پارت یازده :
فصل شش
با افکاری درهم کنار خیابان ایستاد و دستش را به سمت خیابان شلوغ دراز کرد، نفهمید چقدر گذشت تا یک تاکسی زرد رنگ جلویش نگه داشت، افکارش آنقدر درهم بودند که حتی نفهمید چطور پول تاکسی را حساب کرد و به سمت ورودی بیمارستان پر کشید.
تنها زمانی به خود آمد که جلوی ایستگاه پرستاری اورژانس ایستاده و در مورد مادرش سوال میپرسید تا بفهمد تن مریض احوال مادرش مهمان کدام تخت شده ا
این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترکفر هستم
1مادرش همه جا دنبال شوهر برای دخترش میگرده
۱ سال پیشاکرم بانو
0مگه پرتو ساعت چند از درمانگاه میره خونه که اون وقت شب بامادرش بحث میکنه ومیره کتاب فروشی،اونجاهم ساعت 10اون همه ادم دارن کتاب میخونن؟بعد مادرش بعدازبحث میره تو کوچه باهمسایه حرف بزنه؟یکم برام ناملموس بود،عذرمیخوام ،من خواننده ی رمان های هر دو نویسنده ی بزرگوارهستم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود عزیز دلم. خب طبیعیه که وقتی هشت میاد خونه تا برسه و دعوا کنن و بره کتاب فروشی ده شده. بعدشم توی بعضی از شهر ها اینطوریه.
۱ سال پیشمرجان
1داستان خوبیه
۱ سال پیشفاطمه زهرا
2اخی بمیرم واسه مامان پرتو😂🥹
۱ سال پیشناهید
2داستان خوبی است
۱ سال پیشلیلی
2عالی بود و زیبا
۱ سال پیشبنیتا
1میشه بگید اخر داستان خوش تموم میشه؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اسپویل کنم؟ نوچ نوچ
۱ سال پیشام البنین
1وای از دست کبری خانم توچی کار به پرتو داری آدم اینقدر فضول
۱ سال پیشدینا
4یعنی قراره چی بشه؟🫠 سینا چی ؟ فرشید واسه چی ؟😂😭مغزم هنگ کرده
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
به امید خدا همه رو میفهمیم 😁
۱ سال پیشزینب
6کاش عیدی به ما پارت های بیشتر می دادید.ممنون نویسنده جون
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سعی می کنیم.
۱ سال پیشجانا
3ممنون عزیزم🤍 هرقسمت که میخونم کشش بیشتری پیدا می کنم که بدونم قسمت بعد چی میشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخار ماست.
۱ سال پیشهستی
2عالی بود مرسی
۱ سال پیشآسمان
2ممنون بانو 👌
۱ سال پیشطنین
2کبری خانوم میشه دهنتو ببندی لطفا؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازنین
1این پارت خیلی مشتاق هستم پارت های بعدی بخونم