پارت سیزده :
اخم روی صورت پرتو، فرشید را متوجهی حرف اشتباهاش نکرد و باز حق به جانب ادامه داد:
- این همه درس خونده که آخرش بشه این؟ باید باز جای پزشک عمومی کار کنه؟ خب تخصصش رو نمیگرفت. گفتم معصوم خانم کسی نداره براش چیزی بیاره نگهبان دلش سوخت راهم داد.
پرتو با خشم لبش را گزید. نتنها به نگهبان دروغ گفته بود بلکه، اصلا به او چه که بقیه میخواستند چه کنند؟ چرا باید در هر کاری فضولی میکرد؟ آخ
این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه ❤️
2آخی دلم براشون کباب شد خیلی گناه دارن هم پرتو هم مادرش😭🖤
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2وای بمیرم واسه حال مادرش...پس واسه همین دوست داشته عروسی دخترشو با ادم درستی ببینه تا خیالش از راحت بشه😭😭😭
۱ سال پیشم.ر
0درسته مادر پرتو مریضه ولی دلیل نمیشه هر کسی دید بیا دختر منو بگیر
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به هر حال هرکس تفکر خودش رو داره.
۱ سال پیشمحدثه
1امیدوارم مادر پرتو بتونه بیماریشو شکست بده و حالش خوب شه پرتو هم بتونه شخص مورد نظرشو پیدا کنه بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم همین طور باشه ولی خب انگار نویسنده ها یه فکر دیگه ای دارن.
۱ سال پیشآسمان
0عزیز دلم 🥺 کاشکی یکی باب میل پرتو پیدا بشه تا هم پرتو خوشبخت بشه هم مادرش ب آرزوش برسه ولی باز مادرش نباید از بیماریش سواستفاده کنه البته نظر منه شاید پرتو مجرد بمونه خوشبخت تر هست تا متاهلی؟؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به نظرم نمیشه دقیق گفت. مجرد بمونه تنهاست متاهل باشه باز یکی رو داره اما بستگی داره اون شخص کی باشه.
۱ سال پیشهستی
1دلیل اصرار های مادرشم مشخص شد میخواسته پرتو تنها نمونه🥲
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه ناامیدی هر بیماری رو می شکنه. ناامیدی بد دردیه
۱ سال پیشام البنین
0تا الان غم پدر رو تحمل کرد و الان هم باید غم مادر رو تحمل کنه و چه تلخ که این موضوعات در دنیای واقعی هم هست
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه نصف این رمان بر اساس واقعیت هست و ایده از اونجا رسیده. خداروشکر که سوژه اصلی خانواده در کنارشن و سایه پدر و مادر بالا سرشه و ایشاالله همیشه باشه.
۱ سال پیشطنین
0اوییی وای خدا الکی قضاوت کردم من خجالت من بای
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بیا در افق محو بشیم.
۱ سال پیشطنین
0بریم بریم 🥹
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🫣😂
۱ سال پیشآمنه
0اما مادر بزرگم بعد ازدواج عمه دچار بیماری سرطان شد و۸سال بااین بیماری جنگید والان ۴سال فوت کرده هر از گاهی توی خواب عمو هام میاد وگریه میکنه که خواهرتون زندگیش جهنمه ومن مقصرم بعضی تصمیم ها هم درست نیست،ممنون رمانتون عالیه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اوخی خودشم عذاب وجدان گرفته
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آخ برای عمهتون واقعا غم من رو فرا گرفت، اینکه یک نفر مثل پرتو در واقعیت وجود داشته باشه دردناکه امیدوارم عمهتون در آرامش زندگی کنی و روح مادربزرگتون هم قرین رحمت
۱ سال پیشزینب
3مادر پرتو چون این بیماری رو داشته نگفته که ناراحت نشه و خودش دنبال شوهر براش گشته و اصرار داره حتما تا قبل مرگش شوهرش بده،اما اون هم بجای خدا تصمیم گرفته و هم میخواد دخترش رو به یه آدم بده که فرهنگش بادخترش فرق داره.از چاله داره میندازتش تو چاه
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه گاهی خانواده مو رو می بینن اما پیچش مو رو نه
۱ سال پیشآمنه
0مادر بزرگم به خاطره سنش عمه ام که ازدواج نکرده بود عمه ام رو مجبور به ازدواج با یک پیرمرد که۷۵سالش هست وعمه ام ۴۰سال داشت مادر بزرگ می گفت میترسم بمیرم وزیر دست عروسها بیفته عمه هم ازدواج کرد ولی تا الان که ۱۳ سال از زندگیش میگذره خودش داره ۳برابر شوهرش پیر میشه الان شوهرش توی بستره وهمه پرستارش
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چه بد واقعا ناراحت کنندست.
۱ سال پیشN.U
0وای.......
۱ سال پیشدینا
1حقیقتا از قضاوت هام پشیمونم . مادرش تو شرایط سختی بود و قطعا آرزوش تنها نبودن پرتو قبل مرگشه🥲💔
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
از درک مادر پرتو خوشحالم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه صادقی
0رمان خوبی بود