دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پادشاه جاده ها اثر زهرا رمضانی

رمان پادشاه جاده ها

  • زبان فارسی
  • 157.2K 👁
  • 735 ❤️
  • 2.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان پادشاه جاده ها

شیدا، دختری جوان و پرشور، که به شدت عاشق مسابقات اتومبیل‌رانی است. او همیشه رویای پیوستن به تیم پادشاه جاده‌ها را در سر داشته و حالا فرصتی برای تحقق این رویا پیدا کرده. تیم پادشاه جاده‌ها، با شهرتی جهانی، فراخوانی برای جذب راننده‌ی جدید منتشر کرده و شیدا مصمم است که در این مسابقه شرکت کند. او ساعات زیادی را صرف تمرین و آموزش می‌کند و به دنبال راهی برای اثبات توانایی‌هایش است. اما در این میان، زندگی شیدا با ورود ارشا، پسری مرموز و پر از راز، دچار تغییرات عجیبی می‌شود. ارشا نه تنها به فکر انتقام از پادشاه جاده‌هاست، بلکه به نوعی به شیدا نزدیک می‌شود تا از او به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهدافش استفاده کند. او گذشته‌ای تاریک و پر از درد دارد که باعث شده تا نسبت به پادشاه جاده‌ها احساس کینه کند. اما آیا شیدا می‌تواند بین عشق و انتقام انتخاب کند؟ آیا او قادر خواهد بود تا به آرزوی خود برسد؟ این رمان داستانی از عشق، خیانت، و رقابت است که شما را در دنیای پرهیجان مسابقات اتومبیل‌رانی غرق می‌کند و نشان می‌دهد که در جاده‌های زندگی، گاهی انتخاب‌ها سخت‌تر از آن چیزی هستند که به نظر می‌رسند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه: تو پادشاهی! پادشاه جاده‌های خیابانی! کسی که از تحسین و تشویق لذت می‌برد، هیچ چیزی را والاتر از تشویق نمی‌بینی و همین قدرت توست.
عطش داری...
عطشی از جنس سرعت تا مرز جنون! جنونی که در آن جز لذت چیزی ندارد.
اقناع می‌شوی هنگامی که جنون سرعتت فوران می‌کند، اقناع می‌شوی هنگامی که دیوانه‌وار در خیابان ها می‌رانی.
اما روزی این جنون مخمور کننده‌ات، جوری فروکش می‌کند که تو می‌مانی؛ آیا می‌توانی دوباره به گذشته پر قدرتت برگردی یا نه!
***
فصل اول: بازگشت به جاده
خب همه از شنیدن آن که او قرار است بعد از یک سال به جاده برگردد خوشحال شدند و این از زدن پستر و پخش کردن خبر توسط هوادارها مشخص بود؛ اما چه شد که پادشاه به این نتیجه رسید تا دوباره جاده های خاکی و آسفالت را با رد لاستیک‌هایش زیبا کند و همه جا را به خاک و خون بکشد؟
***
با لبخند پشت فرمان نشست و شماره‌ی ویدا را گرفت که بعد از دو بوق صدای همیشه سرد دخترک گوش‌هایش را پر کرد:
- بله؟
پادشاه در حالی که از گاراژ خانه خارج می‌شد سخن گفت:
- به بچه‌ها زنگ بزن، بگو تا یک ساعت دیگه بیان همون جاده‌ی همیشگی.
ویدا با تعجب پایش را از روی آن یکی برداشت و کمی خودش را به سمت جلو خم نمود و پرسید:
- چیزی شده؟
تاج‌دار همان‌طور که سعی داشت با یک دست گوشی را نگه دارد و با دست دیگرش دنده را عوض کند گفت:
- می‌خوام برگردم به قدیم! فقط به بچه‌ها بگو با ماشین مسابقه بیان.
ویدا همان‌طور که چتری‌های بلوندش را اندکی به بازی گرفته بود، «باشه‌ای» زمزمه کرد و تلفن را قطع نمود.
به تک‌تک بچه‌ها دستوری که پادشاه داده بود را اعلام کرد. مهران که دلش برای یک مسابقه جون‌دار تنگ شده بود به سرعت، کلید ماشینش را از داخل اتاق ریاستش برداشت و از رستوران خارج شد.
کوهیار که بین قرار یک ساعت بعدش با یک دختر و مسابقه مانده بود، مانند همیشه با سکه‌ای، شیر یا خط انداخت و باز هم مسابقه در الویت قرار گرفت و همین باعث شد با خنده‌ای عریض، خانه را ترک کرده و قرار یک ساعت بعدش را به راحتی هر چه تمام کنسل کند.
سبحان هم که در حال رسیدگی به فرش‌ها برای صادرات بود. با تماس ویدا، با سرعت تمام کارهایش را به شخص دیگری سپرد و تاکید فراوان کرد که پدرش از این موضوع مطلع نشود، خلق و خوی پدرش را می‌دانست و نمی‌خواست آتو دستش بدهد.
همه راس ساعتی که ویدا خبر داده بود، به سمت جاده‌ی قدیمی رانندگی کردند. جاده‌ای که همچون یادگاری از روزهای گذشته، در دل طبیعت محصور شده بود و به فراموشی سپرده شده بود. این جاده، سال‌هاست که در سایه‌ی ساخت جاده‌ی جدید و مدرن، به خواب رفته و حالا به یک مکانی از خاطرات شیرین و پرشور جبرای تیم پادشاه جاده‌ها تبدیل شده بود.
پادشاه در حالی که مشغول ریختن تکه‌های چوب خشک، داخل یک بشکه‌ی آهنی بزرگ برای آتش بود، با صدای نزدیک شدن ماشینی برای لحظه‌ای کوتاه سر بلند کرد.
مثل همیشه، اولین نفری که زودتر رسید ویدا بود، دختری که در همه وقت، حتی با وجود مشکل خودش را به تاج‌دار می‌رساند و برای همین بود که پادشاه او را امین و مشاور خودش می‌دانست.
ویدا کلاه کاپشن بادی و پاییزی قرمز رنگش را، روی سرش انداخت و از ماشینش خارج شد و نگاهی به آسمان انداخت؛ غروب خورشید در حال فرار به سمت افق بود و رنگ‌های گرم و سرد در هم آمیخته شده بودند.هوا به شدت گرفته بود و نم باران ضعیفی که به آرامی شروع به باریدن کرده بود، مانند اشک‌های آسمان بر زمین می‌ریخت پس در حالی که به پادشاه نزدیک می‌شد گفت:
- حالت خوبه؟ مطمئنی می‌تونی برگردی؟
پادشاه لبخند معناداری زد، بنزین را، روی چوب‌هایی که کم‌کم در حال خیس شدن بود ریخت و به سرعت با فندک روشن کرد.
- می‌تونم ویدا نترس؛ نکنه فراموش کردی که من بهترینم.
ویدا با ریزبینی، همان‌طور که برای لحظه‌ای به پیرسینگ کنار ابرویش دست می‌کشید لب باز کرد:
- اگه دوباره اتفاقی...
حرفش با صدای بوق ماشین کوهیار قطع شد و ترجیح داد دیگر ادامه ندهد و چقدر آن لحظه پادشاه از آمدن کوهیار خوشحال شد.
کوهیار کلاه بافت مشکی رنگش را، روی موهای همیشه مرتب و آرایش شده‌اش کشید و از ماشین خارج شد و با ذوق گفت:
- وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود و صد البته مسابقه دادن!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پادشاه جاده ها

  • دینا

    در پارت 840

    باشه ولی من رو عکس کاراکتر ارشا بدجوری کراشم دقیقا تایپمه لامصببب

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    والا منم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    زهرا جونم سلااام چطوری بانوو من یکی از فنای قدیمی تم ،یادم نیست بو چه اسمی اونموقع کامنت میزاشتم😁😅🤣ولی همیشه استوری هاتو میدیم الان دیدم پادشاه رو سکه ای کردی ،چرا اخههه 😭بازم خوبه من همون موقع پارو گذاری میخوندمش😁🤣.نکنه میخوای ۵،۶ فصل بعدی رو هم سکه ای کنییی!؟😭 به خدا سکته میکنم اگه پولی شع

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزممم با همین اسم قشنگت برای رمان دکتر اقیانوس و پادشاه جاده‌ها کامنت گذاشتی... مبلغ وی آی پی شده ناچیزه! فصل دوم پادشاه رو بنویسم پنج و شیش رو حالا بیخیال 😂

    ۳ ماه پیش
  • کلثوم

    0

    زهرا بانووو من منتظرفصل دومش هستم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم... فصل دوم فکر نمیکنم امسال بتونم بنویسم اما خط داستانیش تا حدودی جلو رفته و نیاز به ویرایش داره

    ۳ ماه پیش
  • Dorlin

    در پارت 100

    خیلی قشنگه دلم میخواد بدونم کسی که تهدید کرده کی بوده ولی چرا هیچی از اسم شخصیت اصلی نمیگی با حتی چهرش رو؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیز گره های رمان یکدفعه ای که باز نمیشن... جلوتر که بخونی متوجه میشی☺️

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    در پارت 720

    اوکی خیلی کیوته ولی من اصلا حس خوبی به این دل خوشیا ندارممممم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نکته سنجی قشنگ

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    در پارت 460

    این رمان منو یاد فیلم اشتباه من میندازه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    🤷

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    در پارت 420

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آخ این بده

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    در پارت 360

    معرفی میکنم دوست دختر جدید کوهیار...پولاد

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 1100

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم نوش چشمات خوشحالم که لذت بردی و این رمانم رو هم خوندی

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 51

    اسم ماشیناشون چیه؟میشه منم بیام پرچم قرمز تکون بدم؟😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    اسم ماشیناشون موقع مسابقه های بعدی گفته میشه و تو چنل تلگرام از ماشیناشون فیلم هست.... چرا که نشه زین پس پرچم قرمز با تو 😂

    ۱ سال پیش
  • دینا

    در پارت 50

    الان که *** نیست چیکار کنیم؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فعلا تو سروش فعالیت داریم... آیدی تل.گرام با سروش یکیه

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 1100

    که توش همه چی بود هم دلخوری هم پنهون کاری هم عشق و علاقه و دوستی که اخر همین عشق بود که همه رو کنار هم نگهر داشت امید وارم که بتونید جلد دومش روهم بنویسید با قلم جادوییتون خدایی عالی بود بی صبرانه منتظر رمان جدیدتون هستم که گفتید در حال نوشتنش هستید 🤗♥️❤️❣️

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 600

    بنظرمن که نمیتونه عشق عاشقی باشه پس حس شیشم من میگه صد درصد تو مسابقه یه اتفاقی افتاده که مهران به این روز دراورده کسی الکی اینجوریش نمیشه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    🤷🤷

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 530

    بنظر من که نه لجبازی محض بود نباید این کار میکرد ولی خوب دختره دیگه لجباز نباشه نمیشه از لحاظ جسمی هم امید وارم که چیزیش نشده باشه که خودش ضربه میبینه

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 480

    تو عشق منطق نمیخونه و بنظر من پولاد تصمیم احساسی گرفته ولی در کناری هم من بهش حق میدم چون کوهیا رو مهران و سبحان هم افردای هستن تجربه هاشون از شیدا بیشتر پس اگه اینکار نمیکر مطمعنن شیدا باخت میداد

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 470

    بنظر من که شیدا خیلی منطقی برخورد کرد منم جاش بودم همین رفتار داشتم وقت میبره تا شیدا پولاد ببخشه با اینکه بهش علاقه داره

    ۴ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 300

    ای جانم نویسنده جونم خسته نباشی واقعا رمان جذابیه من که عاشقش شدم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    همه نظراتت رو خوندم اما همینو جواب میدم فدات بشم عزیزم خوشحالم که لذت بردی

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟