دوست داشتی؟
رمان سیه چشم اثر سیده پریا حسینی

رمان سیه چشم

  • زبان فارسی
  • 94.8K 👁
  • 136 ❤️
  • 88 💬

خلاصه رمان درام سیه چشم

تو عشق را به گونه‌ای به من آموختی که جای هیچ عشق و علاقه‌ای باقی نماند! تو اعتمادم را چنان بر زمین کوباندی و هزار تکه کردی که دیگر هیچ اعتمادی باقی نماند. آمدی و زندگی‌ام ویران شد، حال با این قلب هزار تکه شده چه کنم؟!

قسمتی از متن رمان سیه چشم

-اما هیج کس حاضر به دادن این امتحان نیست! هیچ کس نخونده!
دستانم مشت می‌شود و من بیزارم از این بی احترامی‌هایشان!
به سویش بازگشته و دهن باز می‌کنم تا سخنی به میان بیاورم که کلام پر خشم و تحکم آمیز خانم رفیعی مانع شد:
-صدات رو بیار پایین بچه! بفهم جلوت یه بزرگ‌تر نشسته! اگر شما نخوندین دلیل نمیشه که این رو به بچه‌های دیگه هم نسبت بدین.
پوزخندی لبان قلوه‌ای پرستو را زینت می‌دهد، اما او اصلا مدارا نمی‌کند!
-جدا؟ مگه سر کلاس شما اصلا خوندن و نخوندن فرقی هم داره؟
انگشت اشاره‌اش را به سوی من و فرناز دراز کرده و ادامه داد:
-حتی زرنگ‌ترین‌هامون هم کم میارن! اون وقت شما واقعا به چه انگیزه‌ای می‌خواین امتحان بگیرین؟!
فرناز با چشمانی خشمناک و لحنی محکم مداخله کرد:
-بس کن پرستو، حد خودت رو بدون!
پرستو تحقیرآمیز نگاهی به چشمان فرناز می‌اندازد، اما کم نمی‌اورد!
-حالا هرچی... ما امتحان نمی‌دیم!
خانم رفیعی که به نظر می‌رسید صبرش به انتها رسیده است، کف دستانش را بر روی میز کوبیده و به شدت از سرجایش برخاست طوری که صندلی‌اش به عقب پرتاب شد.
-بسه دیگه! بشین سرجات! همتون امتحان میدین خانم‌ها، دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم!
پرستو همچنان ایستاده و مستقیم به چشمان خانم رفیعی زل زد، نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید اما هر آنچه بود خوب به نظر نمی‌رسید!
-ما امتحان نمی‌دیم! این رو خوب تو گوشاتون فرو کنید.
خانم رفیعی با چشمانی سرخ برگه‌های امتحان را از کنار دستش چنگ زده و پاسخ داد:
-هر طور راحتید خانم! شما امتحان نده! بقیه ولی باید امتحان بدن.
برگه‌های امتحان به سرعت پخش شدن. همه در سکوتی وحشتناک سرجایشان میخکوب شده و جرئت مخالف کردن را نداشتند. اما به نظر می‌رسید پرستو خیال کوتاه آمدن را ندارد!
-چرا لال شدین؟ مگه شماها نگفتین نخوندین و امتحان نمیدین؟ حالا همه‌تون خفه شدین؟
عاطفه خودکارش را در دست چرخانده و با اخم ظریفی که بر روی پیشانی‌اش نشانده است، گفت:
-بشین پرستو! الان دیگه باید امتحان داد!
پرستو به سوی عاطفه چرخید و با چشمانی گشاد شده و لحنی حیران خطاب به او گفت:
-باید امتحان داد؟! شماها چتون شده؟
-بسه دیگه خانم! این نمایش رو تموم کنید وگرنه برخورد جدی‌ای باهاتون میشه!
مبینا که از شدت فشار و استرس وارده و جو بسیار متشنج کلاس دستانش به لرزه در آمده بود، با صدایی لرزون پرستو را مخاطب قرار داد:
-پرستو تو رو خدا بشین... نمی‌بینی جو کلاس چطوریه؟ بشین یه کاریش می‌کنیم دیگه‌... حالا یکی دوتا سوال رو که میشه جواب داد.
نگاه همه‌مان بر روی پیکر پرستویی که از فرط خشم و عصبانیت به خود می‌لرزید ثابت مانده و برگه‌هایمان زیر دستمان مانده بودند.
نمی‌دانستیم چه باید کرد، نگاهی به برگه‌ام انداختم، برخلاف دفعات پیشین، سوالات به نظر آسان و راحت بود.
خودکار را کنار برگه‌ام قرار داده و کف دستان عرق کرده‌ام را با دستمالی تمیز، خشک کردم. نمی‌دانستم چه کاری درست است؛ حتی نمی‌دانستم که شروع به نوشتن کردن در این فضای متشنج امکان پذیر است یا خیر؟
اما با دیدن حرکت ناگهانی پرستو که به یک‌باره آن را به سرانجام رساند، نه تنها من، که تمامی بچه‌های کلاس از حیرت و تعجب و همین طور نگرانی خشکشان زد!
او به ناگاه از سر جایش برخواسته، برگه‌اش را با خشونت چنگ زده و با گام‌هایی بلند به سوی میز معلممان رفت، سپس برگه را بر روی میز کوبیده و غرید:
-من امتحان نمیدم، اینم از برگه‌تون!
احساس می‌کردم اکسیژنی در هوا نمانده است که وارد ریه‌هایمان شود، دهن‌هایمان از فرط تعجب و حیرت باز مانده و قدرت انجام هرگونه عکس العملی از همگی‌مان سلب شده بود.
خانم رفیعی با عصبانیت برگه‌اش را برداشت و گفت:
-این طرز رفتارتون رو یادم می‌مونه خانم! تمام این بی حرمتی‌هاتون جواب داره!
مبینا با بی تابی از سر جایش برخواسته و با صدایی لرزان و مرتعش گفت:
-پرستو... تو رو خدا تمومش کن! بیا امتحان بده... برگه‌ات رو بگیر و بیا امتحان بده، یه دونه سوال رو که می‌تونی‌ جواب بدی!
پرستو سرش را تکان داده و با لجاجت تمام پاسخ داد:
-لازم نکرده! من نمی‌خوام امتحان بدم... حداقل اونقدر شعور و معرفت دارم که پای حرفی که می‌زنم وایسم!
طعنه‌ی کلامش زیر دهان همگی‌مان تلخ مزه کرد، حتی کسانی مثل من و فرناز که حرفی از امتحان ندادن و سفید دادن برگه‌مان به میان نیاورده بودیم.
پرستو بی توجه به چهره‌ی غضبناک خانم رفیعی و چهره‌های نگران ما، از میز دبیرمان دور شده و سرجایش دست به سینه نشست.
خانم رفیعی با پوزخندی عصبی به چهره‌ی پرستو خیره شده و غرید:
-اسمت رو بهم بگو خانم... اسمت رو بگو بالای برگه‌ات بنویسم.
پرستو نیز بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کند، با صدایی محکم و رسا نامش را ادا نمود.
-پرستو آرمانی.
خانم رفیعی نامش را بالای برگه‌اش نوشته و سپس دفتر نمره‌اش را باز نمود، سرش را بلند نکرد اما در همان حال با لحن صدایی پیروزمند و محکم رو به پرستو گفت:
-بسیار خب... من به شما مستمری نمیدم. از الان بدونید که نمره‌ی مستمرتون صفره!
احساسم در آن لحظه همانند کسی بود که در کف دست‌ها و پاهایش سوزن‌های ریز را وارد کرده باشند و قلب بیچاره‌ام با نهایت ناراحتی و وحشت از شنیدن و دیدن این صحنه به تپش در می‌آمد.
ملتمسانه نگاه اشکی‌مان را به چشمان دبیرمان دادیم، کوچک‌ترین دودلی یا شکی در چهره‌اش نبود و به نظر می‌رسید بر روی حرفی که زده مصمم است. نگاهمان به سوی پرستو چرخید، او همچنان سرجایش نشسته، اخم‌هایش درهم بوده و دست به سینه به نقطه‌ای نامعلوم در رو به رویش می‌نگریست. نمی‌دانستم حالت چشمانش را به چه چیزی تعبیر کنم؛ خشم، ناراحتی یا پشیمانی؟ اما هر چه که بود، اصلا خوب به نظر نمی‌رسید.
با صدای بلند و خشمگین دبیرمان، همه‌مان به یکباره از میان افکار گوناگون ذهنی‌مان به دنیای بیرون پرتاب شدیم!
-شما ها چتونه؟ منتظر چی هستین؟ امتحانتون رو بدین...
پلک‌های خسته‌ام را بر روی یکدیگر فشرده و با ماساژ دادن شقیقه‌ام، تلاش کردم بر اعصاب خود مسلط شوم. خودکار را در دست فشرده و با چشمانی نم گرفته و دردآلود، شروع به نوشتن کردیم.
***
با غمی آشکار در مقابل مادر و بر روی مبل تک نفره‌ام جاگیر شده و ادامه دادم:
-خلاصه که عوای بدی شد... من کاری به کار زشت پرستو ندارم، اما دوستاش نباید پشتش رو خالی می‌کردن.
مادر با حالت متفکرانه و دقیقش به چشمانم چشم دوخته و پس از سپری شدن چندین ثانیه‌ی کوتاه، پاسخ داد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سیه چشم
  • طاهره

    0

    نویسنده خیلی کتابی وباکلمات سخت رمان ونوشت بازبان خودش ننوشت ساده وروان نبوداثلا خوشم نیومد

    ۲ هفته پیش
  • حلما

    0

    رمان متوسطی بود نه اونقدر خوب که با هیجان بخونمش ونه اونقدر بد که نصفه نیمه رهاش کنم بد نبود دست نویسنده درد نکنه ان شاله که رمانهای قوی تری از ایشون بخونیم

    ۳ هفته پیش
  • تبسم

    0

    رمان زیادی تا حالا خوندم ولی این زیاد جالب نبود وخیلی خسته و کسل کننده بود ولی دست نویسنده درد نکنه

    ۲ ماه پیش
  • الی

    3

    رمان قشنگی بود ولی اونجایی که به هنرستان اون قسمت توهین کردن به هنرستان اصلا خوشم نیومد چون خودم یه هنرستانی ام و خب بچه های هنرستان بچه های خیلی فعال و پر انرژئ هستن به نظر من که هر مدرسه ای خوب و بد داره و بستگی به خود آدم داره چجوری از اون راه میاد بیرون

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    1

    خیلی خسته کننده و کلیشه ای بود

    ۲ ماه پیش
  • حمیده

    0

    محتوای داستان بچگانه وقلم ضعیف نویسنده رو نشون میده زیاد به جزئیات پرداخته

    ۲ ماه پیش
  • زیبا

    1

    خیلی کلیشه ای کتابی و بیروح اصلا جذب نمیکنه خواننده ا

    ۳ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    رمان خوبیه فقط خیلی کتابی نوشته شده انگار داری کتاب فارسی مدرسه رو میخونی یا بقولی داری درس میخونی .

    ۳ ماه پیش
  • Samira

    1

    🫩اونی ک این رمان رو نوشته ادعای نویسندگی هم میکرد

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    کاشکی بیشتر از دوران نامزدی و عروسی از خودش و ساشا گفته بود خیلی به حواشی پرداخته بود به طوری که دو شخصیت اصلی داستان کلا گم شده بودن

    ۴ ماه پیش
  • پریسا

    4

    نویسنده دچار خودشیفتگی شده بود و کاملا مبتدی بود داستان خارج از دنیای واقعی بود و به قول دوستان واقعا آبکی بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    6

    خیلی آبکی و اقرار آمیز بود همیشه از همه زیبا تر ه😂😂

    ۳ سال پیش
  • Z.p

    5

    اقرار آمیز ؟؟؟؟😂 کلاس چندمی عمو ؟

    ۳ سال پیش
  • مصی

    2

    منم نفهمیدم منظورشو😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی خیلی آبکی بود متاسفم

    ۴ ماه پیش
  • عالی بود دوستش داشتم

    3

    ولی ای کاش یکم از دوست داشتن هاشون وعلاقه هاشون دوران نامزدیشون تا عروسیشون ادامه داشت. آخه نمیخواستم تموم بشه

    ۵ ماه پیش
  • پارمیدا

    1

    عالیییییییییییییییی بود ولی کاش توی این دو سال یک بار هم با مازیار روبرو میشد

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!