دوست داشتی؟
کاور اصلی داستان راکد وحشت اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

داستان راکد وحشت

  • زبان فارسی
  • 120 👁
  • 4 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان ترسناک داستان راکد وحشت

داستان از این قرار است، سه نوجوان با اردوی مدرسه به مشهد می‌روند تا سال آخر دبیرستان را به یاد ماندنی تمام کنند، در این بین نام جنگل جیغ به گوششان می خورد که در زمینه ترس و وحشت حسابی حرف برای گفتن دارد. و همین، زمینه ای می شود تا اتفاقات بدتری بیفتد و طوری شود که سال آخر دبیرستان برای سه نوجوان ما قطعا به یاد ماندنی گردد. دومینوی داستان از آنجایی شروع می شود که پا به جنگل جیغ می نهانند و بعد داستان تازه شروع خواهد شد. حالا اگر داستان واقعی باشد... واکنشتان چیست؟ حقیقت این است که این بار اجنه در این داستان نقش مهمی را ایفا می کنند. داستان واقعیست پس مواظب باشید در حین خواندن آن، به اجنه توهین نکنید! زیرا ناگهان می بینید شب در بالای سر شما ایستاده اند و طلبکار می خندند!

قسمتی از متن رمان داستان راکد وحشت

- فردا قراره کجا بریم؟
سینا پوفی کرد و نالان زمزمه کرد:
- اول بذار خستگیمون در بره بعد از فردا و مکافاتش حرف بزن!
آرمان لبخند گرمی زد و به شکستگی روی سقف خیره شد. سپس لب زد:
- یه جای خیلی خوبی امروز پیدا کردم، میگن خیلی معروفه!
محمد که کنجکاو شده بود، اندکی سرش را بالا آورد و نیم خیز به آرمان خیره شد، با شک پرسید:
- کجا؟ نکنه همونی که اون دختره گفت؟!
آرمان سریع چشمکی زده و سرش را تکان داد. توافق آرمان روی این موضوع، محمد را به شدت ترسناند. سریع بیخیال درد بدنش شد و روی زمین نشست. با اخم خطاب به آرمان گفت:
- به هیچ‌وجه! آرمان جدیم باهات ما نمیریم اونجا!
آرمان لبخند بر لب با شوق جلوی محمد نشست و با هیجان گفت:
- دیگه این فرصت گیرمون نمیاد احمق! کی می‌تونیم دوباره باهم بیایم مشهد و بریم همچین جایی؟
سینا که از واکنش آن‌دو کنجکاو شده بود، کلافه روی زمین نشست و خطاب به آرمان پرسید:
- داری از چی حرف می‌زنی؟ به منم بگین!
آرمان بی‌توجه از نارضایتی محمد، سریع به سمت سینا چرخید و با‌ذوق گفت:
- امروز تو که رفته بودی سفارش بدی ده تا دختر و پسر میز کناری نشسته بودن.
سینا سرش را تکان داد و خونسرد گفت:
- خب این که خودمم دیدم.
آرمان سریع ادامه داد:
داشتن از یه جنگل مرموز حرف می‌زدن. می‌خواستن برن اونجا و یه شب رو بمونن ولی اکثرا مخالف بودن.
سینا ابرویش را بالا انداخت و با قلبی که اکنون اندکی تند تر میزد پرسید:
- خب؟ چرا مخالف؟
آرمان که اینجا هیجان وجودش بیشتر شد، دست هایش را با ذوق برهم مالید و با لحنی مرموز گفت:
- یکی از دخترا می گفت اون جنگل برای اجنه¬ست!
سینا با شنیدن این حرف، ناخواستت یک «چی؟!» بلند گفت که محمد به خود لرزید. سپس خشمگین از جایش بلند شد و گفت:
- من عمرا پام رو توی اون جنگل بذارم!
آرمان اما مصمم دست او را گرفت و مجدد وادارش کرد روی زمین بنشیند، گوشی اش را از توی جیب خود بیرون آورد و با ذوق گفت:
- اول گوش کنین ببینین چی میگم، من از روی کنجکاوی سرچ زدم ببینم چیه و حدس بزنید به چی رسیدم!
سینا مشتاق جلوتر آمد و پرسید:
- چی پیدا کردی؟ بذار منم ببینم.
آرمان مشتاق صفحه‌ی سرچ گوگل را جلوی چشم های کنجکاو سینا گرفت و با ذوق به چهره‌ی او خیره شد. سینا اندکی وقت صرف خواندن متن کرد و سپس با بهت و انرژی بسیاری به آرمان خیره شد، لب زد:
- فردا میریم!
آرمان همانطور که از سینا انتظار داشت راضی سرش را تکان داد و سپس متن را به محمدی که نگران بود نشان داد. به واکنش محمد خیره شدم، به حتم از ترس خود را خیس خواهد کرد! محمد با خواندن متن سریع عقب کشید و با خشم گفت:
- می خواین خودتون رو بکشین؟! خب به جهنم اما من جونم رو دوست دارم!
آرمان قهقه ای زد و با ذوق گفت:
- محمد بیخیال، اگر قراره ما بمیریم تو هم باید با ما باشی اون دنیا بهشت بی تو لذتی نداره!
محمد خشمگین خواست حرفی بزند که سینا با ذوق و با صدایی بلند شروع به خواندن متن کرد. مشتاقانه گوش سپردم تا از آن محتوایی که محمد را تا این اندازه بهم ریخته بود، مطلع شوم.
«جنگل جیغ مشهد؛ ترسناک‌ترین جنگل ایران! اگر فکر می‌کنید صدای جیغ‌ در این جنگل شایعه‌ای است که مردم درست کردند، بدجور اشتباه می‌کنید! صدای جیغ‌ کاملا واقعی است و شب‌ها واضح به گوش می‌رسد. این جاذبه ترسناک در جنوب مشهد قرار دارد و پر از درختان بلند و گیاهان متنوع است. جدا از جنبه ترسناک این جنگل، شما منظره‌های زیبایی را به چشم می‌بینید که فراموش می‌کنید اینجا ترسناک‌ترین جنگل ایران است. بیایید با دید وسیع‌تری به گذشته جنگل جیغ نگاه کنیم. در روستای سربرج، رودی به همین اسم وجود دارد که در گذشته بسیار پر آب بود. مدتی که گذشت کم‌کم این رود خشک شد؛ تاحدی‌که آب، هر چند سال یک‌ بار در آن جاری می‌شد تا سال نود همین اوضاع بود تا اینکه به‌طرز مشکوک و شگفت‌آوری این رود پر آب و خروشان شد، طوری که از سال نود تا الان سالی نبوده است که در آن، رود سربرج بی‌آب یا کم‌آب شود. به‌محض اینکه رود پر آب شد، مردم صدای جیغ‌ را در جنگل شنیدند. همین اتفاق باعث شد صدها داستان و فرضیه بافته شود و مردم فکر کردند که جن‌ها جنگل را نفرین کردند. همه می‌گفتند شب‌ها شیطان‌ها به این جنگل می‌آیند و جیغ می‌کشند؛ همچنین می‌گفتند نفرین و قدرت شیاطین است که رود را پر از آب کرده است! اگر قصد سفر به این جنگل را دارید سفری خوش و شادی بخش را برای شما آرزومندیم!»
با پایان متن و سکوت سینا، محمد خشمگین گفت:
- باید می‌نوشت مرگ خوشی را برای شما آرزومندیم!
آرمان با این حرف قهقه زد و سرش را تکان داد، سپس بخاطر انرژی زیادی که به رگ هایش تزریق شده بود، از روی زمین بلند شد و با ذوق گفت:
- پس مقصد فرادمون مشخص شد!
سینا نیز مشتاق سرش را تکان داد و با شادی گفت:
- اجنه ما داریم میایم!
محمد اما سرش را میان دست هایش گرفته بود و از ترس و نگرانی خود را تکان می داد. اصلا موافق رفتن به آن جنگل نبود اما مگر نظرش اهمیتی داشت؟ آن دو دیوانه تر از این حرف ها بودند که چیزی از خطر و ترس بفهمند!
روز بعد، ساعت نه صبح.
هر کدام یک دست لباس برداشته و محمد ساکش را خالی کرده است تا مشترک از آن استفاده کنند. آرمان و سینا هر دو آنقدر وسایل عجیبی درون ساک چپانده اند که دیگر جا ندارد. انواع نمک از شرکت های مختلف، سیر، پیاز و شمع های زیادی از انواع رنگ ها برداشته اند تا بتوانند طبق نوشته های گوگل، اجنه را احضار کنند. حقیقتا کمی دیوانه اند! سینا سراسیمه همانطور که نیمه ی کفشش را پوشیده بود، فریاد زد:
- آرمان کبریت یادت نره!
آرمان که روی تخت نشسته و مشغول مطالعه بود، سرش را تکان داد و گفت:
- به نکته ی خوبی اشاره کردی واقعا!
سینا خندید و دوباره مشغول پوشیدن کفشش شد. محمد کنار ساکش نشسته و کز کرده است، هنوز هم موافق رفتن به آن جا نیست اما کسی به حرفش گوش نمی دهد، پس چاره ای جز همراهی آن ها ندارد. زمان کند می گذرد اما بالاخره نیم ساعت آینده هر سه آماده هستند. ساک به دست از هتل خارج می شوند و به سمت یک تاکسی قدم بر می دارند. تاکسی جلوی در هتل منتظر پیدا کردن مسافر است که با دیدن آن بچه ها، شاداب دستمال گردنش را درون ماشین پرتاب می کند و با صدایی شاد می پرسد:
- پسرا کجا میرین؟
آرمان خندان جواب می دهد:
- جنگل جیغ، چقدر میشه؟
مرد با شنیدن نام جنگل جیغ لبخندش محو شده و نگرانی و تردید جایش را می گیرد. مردد به آن پسر ها که سن کمی دارند خیره می شود و سپس آهسته می گوید:
- پونصد تومن.
آرمان سرش را راضی تکان می دهد و هر سه سوار می شوند. راننده اما هنوز نگران است، آیا دارد کار درستی می کند؟ به نظرش نباید آن ها را به جنگل جیغ ببرد اما اگر واقعا آن ها راضی هستند پانصد تومان برای این مکان هزینه کنند، چه می توان گفت؟ او حقیقتا به پولش نیاز دارد. امروز تولد یسنا دخترش است، به او قول داده بود کیک می خرد اما امروز آن طور که انتظار داشت کار نکرده بود تا پول در بیاورد! اکنون که خدا برایش یک جا پول فرستاده است، ناشکریست اگر قبول نکند!
پس تردید را کنار گذاشت و استارت ماشین را زد. در بلوار کلاهدوز به راه افتاد و مسیر جنگل جیغ را در پیش گرفت. نگران ماشین را دنبال کردم، یک پژوی زرد رنگ تاکسی بود که با سرعت بسیاری حرکت می کرد. وحشت زده ام، نگران و دلهره ی بسیاری دارم. چرا این بچه ها اینقدر احمق هستند؟ واقعا چرا؟! البته که نباید از حق گذشت، زیرا ترس یک خوراکی واقعا لذت بخش و شیرین است! بعد از سه ساعت، بالاخره به جنگل جیغ رسیدند. راننده ی تاکسی که حدودا سی سال سن داشت، ماشین را کنار یک تیر چراغ برق نگه داشت و زمزمه کرد:
- اینجاست، رسیدیم.
آرمان، سینا و محمد به درخت های بلندی که سر هایشان از لا به لای خانه ها معلوم بود نگاهی انداختند، صدای آرمان در اتاقک ماشین پیچید:


بیشتر بخوانید
نظرات داستان راکد وحشت
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!