لیست کلیه پارتهای رمان به خاطر مادرم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 41
با این حرف ضربان قلبش بالا رفت، چرا جوری نشان داد که انگار ندید بدید است؟ استرس بیشتر در سلول هایش نفوذ کرد که پاسخ عطیه او را به وجد آورد. زن میانسال قهقهای زد و راضی گفت: - خوشحالم که دوستش داشتی عزیز دلم. اما به پای زیبایی و خانمی تو نمیرسه! پرتو با این حرف عطیه لبخند عمیق تری زد و یکدف...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 42
- باورم نمیشه اینقدر خوب موندید! ماشاالله اگر نمیدونستم آوید خواهر هم سن خودش نداره قطعا فکر میکردم خواهرشید! عطیه از این سخن پرتو قهقههای زد و میان کلام پرتو پرید. همانطور که از ذوق تعریف در پوست خود نمیگنجید گفت: - یعنی اینقدر جوون موندم؟ بعد آوردن این همه پسر؟ دوباره شاداب خند...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 43
آن عزیزمی که از دهان عسل خارج شد از صد تا فحش هم بدتر بود و این را هم پرتو فهمید هم آوید، به او حق میداد که اینگونه سخن بگوید، پرتو در این خانه یک جورایی هووی عسل محسوب میشد و مطمئنا تمام توجهات و علاقهی بشیر و عطیه به سمت تازه عروس این خاندان یعنی پرتو معطوف میشد. آوید اینبار دستش را سوی آر...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 44
دوباره نگاهش را سوی آراد داد که با اخم داشت در مورد طرح جدید فرشهای کاشان حرف میزد. جو میان برادران آوید برای پرتو بسیار لذت بخش بود، زیرا لحظهای جوری دعوا میگرفتند که انگار هر لحظه ممکن بود باهم دیگر قهر کنند و از طرفی ناگهان آرام میشدند و بحث به راحتی تغییر میکرد. پنج دقیقهی بعد آنقدر هو...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 45
هرم نفس های آوید به گونهی پرتو خورد و ضربان قلبش را حسابی بالا برد. دخترک لبخند شرمگینی زد و از گونههای سرخش حال دلش رو شد. عطیه دستش را برای آن دو تکان داد و با رضایت از رفتار صمیمیشان گفت: - بیاین بشینین. بیا آوید دخترم رو بیار سر پا نگه ندار. عروس قشنگم سرخ شده اینقدر خجالتش نده. با ل...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 46
آوید نفس خشمگینش را به سمت راست صورت پرتو پاشید که دخترک لرزید. مورمورش شد. آوید سعی کرد توجه بقیه را جلب نکند پس زمزمه وار در حالی که مرغی درون بشقاب پرتو میگذاشت و همچنان لبخند بر لب داشت گفت: - شانس آوردی وگرنه خودت بودی و خدای خودت! پرتو با این حرف نگران آب دهانش را قورت داد و بعد به پچ...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 47
پرتو نگاهش را از آوید گرفت و زیر چشمی به عطیه و بشیر و بقیه نگاه کرد. وحید و عسل و آراد و رضوان مشغول خوردن بودند اما بشیر و عطیه به پرتو نگاه میکردند. به خصوص عطیه که منتظر نظر پرتو بود. لعنتیای زمزمه کرد. بیچاره معصوم خانم که نمیدانست دخترش تا ده قیقهی دیگر احتمالا از حساسیت میمیرد. محال ب...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 48
آوید کلافه شرح اتفاقی که برای پرتو افتاده بود را توضیح داد و سه بار تاکید کرد که به توت فرنگی حساسیت داشته است. پرستار سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و از آوید خواست تا پرتو را در اتاق تزریقات روی تخت بخواباند. چند ثانیهی بعد پرستار با یک سرم و چند آمپول بازگشت و جدی گفت: - آقا باید برین بیر...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 49
پسرک خندید و در حالی که ماشینش را جلوی باشگاه پارک میکرد، خونسرد پاسخ داد: - تقصیر خودته. از این بعد هر حرف سری رو هر جا نزن. حالا چرا بیمارستان؟ آوید سرش را از روی تاسف به چپ و راست تکان داد و لحظهای به گذشته فکر کرد. رضوان وقتی آوید با پرتو در اتاقش حرف میزد و مدام نکات را برایش یادآوری می...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 50
با این کنایهی عطیه، آوید به خود آمد و نگاه خیرهاش را از جاده برداشت و به مادرش داد. لبخند دروغینی زد و سعی کرد لحنش مهربان باشد. - ببخشید خیلی فکرم درگیره مامان. هم نگران عروسیم هم از اون طرف کارخونه ها یکم به مشکل خوردن. عطیه با این لحن مظلومانهی پسرش سرش را موافق تکان داد و دستش را روی ...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 51
با این حرف پرتو، معصوم با گریه از آغوش پرتو فاصله گرفت و با صدای متزلزل شده از گریه اما خوشحال گفت: - دختر اینا اشک ذوقه! کی گفته من پشیمون شدم؟ خوشحالم که نمردم و قراره تو رو توی لباس عروس ببینم. اونم وصلتت با همچین خانوادهای. خدا بهمون لطف کرده. آهی کشید و اشکهایش را زدود. غمگین لب زد: ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 52
آوید که تمام مدت داشت لبش را میگزید با حرص گفت: - برای اولینبار توی عمرم داره اینقدر از یکی جز من دفاع میکنه! نوبره واقعا! پرتو ریز خندید و دیگر چیزی نگفت. خب خداراشکر که از نظر مادر شوهر شانس آورده بود. حداقل حامی داشت تا در کمال پررویی و بی شعوری دروغشان را به حرفهای ترین شکل ممکن جلو بب...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 53
با این سخن آوید، فروشنده در حالی که دوباره مشغول گشتن میان رگال لباسها شده بود، سریع گفت: - الان یه کار بهتون میدم که مطمئنم دل هردوتون رو به دست میاره. سپس قبل از آن که لباس را از میان لباسهای دیگر بیرون بکشد رو به آوید با ذوق گفت: - شما برید پیش خانوما بشینید تا همسرتون بپوشن. آ...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 54
فروشنده پرده را کنار زد و وارد شد، وقتی لباس را توی تن پرتو دید لبخند زد و با انرژی گفت: - خیلی بهتون نشسته. کمی دامن را منظم و مرتب کرد و سپس پرسید: - تور کوتاه میخواین یا بلند؟ پرتو بیدرنگ در حالی که نگاهاش هنوز به یقه و چاک میان سینههایش بود که واضح نمایان بودند گفت: - قطعا تو...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 55
فروشنده مستاصل و خسته از بهانه های آوید دستهایش را درهم گره زد و شرمنده پاسخ داد: - متاسفانه دیگه لباسی مطابق ملاکهای شما نداریم. معصوم با کنار رفتن پرده با دهانی باز مانده شاهد زیبایی دخترش بود. عطیه هم هنوز داشت او را بررسی میکرد. زیرا قطعا پرتو در آن لباس به مانند فرشتگان میدرخشید، انگ...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 56
مرد با تعجب ابرویی بالا انداخت، این دیگر آخر بهانههای عجیب و غریب بود! پرتو با حرص نگاهش را به آوید داد و لبش را گزید. مرد که دید کسی چیزی نمیگوید و عطیه و معصوم هم مشغول حرف زدن بودند، رفت تا کت دیگری بیاورد. چند ثانیه بعد دوباره با یک کت مشکی بازگشت که اینبار یقههای دور دوزی سفید داشت. پرتو...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 57
به خصوص وقتی آوید آنطوری از مادرش حمایت کرد تصمیم گرفت لجبازی را کنار بگذارد. پس سوی ویترین حلقه های باریک رفت که با صدای هشدار گونهی آوید در کنار گوشش به خود آمد: - عروس خاندان گلپایگانی انگشتری شبیه به نخ دستش نمیکنه. یه چیز خوب بردار که وقارمون حفظ بشه. با این حرف آوید، پرتو آهسته سوی...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 58
فصل هجده همهچیز سریعتر از آن که فکرش را میکردند به سرعت برق و باد گذشت. در عرض دو هفته تمام کار ها انجام شد و حالا، شب عروسی فرا رسیده بود. دختر بیچاره با استرس مقابل در آرایشگاه منتظر آوید نشسته بود و مدام با خودش کلنجار میرفت. دیگر داشت کار از کار میگذشت. تا قبل از این مراسم هنوز میتوا...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 59
نیم ساعت بعد به باغ رسیدند و آن ساعت های طاقت فرسای پیش از مراسم شروع شد. از همان اول ژستهای مختلف فیلمبرادر حسابی روی اعصاب نداشتهی آوید خط انداخته بود. تا جایی که با ژست های عاشقانه دیگر کفر پرتو هم در آمده بود. خب که چه آوید جلویش زانو بزند و او با عشوه نزدیک شود، با لودگی روی زانویش بنشین...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان به خاطر مادرم - پارت 60
آوید کلافه و عصبی از فکر های مسخره موافق سرش را تکان داد. باید یک آبی هم به صورتش میزد قطعا کمک میکرد این فکرهای مسخره از حافظهاش بیرون بروند. - باشه بذار یه سوپری پیدا کنم. پرتو دیگر چیزی نگفت و سعی کرد با چشم هایش که حسابی به خاطر سنگینی مژه های مصنوعی میسوخت، یک سوپری پیدا کند. بعد ا...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
