر به نظرمیرسه چونکه پارت آشنایی پرتو و سینا موقعی که پرتو برای رفتن به بیمارستان داشت از کتابخونه خارج میشداگه اشتباه نکنم سینا با خودش زیر لب گفت که امیدوارم از دستش ندی پس این حرفش یه دلیلی داشت که زد و اونم این بود که غم از دست دادن پدر و مادر خوب تجربه کرده درک می کنه

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درسته 😞

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره دسته

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 720

    سینا راست میگهه یه موقع هایی هدیه گرفتن کتاب لذت بخش تر از خریدنشه مخصوصا اینکه باارزش تره البته اینم بگم که مهم اینه از چه کسیم هدیه گرفته باشی مثلاطرف کسی نباشه که از کتاب اینجور چیزا سر درنیار برعکس کسی باشه که خودش اهل این جور چیزاست و کتابی هم که هدیه میده باکلی وسواس سلیقه خرج دادن خریده باشه

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ارهههه برای من اتفاق افتاده. یه حس خیلی خوبههه

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 710

    وایی قشنگ یه حسی بهم میگفت که این سینا یکی از داداشای آوید در میاداا حتی میخواستم نظرمو به اشتراک بزارم تو پارتای قبل اما نمیدونم چرا نگفتم یا شایدم گفتم دقیق نمیدونم حالا اینا به کنار جالبیش اینه که حتی یه جوراییم با خودم این پارتو تصویر کرده بودمم باورم نمیشه تصوراتم درست در اومد 😂🤣😅

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این نشون میده ذهن بازی داری♥️

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 710

    یه سوال الان به کل آوید چهارتا داداش داره؟ و این سینا از اون کم سناست ؟منظورم نوجوونه ؟ بیشتر از اراد به سینا میخوره که بچه اخر باشه اگه سینا هم مثل آوید بوداا احتمال میدم که اخر سر این وسطم شاهد یه عشق مثلثی بشیم🤣🤦🏻 ♀️

    ۲ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 650

    این دو پارت آخر خیلی حس عجیب و خاصی داشت هر چند رابطه شون دورغین باشه اما بازم حس خوبی رو بهم القا کرد عالیی بودد ممنون 💘✨

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁🌸♥️ قربانت

    ۲ روز پیش
  • ریجا

    در پارت 160

    هزار تا فرشید فدای یه تار موی این آقا پسر بشن

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا🤭

    ۳ روز پیش
  • ریحا

    در پارت 150

    نظرم و عوض میکنم فقط باید فرشید بی شعور رو کتک زد واقعا که اینجور آدما وحشتناک هستند

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم🫩

    ۳ روز پیش
  • ریحا

    در پارت 140

    ولی بنظرم جدای تفکرات مرد سالارانه فرشید می تونه آدم خوبی باشه

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکررر نکنم

    ۳ روز پیش
  • زیبا

    در پارت 600

    این دختره نارگل دیگه از کجا پیداش شدد

    ۴ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خبر مرگش همه جا هست

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️