دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی عصیانگر قرن جلد دوم اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان عصیانگر قرن جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 5.3K 👁
  • 61 ❤️
  • 110 💬

خلاصه رمان عصیانگر قرن جلد دوم

وقتی بعد از آن همه تلاش به ماهیت خودش پی برد، آوار زیادی بر سرش سقوط کرد. او حالا برخلاف عنوان قبلیش به عنوان یک گرگ ناقص، لقب ملکه آدریانا را به دوش می‌کشید. لقبی که همه چشم انتظار آمدن صاحبش بودند تا جنگی دیگر کل امگاورس را از این آرامش پوشالی رها یابد. حالا او، یک گرگ عجیب الخلقه که ناگهان تنها بازمانده از نژادی قدرتمند و شکوهمند بود، مجبور است طبق انتظار همه پیش برود. پس از شکست مفتضحانه ملکه ببرینه ها و متحدانش در جنگ بزرگ امگاورس و به خون کشیدن جنگل هالربوس، آدریانا به دنبال تاون از دریچه‌ای ناشناس عبور کرد. او مرگ را پذیرفت اما تاون کسی نبود که جانش را بگیرد! زیرا سرنوشت طور دیگری برایش پازل را برهم زده بود!

قسمتی از متن رمان عصیانگر قرن جلد دوم

لیلیت خوشحال‌تر به سمت کارول چرخید و گفت:
- باورت میشه منم وقتی دیدمش همین رو گفتم؟ اون تازه هنوز به بلوغ نرسیده. خودش می‌گفت خیلی بزرگ‌تر از این میشه. خیلی جالبه نه؟
کارول نفس عمیقی کشید، او تازه از دل جنگ بیرون آمده بود، آیا می‌توانست این همه تفاوت و چیز های جدید را حضم کرده و با آن‌ها کنار بیاید؟ یاسمن که رسید، لرزی بر اندام کارول افتاد. تا قبل از آن فکر می‌کرد خودش خیلی با شکوه است، اما اکنون با دیدن این پرنده‌ی زیبا واقعا چیزی برای گفتن نداشت. پرنده با نوک تیز و کوتاهش سرش را جلو آورد. بال‌های بزرگش هر کدام به اندازه‌ی یک درخت کاج ده ساله بود. رنگارنگ بودن بال‌هایش واقعا هوش و حواس شخص را مختل می‌کرد.
یاسمن چشم‌های بزرگ و براقش را جلو آورد و کارول را بررسی کرد. با کنجکاری پرسید:
- جدید اومده؟
لیلیت تاج پر یاسمن را که با حالت زیبایی به پایین افتاده بود نوازش کرد و گفت:
- آره ده دقیقه ایه که تاون آوردتش. خیلی خوب شد اومدی واقعا خسته بودم که اون همه راه رو برگردم.
یاسمن خندید و کمی عقب رفت. به کارول نگاه کرد و پرسید:
- به قدمرا خوش اومدی، من یاسمنم، از جهان زمین اومدم. تو از کجا میای؟
کارول کمی تعلل کرد و سپس، با نگرانی از پشت لیلیت کنار آمد. به هیبت و شکوه یاسمن نگاه کرد و آهسته گفت:
- من از امگاورس اومدم.
یاسمن سرش را تکان داد و لیلیت سریع پرسید:
- امگاورس؟ یعنی تو از همون جایی اومدی که ببرینه‌ها بودن؟
کارول با شنیدن نام ببرینه از زبان یک غریبه، نفس در سینه‌اش حبس شد. با چشم‌هایی گشاد شده به لیلیت خیره شد و پرسید:
- تو ببرینه می‌شناسی؟ از کجا می‌دونستی؟ من... من آخرین ببرینه بودم!
لیلیت نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت:
- آره شنیده بودم. ببرینه‌های زیادی اینجان اما دو تاشون از امگاورس اومدن. هرچند بخاطر زخم های زیادی که دیده بودن مردن اما بچه هاشون اینجا زندگی می‌کنن و الان گله‌ی بزرگی توی منطقه‌ی شمالی دارن.
کارول دست‌های لرزانش را روی قلبش نهاد و با چشم‌هایی که داشتند خیس می‌شدند گفت:
- باورم نمیشه اینجا ببرینه باشه!
یاسمن لبخند گرمی زد، به انسان تبدیل شد و جلو‌تر آمد. کارول را ناگهانی در آغوش کشید و گفت:
- کاش منم یه روز احساس تو رو تجربه کنم. آخرین بازمانده بودن از یک نژاد اصلا حس خوبی نداره!
کارول که یک لحظه عمیقا احساس کرد واقعا یاسمن او را بهتر از هرکسی درک کرده است، بغضش شکست و متقابلا او را در آغوش گرفت. لیلیت در سکوت تنها آن‌ها را نظاره کرد. حرفی برای گفتن نداشت زیرا خودش این احساس را درک نمی‌کرد. او از نوادگان قبایل در خطر بود و اکنون دیگر جزء آخرین اعضای یک نژاد به حساب نمی‌آمد.
مدتی بعد، یاسمن از آغوش کارول بیرون آمد و با خوش‌رویی گفت:
- بیا، می‌برمت پیش اون‌ها، مطمئم خیلی از دیدنت خوشحال میشن.
کارول مضطرب در سکوت به آسمان خیره ماند. اکنون تازه متوجه‌ی موهای قرمز و طلایی‌اش شده بود. چقدر که این موها به آن پوست گندمیش می‌آمد. آهسته گفت:
- ممکنه که قبولم نکنن؟ من...
لیلیت جلو آمد و دست بر روی شانه‌ی کارول نهاد. با اعتماد به نفس گفت:
- بیخیال دختر، چقدر فس‌فس می‌کنی. یاسمن زود باش که تشنمه.
یاسمن سرش را تکان داد، مجدد به پرنده تبدیل شد و بالش را جلوی پای لیلیت و کارول گرفت تا بالا بروند. کارول با احتیاط بر روی پر های بزرگش پا گذشت و بالا رفت. با رسیدن به پشت گردنش، کنجکاو پرسید:
- یاسمن، تو چی هستی؟ تا به حال این نوع پرنده رو ندیده بودم.
یاسمن آه کشید، به آسمان صعود کرد و در حالی که بر فراز ابرهای آبی می‌گذشت، جواب داد:
- تا به حال اسم سیمرغ به گوشت خورده؟
کارول کمی فکر کرد، سیمرغ؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- نه، اسم جالبیه.
یاسمن راضی پاسخ داد:
- البته، یکی از محدود نژاد‌های مقدسیم. ولی خب به گفته‌ی تاون من آخرین دونه هستم. حتی امکان تولید مثل هم ندارم.
کارول دستش را روی پر قرمز رنگ سیمرغ نهاد، غمگین زمزمه کرد:
- درکت می‌کنم. باری که روی دوشته از منم سنگین تره...
هر دو سکوت کردند و لیلیت با افکاری درهم به افق مهتاب خیره شد. آیا کارول کنجکاو نبود بداند او از کدام نژادست؟ نفس عمیقی کشید و منتظر ماند تا به منطقه‌ی شمالی برسند.
از آن‌جایی که قُدِمرا سرزمینی خود ساخته برای نژاد‌های در خطر بود، تاون جوری آن را خلق کرده بود که با حضور هر نژاد جدید این سرزمین خانه‌ای جدید برای آن‌ها بسازد. بنابراین بخاطر حضور زیاد آن‌ها، این سرزمین بزرگ‌تر از آن‌چه انتظار می‌رفت بود. برای همان چندین ساعت طول می‌کشید تا به مقصد برسند.
یاسمن خسته شده بود اما با گذشت هشت ساعت، تنها ده دقیقه مانده بود که به منطقه‌ی شمالی برسند، لیلیت زیر چشمی به یاسمن نگاه کرد که داشت نفس‌نفس میزد. خوشبختانه هوا تاریک و مطلوب بود وگرنه به حتم زودتر از این‌ها خسته میشد. سرش را چرخاند، کارول را که دید، لبش را گزید. دخترک بیچاره با دهانی بازمانده به خواب رفته بود. مدام جلو و عقب میشد و در حالی که می‌رفت تا بیفتد، باز صاف می‌نشست و به خُرخُرش ادامه می‌داد. لیلیت خیلی سعی کرد جلوی خودش را بگیرد، برای همان صورتش قرمز شده بود. یاسمن که دید چیزی روی بدنش دارد می‌لرزد، سرش را برگرداند و لیلیت قرمز شده را دید. نگران گفت:
- لیلیت طوری شده؟
دستش را بالا آورد و مخالفت کرد، با انگشت به کارول اشاره کرد و بیشتر خندید. یاسمن که کارول را دید، به خنده افتاد اما سعی کرد زیاد تکان نخورد تا او بیدار نشود. سرش را مجدد چرخاند و به جلو نگاه کرد. با دلسوزی گفت:
- مشخصه که چقدر خسته بوده. از توی یه جنگ تاون آوردتش اینجا، مطمئنم می تونم درکش کنم که چقدر آرامش داشتن احساس خوبیه.
لیلیت که سعی داشت خود را آرام کند، سرش را تکان داد و با لحن خندان گفت:
- خوشحالم که مثل شماها این شرایط مزخرف رو ندارم.
فصل چهار
یاسمن خندید و چیزی نگفت. دلیلی هم نداشت او بتواند درکشان کند، کسی که جزء نوادگان یک نژاد حساب میشد چه می‌فهمید از آخرین وارث بودن؟ از این بالا، لیلیت به خوبی توانست خانه‌های ببرینه‌ها را ببیند که برف روی آن‌ها نشسته بود. دستش را دراز کرد و بلند گفت:
- اونجاست یاسمن، رسیدیم.
کارول سریع با صدای بلند لیلیت از خواب پرید، با گیجی فریاد زد:
- صبر کنید خواهش می‌کنم من...
هرچند با دیدن آسمان بنفش جلویش، تازه به یاد آورد که کجاست. تازه به یاد آورد که دیگر در جنگ نیست. دستی بر صورتش کشید و گفت:
- وای، فکر کردم وسط میدون جنگ خوابم برده.
لیلیت و یاسمن هر دو خندیدند. کارول نیز لبخند آرامش‌بخشی زد. به هرحال جنگ عوارض روحی‌ای در پی داشت. یاسمن به سمت پایین پرواز کرد و با احتیاط فرود آمد. کارول و لیلیت که از پشتش پاییم آمدند به انسان تبدیل شد. هر سه کنار هم ایستادند، کارول نگاهش را به آن خانه‌های زیبای چوبی داد که چگونه شکوهمند و خوش‌فرم بنا شده بودند. با تعجب پرسید:
- اینا چین؟
یاسمن ابرویش را با تعجب بالا انداخت و به کارول نگاه کرد.
- یعنی تو نمی‌دونی خونه چیه؟
کارول لب گزید و با بهت زمزمه کرد:
- خونه‌های ما غار بود. اینا... از چوب ساخته شدن؟ بخاطرش درخت قطع کردین؟


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان عصیانگر قرن جلد دوم

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۴ هفته پیش

دیگر آثار نویسنده: مجموعه رمان جادوی کهن (سه‌گانه پایان یافته - بخش آنلاین)، مجموعه رمان کابوس افعی (سه‌گانه پایان یافته - بخش آفلاین)، مجموعه رمان ماه سوار(به زودی - بخش آنلاین)، رمان تبهکار هوسباز (در حال تایپ - بخش آنلاین)، رمان به خاطر مادرم (پایان یافته - بخش آنلاین)، مجموعه رمان عصیانگر قرن (دوگانه پایان یافته - بخش آفلاین)**همه موجود در اپلیکیشن و سایت دنیای رمان

نظرات رمان عصیانگر قرن جلد دوم

  • طوفان

    0

    میگم فاطی جون این عصیانگر قرن ۲ میشه ادامه کابوس افعی؟؟

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تا حدودی بله

    ۲ هفته پیش
  • Kosar

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی

    ۴ هفته پیش
  • سهیل۳۰

    1

    اوه اوه یه رمان آفلاین دیگه 😍😍 از خانم هاشمی نسب 😍😍 من چرا تا الان باخبر نبودم 🥲🥲 اومدم رمان پلکانو بخونم که اینم دیدم..قطعا رمانهای فوق العاده جذابی هستن

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    لطف دارید، عصیانگر قرن قبل از کابوس افعی نوشته شده، برای همین سطح داستان و قلم خیلی پایین تر از جادوی کهن و کابوس افعی هست♥️ پیشنهاد میکنم بعد از این کابوس افعی رو هم بخونید.

    ۱ ماه پیش
  • عاشق رمان

    0

    بهترین رمان ها رو دارید من همیشه به قلمتون افسوس میخورم خودم در حال نوشتن رمانم ولی تخیل و ایده های شما عالیه پیشنهاد تون در مورد تخیل و قلم قوی چیه من به کمکتون نیاز دارم

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم، قلم قوی که گفتم فقط تمرین و مطالعه، برای تخیل هم باید زیاد مطالعه داشته باشی، به همه چیز با دید باز فکر کنی، خیلی بهت کمک می کنه.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    فقط یه فصل داره که اونم چیزی نداره.

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه دور برنامه رو ببندید دوباره باز کنید درست میشه

    ۱ ماه پیش
  • رها

    0

    من هر دو جلد رو خوندم خیلی عالی بود فقط مشخص نشد سره هکتور چه بلائی اومد .به نویسنده عزیز خسته نباشید میگم

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز

    ۱ ماه پیش
  • رها

    0

    من هر دو جلد رو خوندم خیلی عالی بود .فقط مشخص نشد چه بلائی سره هکتور اومد .

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا چرا رمان رو حذف کردین من گشتم پیدا نکردم🤨

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان ناقصه اصلا نوشته نداره

    ۱ ماه پیش
  • ......

    0

    سلام خسته نباشید♡ میگم خیلی وقته منتظر رمان جدیدتون ماه سوار هستم چرا نمیزارید؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود عزیزم، مجموعه ماه سوار هنوز چند ماه طول میکشه تا منتشر بشه. فعلا توی مرحله داستان پردازیه.

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    سلام عزیزان.بنظرم بعنوان یه رمان فانتزی قشنگو جالب بود خوندنش خالی از لطف نیست

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم باعث شادیه😍

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    اگه سری رمان کابوس افعی قبل از این دو سری بوده بنظرم نویسنده ها متفاوتن☺️ کسی که سه گانه کابوس افعی رو نوشته قطعااااا تو رمانای بعدش همچین افتضاحی نمینویسه واقعا شعور خواننده به بازی گرفته شده

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود دوست عزیز، این رمان برای قبل کابوس افعی هست. یعنی مجموعه کابوس افعی یک سال بعد از این اثر نوشته شده. رمان بعد از کابوس افعی، مجموعه جادوی کهن هست. خوشحال میشم بخونیدش🌸

    ۳ ماه پیش
  • فریبا سرآبادانی

    0

    واقعا بینظیر بود . خسنه نباشید میگم .

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم🌸

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    بنظرم یه رمان راجع به تاشین و لیلیت می تونه خیلی جالب باشه....

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید🤔

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    واقعاً عالی بود خوشحالم که جهانشون به صلح رسید💜💜💜💜 به امید روزی که دنیای ما هم با صلح کنار هم زندگی کنند

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!